در سالهای اخیر، جامعه ایران بهتجربه آموخته است که فشارهای اقتصادی، سرعت تحولات، بحرانهای زیستمحیطی، بیماریها، نوسانهای سیاسی و اضطرابهای ارتباطی، همه و همه ظرفیت ذهنی و روانی انسان را در معرض فرسایش قرار میدهند. این فرسایش تدریجی، نهتنها کیفیت زندگی را پایین میآورد، بلکه توان جامعه برای تصمیمگیری، گفتگو، تحمل و امید را نیز محدود میکند. در چنین وضعیتی، فرد و جمع هر دو نیازمند نوعی سازوکار ترمیم هستند؛ مکانیزمی که بتواند بار ناپایداریها را سبک کند و امکان بازسازی انرژی روانی را فراهم آورد. یکی از مهمترین این سازوکارها—که هم در تجربه تاریخی ایران و هم در تجربه زیسته مردم امروز قابل مشاهده است—چیزی است که میتوان آن را «فرار به جهان فرهنگ»نامید.
فرار به جهان فرهنگ، به معنای گریز از واقعیت نیست؛ بلکه تلاش برای یافتن «فضای بازسازی» در میان واقعیتهای سنگین است. در جامعهای که فشارهایش پیوسته و مزمن شده، فرهنگ کارکردی شبیه دستگاه تنفسی کمکی پیدا میکند. این مفهوم را میتوان بهطور دقیقتر اینگونه توضیح داد: وقتی واقعیت روزمره ظرفیت ذهن را فراتر از آستانه تحمل درگیر میکند، انسان به سمت فضاهایی میرود که بتواند جهان را دوباره معنا کند؛ فضاهایی که در آن احساس اختیار، زیبایی، لذت، تخیل، گفتگو، اندیشه و روایت امکان بروز دارند. این فضا همان «جهان فرهنگ» است: حوزهای که در آن، هنر، ادبیات، موسیقی، تئاتر، فیلم، کتاب، روایتهای تاریخی، طنز، و حتی سنتهای کوچک خانوادگی بخشی از مقاومت روانی جامعه را تشکیل میدهند.
جامعه امروز ایران، در میانه همین شرایط، نمونهای روشن از چنین رفتاری را پیش روی ما قرار میدهد. در نگاه نخست، ممکن است بهنظر برسد که مشکلات اقتصادی یا فشارهای زیستی، مردم را از فرهنگ فاصله میدهد؛ اما واقعیت دقیقاً عکس آن است: هرچه فشارها بیشتر میشود، رجوع به فرهنگ شدت میگیرد. این رجوع، از یکسو در سطوح فردی و از سوی دیگر در سطوح جمعی آشکار است. وقتی خانوادهای در یک عصر پنجشنبه به سینما میرود، وقتی جوانان در کافهها درباره کتابها حرف میزنند، وقتی موسیقی مستقل با وجود تمام محدودیتها سر از شبکههای اجتماعی درمیآورد، یا هنگامی که تئاترهای کوچک شهر با وجود هزینهها و دشواریها همچنان پر میشوند، همه اینها نشان میدهند که جامعه بهصورت غریزی راههایی برای زندهماندن پیدا میکند.
فرار به جهان فرهنگ در جامعه امروز ایران نه یک رفتار فردی صرف، نه یک سرگرمی، نه یک لوکس روشنفکرانه و نه حتی یک کنش سیاسی است. این رفتار، نوعی سازوکار اجتماعی برای بقا است؛ استراتژیای که جامعه ناخودآگاه برای حفظ سلامت روانی، ارتباطات انسانی، حس معنا، امید و اختیار انتخاب کرده است. فرهنگ به ما اجازه میدهد زندگی را نه به شکل بار سنگین، بلکه به شکل تجربهای قابل تحمل و گاهی حتی زیبا ادامه دهیم. از همینرو، باید این فرار را نه ضعف، بلکه نوعی بلوغ جمعی دانست: بلوغی که نشان میدهد انسان حتی در سختترین شرایط همچنان میتواند از دل تاریکیها چراغی بسازد و آن را روشن نگه دارد. این چراغ، همان فرهنگ است.
