قانعی راد: فروپاشی پلاسکو، نماد فروپاشی الگوی توسعه شهری در تهران

ساختمان پلاسکو با قدمت بیش از نیم قرن، در جلوی چشم حیرت زده همگان سوخت و فروپاشید و تعدادی از آتش نشانان خدمتگزار و شهروندان حاضر در حادثه را به کام خود کشید. فروپاشی ساختمان پلاسکو متعاقب آتش گرفتن بخش‌هایی از این ساختمان رخدادی فاجعه گون و غم‌انگیز و در عین حال برای افکار عمومی نیز رخدادی مهم بود. ساختمان پلاسکو در خاطره تهرانی‌ها و حتی در خاطره مهاجرین دهه‌های چهل و پنجاه شمسی به بعد جایگاه خود را داشت و حسی نوستالژیک را برمی‌انگیخت.
برای دستیابی به راهبردهای آینده و درس گرفتن از این حادثه غم‌انگیز باید از خود ساختمان و غوغای درونی‌اش- همچون ازدحام و رفت و آمد انبوه کسبه و کارکنان و کارگران و دیگر آدمیان؛ تراکم طبقات و غرفه‌های کوچک و بعضا لانه زنبوری در برخی از بخش‌های این ساختمان؛ انبوه لباس و پوشاک با مواد قابل اشتعال چون پنبه و پلاستیک؛ فقدان امکانات وتجهیزات ایمنی- فراتر رفت و به تهران و الگوی توسعه آن و مردمانش نگریست. فرو ریختن یکی از مهم‌ترین سازه‌های شهری تهران را می‌توان به عنوان نمادی از آشفتگی الگوی توسعه شهری در تهران تلقی کرد؛ بخش زیادی از مشکلات مربوط به امدادرسانی در حادثه مزبور به الگوی طراحی فضاهای شهری در این کلان پایتخت و بخش دیگری نیز به رفتار شهروندان باز می‌گردد. الگوی فضاهای شهری در تهران به گونه‌ای است که حتی گاه یک حادثه کوچک از جمله تصادف دو خودرو، کل حمل و نقل عمومی تا شعاع وسیعی را دچار اختلال می‌کند.
از مدت‌ها پیش برای بسیاری روشن شده بود که این ساختمان نه تنها در برابر حریق، ایمنی ندارد بلکه اساسا خسته است. زمین در پیرامون این ساختمان به دلیل تراکم ساخت و ساز و ساختمان‌های مرتفع دچار فرونشست شده و در برخی مناطق این فرونشست‌ها بنیان‌های ساختمان‌ها و برج‌ها را درگیر خود کرده است و خسارت‌هایی سترگ در حال ظهوراست. در این میان فرونشست‌ها حتی دامن آثار تاریخی همچون کاخ گلستان را نیز گرفته است. منطقه چهارراه استانبول به دلیل نزدیکی به بازار و وجود ساختمان‌های بسیار و خارج از ظرفیت خاک و زمین خود را به سختی سر پا نگه می‌دارد. در واقع منطقه‌ای که در آن این حادثه رخ داد به‌طور عادی درگیر ازدحام، شلوغی و تراکم است. در واقع در اطراف پلاسکو و قلمروی بازار، یک منطقه تجاری با تراکم زیاد مراکز متعدد تولیدی، خدماتی و بازرگانی و انبوه تیمچه‌ها، کارگاه‌ها و پاساژهای متراکمی وجود دارد که به دلیل همین تراکم ومحدودیت‌های فضایی، امکان خدمات‌رسانی به آنها در شرایط بحران وجود ندارد. اما فراتر از منطقه حادثه، تهران در کلیت خود با فشردگی اماکن، انسان‌ها و سیستم حمل و نقل شهری مواجه است که این تراکم در کنار عدم رعایت ضوابط لازم از طرف شهروندان و حتی برخی نهادهای وابسته به بخش دولتی برای مدیریت بحران، محدودیت‌های راهبردی ایجاد می‌کند. در یک نگاه گسترده‌تر، کوچه‌ها و خیابان‌های تهران با عرض کم و ساختمان‌ها وبرج‌های مرتفع، امکانات خدمات‌رسانی در زمان اتفاقات غیرمترقبه و از جمله در هنگام زلزله احتمالی را کاهش می‌دهند. خیابان‌های فرعی و کوچه‌هایی که امکان عبور همزمان دو ماشین آتش‌نشانی و آمبولانس در آن وجود ندارد و در عین حال به دلیل حجم بالای تراکم و مرتفع‌سازی، به پارکینگ اتوموبیل‌ها تبدیل شده‌اند. بدون تغییر دادن الگوهای طراحی فضاهای شهری باید انتظار ناکامی‌های مشابه را در موقعیت‌های مشابه داشت.
گفته می‌شود مسوولان شهری متوجه ناایمنی ساختمان پلاسکو بوده‌اند و پیش از این در این خصوص هشدار داده بودند. چرا این مسوولان به هشدار بسنده کرده و اقدام موثرتری را انجام نداده بودند؟ شهرداری بارها از فعالیت‌های مراکز گوناگون و حتی برخی سازمان‌های دولتی به دلیل بدهکار بودن آنها به شهرداری جلوگیری به عمل آورده است چرا از ادامه کار این ساختمان تا رفع مشکلات رایج جلوگیری نشده است؟ پیش‌نگری در مدیریت بحران حرف اول را می‌زند و بنابراین مسوولان شهری باید با پیش‌بینی و تدبیر و قبل از ایجاد موقعیت‌های اضطراری و فاجعه آور به استقبال چالش‌های شهری بروند.
به نظر می‌آید که در الگوی رایج مدیریت بحران بیشتر بر عملیات میدانی – از جمله فعالیت آتش‌نشانان- تاکید می‌شود و تحلیل راهبردی از موقعیت/حادثه جایگاه زیادی ندارد. این تحلیل راهبردی موقعیت میدانی می‌توانست سیر حادثه و احمالات گوناگون از جمله امکان/احتمال فروپاشی ساختمان بر اثر تداوم آتش‌سوزی وسایر احتمالات دیگر را تجزیه و تحلیل کند. در شرایط بحران باید موقعیت‌ها تحلیل شوند نه اینکه صرفا افرادی را برای انجام اقدامات موضعی روانه کرد. در موقعیت‌های بحرانی تحلیلگران حادثه باید هوشمند و دارای نگاه استراتژیک باشند و سریعا اطلاعات را از میدان به دست آورده و آنها را تحلیل کنند و فعالیت‌های عملیاتی را با این نگاه هدایت کنند. اگر برخلاف مفروضه این نوشتار حادثه ساختمان پلاسکو به‌طور راهبردی مدیریت می‌شده است، تحلیل‌های موقعیتی باید در اختیار شهروندان قرار گیرد.
نکته دیگر از یکسو به رفتارهای مشارکتی مردم و از سوی دیگر به ناتوانی مسوولان از بهره‌گیری از انگیزه‌های مشارکت مردم باز می‌گردد. مشارکت اغلب با یک بعد هیجانی و عاطفی شروع می‌شود و سپس از طریق عقلانیت فردی یا نهادی به کاهش رنج‌ها، بهبود منافع عمومی و توجه بیشتر به مصالح مشترک مردم می‌انجامد. به نظر می‌رسد در کنار تقویت فرآیندهای آموزشی برای تقویت توانش‌های فردی برای ارزیابی موقعیت‌ها و دنبال کردن الگوهای خویشتندارانه‌تر و عقلانی‌تر مشارکت باید به تقویت سازوکارهای نهادین برای شکل دادن به رفتار مشارکتی مردم در جهت منافع عمومی جامعه نیز اندیشید. از یکسو شهروندان باید در موقعیت‌های اضطراری از ارضای کنجکاوی‌های شخصی خودشان برای منافع بزرگ‌تر چشم بپوشند و از سوی دیگر برای جلوگیری از تبدیل حضور مردم به مانعی در راه امدادرسانی باید برنامه‌های روشنی را نیز برای هدایت مشارکت‌های مردمی در این شرایط تدوین کرد.
مردم حاضر در حادثه پلاسکو را بر حسب انگیزه‌های حضورشان می‌توان به چند دسته تقسیم کرد: برخی برای نگاه‌کردن آمده بودند و این پدیده را به نحوی کارناوالیزه و به بخشی از اوقات فراغت خود تبدیل کردند. بخشی از اینان آمادگی دارند به فاجعه خیره شوند و درعین‌حال اوقات فراغت خود را پر کنند. شهروندان فرصت‌های کمی برای ابراز وجود دارند و به این دلیل از هر موقعیتی برای نمایش خویش استفاده می‌کنند و در غیاب عرصه‌های اصیل مشارکت اجتماعی در عرصه‌های اتفاقی حضور می‌یابند تا به کنجکاوی خود پاسخ دهند. در شرایطی که فرصت‌های واقعی مشارکت کاهش پیدا می‌کند مردم برای احساس خود اثر بخشی دنبال مشارکت‌های جایگزین می‌گردند. در این میان کسانی از راه دور و نزدیک در پی این بر آمدند که نقش شهروند -خبرنگار را ایفا کنند. اینان هم کنجکاوی‌ها و نگرانی‌های یک شهروند عام را داشتند و هم می‌خواستند، بگویند ما در بطن ماجرا حضور داشتیم و دیدیم چه اتفاقاتی رخ داد؛ و سرانجام اینکه با انتشار اخبار در شبکه‌های اجتماعی خود، حس مهم بودن خویش را ارضا کنند. به نظر می‌رسد در ماجرای آتش‌سوزی- فروپاشی ساختمان پلاسکو، به دلیل حساسیت رسانه‌های رسمی و غیررسمی در مقیاس شهری، ملی و بین‌المللی تقریبا خلأ حاد خبری و اطلاع‌رسانی وجود نداشت. حادثه ساختمان پلاسکو حادثه‌ای نبود که آن را بتوان پنهان کرد. نیاز به شهروند -خبرنگار زمانی ایجاد می‌شود که گرایشی از جریان رسمی می‌خواهد برخی از اخبار را مسکوت بگذارد. اینان در فقدان نیاز واقعی به شهروند-خبرنگار، در عمل، به شهروند-مزاحم تبدیل شدند و با حضور خود از سرعت کنترل پیامدهای منفی موقعیت مزبور کاستند. پدیده شهروند-خبرنگار ریشه در واقعیت‌های مجازی‌شدن فرهنگ دارد. در این شرایط با گسترش آگاهی شهروندان نوعی مطالبه‌گری خبری ایجاد شده و همه می‌خواهند بدانند چه اتفاقی افتاده است و همچنین می‌خواهند شخصا در تولید خبر و منتقل‌کردن آن به شبکه‌های اجتماعی سهمی داشته باشند؛ این گرایش در صورت عدم پیوند با اخلاق مدنی می‌تواند مشکل ساز باشد. پدیده شهروند- خبرنگار در صورتی می‌تواند در خدمت شناخت و حل بهتر مسائل شهری قرار بگیرد که از دو ویژگی سواد شهروندی و سواد رسانه‌ای برخوردار باشد؛ تولید خبر و تحلیل توسط شهروندان تنها با گسترش این آگاهی‌های اخیر می‌تواند به بهبود زندگی در شهر کمک کند.
دامنه حضور مردم البته انگیزه‌های مشارکت و تعاون و همراهی را نیز در بر می‌گرفت. برخی می‌خواستند با حضور خود به آسیب دیدگان این حادثه کمک کنند. اینان با نگرانی شخصی و برای مشارکت و همدلی در این ازدحام حضور داشتند. تعدادی از آنان اقوام و دوستان و آشنایان شاغلان در ساختمان و حتی آتش‌نشانان بودند. کسبه و پیشه وران پیرامون و نیز کارگران تولیدی‌های اطراف نگران بودند و فکر می‌کردند حضور آنان از عمق فاجعه خواهد کاست. اینان با اضطراب آمده بودند و می‌خواستند حس همدردی خود را نشان دهند و می‌خواستند از نزدیک برای کاهش رنج افراد درگیر در حادثه کاری بکنند و گامی بردارند. بالاخره در موقعیت‌های بحرانی باید احتمال حضور قشرهای حاشیه نشین و محروم شهری و دارای آمادگی برای رفتارهای بزهکارانه را نیز در نظر گرفت. اگر ساختمان پلاسکو فرو نمی‌پاشید ممکن بود این ساختمان در غیاب احتمالی پیشه وران و فقدان کنترل‌های دیگر، پس از اطفای حریق به صحنه‌ای برای غارت هم تبدیل می‌شد.
شهروندان جدای از نیت‌های متفاوت خود، و در فقدان نگرش مشارکتی وسیع، مانع امدادرسانی به حادثه دیدگان شدند و شرایط را پیچیده‌تر و کارها را مشکل‌تر کردند. آن بخشی از مردم که برای کمک‌رسانی و همدلی به دلیل ایجاد ازدحام و انسداد به جای حل مساله و کمک به مدیریت بحران، تولید مشکل کردند و به همین دلیل می‌شود گفت یک فاجعه فرهنگی رخ داد و نیت‌های خیری که به میدان آمده بود، منجر به نتایج ناخوشایندی شدند.
شهروندان البته باید به درک وسیع‌تری از الزامات اخلاق مدنی و مشارکتی دست پیدا کنند ولی تکوین اخلاق مدنی را به‌طور همزمان باید در رفتار شهروندان و رفتار مسوولان جست‌وجوکرد. شهروندان وقتی آشفتگی‌هایی در رفتار سیاستمداران ومدیران شهری می‌بینند ناخواسته از اخلاق مدنی و رفتارهای اخلاقمند فاصله می‌گیرند. با تشکیل شوراهای شهر، نهاد شهرداری استقلال زیادی از دولت پیدا کرده در حالی که ارتباط زیادی هم با بدنه جامعه ندارد؛ شهرداری در همه جای دنیا نهادی غیردولتی است و به نحوی با مردم ارتباط دارد و در مقابل مردم هم پاسخگوست و به نوعی حکومتی محلی به‌شمار می‌آید؛ اما در ایران شهرداری‌ها از دولت استقلال پیدا کرده‌اند و به‌طور مثال حرف وزیر مسکن و شهرسازی در شهرداری خریدار ندارد و از سوی دیگر هیچ نظارت نظام‌مندی هم از طرف مردم بر آنها اعمال نمی‌شود. شوراهای شهر به بخشی از فرآیند فساد شهری تبدیل شده‌اند. باید شیوه‌ای ایجاد کرد که حد و حدود اختیارات شهرداری‌ها والگوی پاسخگویی آنها باید مشخص شود. در فقدان نظارت نهادین بر عملکرد شهرداری‌ها نمی‌توان سرنوشت میلیون‌ها شهروند را به این نهاد مختار سپرد. ارتباطات شخصی بین اعضای شورای شهر ومدیران شهری و نبود نظارت مردمی و از آن طرف نظارت ضعیف دولتی همگی دست به دست هم داده‌اند و زمینه‌های فساد در مدیریت شهری را گسترش داده‌اند.
به نقطه‌ای بحرانی در تهران رسیده‌ایم و باید تصمیم جدی گرفته شود و به ویژه اینکه شهرهای دیگر از الگوهای توسعه‌ای تهران تبعیت می‌کنند. تهران به دلیل غلبه الگوی توسعه نامتوازن در کشور از فشردگی و تراکم جمعیت برخوردار است. هر روز بر جمعیت منطقه کلانشهری تهران- که در بهترین حالت ظرفیت چهار میلیون نفر را دارد نه ۱۵ میلیون نفر را- افزوده می‌شود؛ افزایش جمعیت با فراتر رفتن از ظرفیت‌های اقلیمی و زیست محیطی و زیرساخت‌های شهری، امنیت زندگی در این شهر را تهدید می‌کند. تهران، توان توسعه بیش از این اندازه را ندارد و به همین دلیل باید به سوی جریان معکوس جمعیت حرکت کرد و باید دید چگونه با برنامه‌های حساب‌شده می‌توان این جمعیت را به سایر مناطق کشور هدایت کرد. باید از این حادثه درس گرفت و باید دید برای جلوگیری از تکرار این وضعیت در موقعیت‌های بحرانی مشابه برای تهران چه می‌توان کرد؟ در این شرایط می‌توان خواستار متوقف کردن اضطراری صدور هر نوع مجوز برای ساخت برج‌های جدید به اسم توسعه تهران بود و حتی هر نوع گسترش شهر تهران را به مثابه جرم اجتماعی و عامل تهدید سلامت و زندگی روزانه شهروندان تلقی کرد وبه‌طور خاص از توزیع رانت‌های شهری به افراد و گروه‌های خاصی در قالب مجوزهای ساخت و ساز و واگذاری تراکم جلوگیری کرد. امیدواریم شاهد گسترش این درک باشیم که شیوه کنونی اداره و توسعه شهر دیگر تناسبی با جامعه در مخاطره امروزی ندارد و برای استقبال از آینده بهتر برای زندگی شهروندان باید دنبال مفهوم انسانی‌تری از شهر در همه ابعاد آن بود.

منبع: اعتماد

انتشار نخستین دیدگاه‌های صاحب‌نظران علوم اجتماعی کشور درباره حادثه پلاسکو

با گذشت کمتر از ده روز از رخ‌دادن حادثه ساختمان پلاسکو، کتاب «جستارهایی در پلاسکو» به همت پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات، منتشر شده که بازتابی از نخستین دیدگاه‌های متخصصان و صاحب‌نظران حوزه جامعه‌شناسی ایران، درخصوص این فاجعه مادی و انسانی است.

بررسی ابعاد مختلف فرهنگی، اجتماعی و رسانه‌ای حادثه‌ای که منجر به تخریب ساختمان پلاسکو و از دست رفتن سرمایه‌های انسانی و مالی برخی از شهروندان تهرانی شد، آن‌هم در فاصله کم‌تر از ده روز، برای گردآوری علل و عوامل این رخداد تلخ و ارائه راه‌کارهایی تخصصی از جانب متخصصان علوم اجتماعی کشور، دست‌مایه انتشار کتابی با عنوان «جستارهایی در پلاسکو» شده است.

این کتاب که دربرگیرنده ۵۸جستار در ۵۲۱ صفحه بوده و در حوزه‌های مدیریت و سیاست شهری؛ فرهنگ و جامعه؛ اخلاق اجتماعی و خلقیات ایرانی؛ رسانه‌های جمعی و اجتماعی؛ و تحلیل‌هایی برای آینده، و با مقدمه دکتر صالحی امیری، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی به رشته تحریر درآمده است، کوشیده تا از منظری نظری و کاربردی نشان دهد که چگونه می‌توان با اتخاذ روش‌های مطمئن و داشتن چشم‌اندازی از آن‌چه ممکن است در آینده رخ دهد، راه را بر بروز چنین بحران‌هایی سد کرد و در صورت تکرار احتمالی حوادثی مشابه، چگونه از ظرفیت‌های فرهنگی، اجتماعی و رسانه‌ای جامعه ایرانی، بهره کافی را ستاند.

جستارهایی در پلاسکو، در نخستین مبحث خود، تحت عنوان مدیریت و سیاست شهری، نشان می‌دهد که این حادثه، چه پیام‌هایی برای مدیریت شهری و ضعف‌ها و نقصان‌های آن دارد و ضمن ارائه تحلیلی جامعه‌شناختی بر بحران‌های کالبدی کلان‌شهرهای ایران، ضرورت تدوین گزارشی ملی از این واقعه و ویژگی‌ها و ظرفیت‌های آن را به دقت برمی‌شمارد. در مبحث دیگری از این کتاب، نویسندگان جستارها، با تمرکز بر فرهنگ و جامعه، نقش و رابطه متقابل این دو مفهوم را در رویارویی با این بحران ملی، عیان می‌کنند و به‌وضوح نشان می‌دهند که برخورد با چنین حوادثی، چگونه نمایان‌گر وضعیت اجتماعی و فرهنگی ماست و مفاهیمی نظیر اعتماد اجتماعی، منزلت اجتماعی، آگاهی ملی و به ویژه آموزش مهارت‌های زندگی، چگونه نقش و اهمیت خود را در تبیین علل و پیامدهای چنین وقایعی به رخ می‌کشند.

اخلاق اجتماعی و خلقیات منفی ایرانی نیز، مبحثی دیگر از این واکاوی جامعه‌شناختی را تشکیل می‌دهد که در طیفی نسبتاً گسترده از آرای صاحب‌نظران این حوزه، منعکس شده است. در این مبحث به روشنی و صریح، از رفتارها و خلقیاتی که ضمن حادثه، مورد نکوهش و ستایش جامعه ایرانی قرار گرفت، سخن به میان آمده و علل تاریخی و فرهنگی و اجتماعی چنین رفتارهایی، از زاویه‌های مختلف، مورد بحث و بررسی قرار گرفته است. همچنین متخصصان حوزه رسانه‌های جمعی و اجتماعی، با انعکاس نظرات خود در مبحثی دیگر از کتاب جستارهایی بر پلاسکو، ضمن تشریح و توصیف چگونگی رسانه‌ای شدن این رویداد، به بررسی جایگاه رسانه‌های رسمی و شبکه‌های اجتماعی در انعکاس خبری آن پرداخته و نشان می‌دهند که بازنمایی رسانه‌ای این واقعه، چه مضامینی را در پوشش آن برجسته ساخته ‌است و ابعاد تراژیک و دراماتیکش، که متأثر از جان‌فشانی شهدای آتش‌نشان است، توانسته چه مفاهیمی را تولید و بازتولید کند و بر آشکارشدن چه مواردی، سرپوش گذارد.

مبحث پایانی این کتاب نیز، با عنوان برای آینده، اهمیت برساخت فرهنگ رشادت را در قالب طراحی نمادهای گوناگون هنری نشان می‌دهد و در پایان نیز با ارائه گزارشی تحقیقی، چشم‌اندازی تیره از بحران‌های پیش‌نیامده‌ای ارائه می‌شود که ساختمان‌های مشابه پلاسکو را تهدید می‌کند.

شایان ذکر است، متولی گردآوری و بررسی علمی جستارهای این کتاب، پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات است که پیش از این نیز مجموعه جستارهای «ایران پساتوافق» و «ایران در آستانه انتخابات» را در کارنامه خود دارد که علاوه بر استقبال جامعه علمی کشور در نگارش آن، مورد اقبال نهادهای سیاست‌گذاری و اجرایی قرار گرفته است. همچنین، مجموعه «جستارهایی در سرمایه اجتماعی ایران» از سوی این موسسه پژوهشی در دست چاپ قرار دارد و «جستارهایی در ارزش‌ها و نگرش‌های ایرانیان» نیز در مرحله گردآوری و تدوین به سر می‌برد.

منبع: پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات

تاریخ‌گرایی نوین در تلاش برای کشف صداهای مکتوم است

نخستین نشست تخصصی «فرهنگ، تاریخ و پژوهش‌های میان‌رشته‌ای» در پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات با عنوان «تاریخ‌گرایی نوین» با حضور دکتر حسین مصباحیان، دکتر حسین پاینده و دکتر داریوش رحمانیان، ۱۱ بهمن ۹۵ برگزار شد.

درابتدای این نشست، دکتر پاینده با اشاره به ضرورت پرداختن به موضوع تاریخ‌گرایی نوین در جامعه امروز ایران به شالوده‌های این نحله فکری پرداخت و گفت: تاریخ‌گرایی نوین ریشه در فلسفه دارد و پس از آن وارد تاریخ و در ادامه وارد حوزه نقد ادبی شده است. پاینده افزود: حرف تاریخ‌گرایی نوین این است که باید بین تاریخ و گذشته تمایز قائل شد. تاریخ مترادف گذشته نیست. وی به اندیشه نیچه و فوکو در این باره اشاره کرد و گفت: از منظر نیچه معرفت تاریخی مبتنی بر معرفت نظرگاهی(پرسپکتیو) است. شناخت با واسطه مفاهیم و تفسیر برای سوژه امکان‌پذیر است. تاریخ‌گرایان هرگز نمی‌توانند شناخت عینی از تاریخ ارائه کنند. در واقع براساس نظر نیچه آنچه می‌خوانیم چشم‌اندازی از تاریخ است نه خود تاریخ؛ روایت موجود نیز به ذهنیت تاریخ‌نگار بستگی دارد.

دکتر پاینده با اشاره به اینکه نیچه مخالف آن است که تاریخ را زنجیره‌ای از عوامل علّی بداند، گفت: نیچه نگاهی تبارشناختی به تاریخ دارد و بر این نظر است که ارزش‌های انسانی در حال بازتفسیر شدن هستند؛ نباید شرح وقایع و رخدادها را به مجموعه‌ای از زنجیره‌های علت فروبکاهیم.

این منتقد ادبی در ادامه سخنرانی خود به فوکو و دیدگاه وی درباره حقیقت تاریخی اشاره کرد و گفت: از منظر فوکو حقیقت تاریخی ثابت نیست و دائماً در حال شدن و تغییر است. در پس هر حقیقتی، یک گفتمان نهفته است. سیرخطی در تاریخ نداریم و تاریخ به غایت متعالی منتهی نمی‌شود. در هر دوره‌ای گفتمان خاصی مسلط است و رویدادهای تاریخی را تفسیر و بازتفسیر می‌کند. بنابراین صحت و سقم گزاره‌های تاریخی براساس میزان پایبندی به ملاکهای گفتمانی ارزیابی می‌شود. از منظر فوکو هیچ کتاب تاریخ را نمی‌توان بیانگر حقیقت محض دانست.

دکتر پاینده در نتیجه‌گیری بحث خود گفت: از نگاه تاریخ‌گرایی نوین، شناخت دقیق از تاریخ ناممکن است. هر شرح تاریخی، شکلی از متنی کردن گذشته است. گذشته دسترس‌ناپذیر است. آنچه می‌گوییم تاریخ، برگرفته از ذهنی است که تفسیر می‌کند. از منظر تاریخ‌گرایی نوین از گذشته تاریخ‌های متکثری می‌توان نوشت. تاریخ‌گرایی نوین در تلاش برای کشف صداهای مکتوم است.

در ادامه این نشست، دکتر حسین مصباحیان، استاد فلسفه دانشگاه تهران، به تعریف واژه تاریخ‌گرایی نوین و ویژگی‌های آن پرداخت و گفت: امکان‌ناپذیری شناخت تاریخی از ویژگی‌های نوتاریخ‌گرایی است. شناخت گذشته تاریخی ما امکان‌پذیر نیست بلکه یک نوع روایت است که از گذشته داریم. حتی اگر راوی در زمان مورد نظر حاضر باشد، روایت او با روایت دیگری از یک زمان و یک رخداد به علت تفاوت نگاههای آنها، با یکدیگر فرق خواهد داشت. ما فقط به روایتی از واقعه و حادثه دست پیدا می‌کنیم. از دیگر ویژگی‌های تاریخ‌گرایی نوین این است که سرشت واقعی علیت حل‌نشده باقی ماند.نمی‌شود فهمید علت چیست؟ معلول کدام است؟ زیرا رابطه علت و معلول را نمی‌توان حدس زد. سومین ویژگی این نحله اجتناب‌ناپذیر بودن رخدادهای آمیخته با تفسیر رخدادهاست. نمی‌توان یک رخداد داشت. هر رخدادی آمیخته با تفسیر رخداد هم هست. امکان‌ناپذیری کشف حقیقت تاریخی نیز از دیگر ویژگی‌های نوتاریخ‌گرایی است که بر اساس آن قادر به شناخت گذشته نیستیم.

دکتر داریوش رحمانیان به‌عنوان سومین سخنران این نشست ضمن اشاره به اهداف شکل‌گیری گروه پژوهشی «فرهنگ، تاریخ و پژوهش‌های میان‌رشته‌ای» و آغاز دور جدید فعالیتهای این گروه در پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات، پرداختن به موضوع تاریخ‌گرایی نوین را برای جامعه علمی ایران ضروری دانست و گفت: تاریخ‌گرایی نوین به‌شدت مخالف رویکرد کلاسیک رشته‌ای و تخصص‌گرایی است. نوتاریخ‌گرایان بر این باورند که جامعه انسانی را نمی‌شود به حوزه‌های جدا و منفک از هم تقسیم کرد و ادعای عینیت نمود. باید منادی همگرایی بین حوزه‌های دانش شد و مبتنی بر تواضع و فروتنی بر ضعفهای هر رشته آگاه شد. تاریخ‌باوران معتقدند روشها، مفاهیم، رویکردها، ژانرها، سبکها، رشته‌ها و شاخه‌های مختلف همه تاریخ‌مندند. همه حادث‌اند، همه عرض‌اند، ذات و جوهر نیستند. نمی‌توان هویت ذاتی برای رشته‌ها، روشها و نظریه‌ها و مفهوم‌ها قائل شد. پیام نوتاریخ‌گرایی این است که عصر امروز عصر روایت است. برای مطالعه جوامع که همه تاریخ‌مندند نمی‌توان با کلان‌نظریه‌ها و کلان‌روشها بررسی کرد؛ باید بگذاریم جوامع انسانی و فرهنگی خودشان سخن بگویند.

«میان رشتگی» انقلاب علمی است

در میزگرد مهر عنوان شد؛

«میان رشتگی» انقلاب علمی است/ دموکراتیک تر شدن دانش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تعریف و علل ظهور میان رشتگی، نسبت میان علم و فلسفه در آن، امکاناتی که میان رشتگی می گشاید و اقدامات ضروری نظام آموزشی در این راستا، طی میزگردی در خبرگزاری مهر مورد بررسی قرار گرفت.

خبرگزاری مهر، گروه دین و اندیشه ــ محمد الیاس قنبری: پدیده میان رشتگی، گویای رخدادی عمیق در علوم انسانی رایج دنیا و سایر حوزه های دانش است. این پدیده تلویحا موید بن بست های نظری دانش و نظام طبقه بندی علوم مدرن است. نکته مهم درباره روند میان رشتگی در علوم نسبتی است که این پدیده با دغدغه تحول در علوم انسانی پیدا می کند. به نظر می رسد رفتن علوم به سمت میان رشته ای شدن و تحول در نظام طبقه بندی دانش ها خود، تحولی بنیادین در علوم انسانی است که در کنار اسلامی سازی و بومی سازی علوم باید مورد توجه قرار گیرد چرا که انعطاف پذیر شدن شدن دانش در رویکردهای میان رشته زمینه مساعدتری برای تحول و بومی سازی ایجاد می کنند.

فهم میان رشتگی، علل بروز و ظهور میان رشتگی، نسبت میان علم و فلسفه در میان رشته ای شدن، امکاناتی که میان رشتگی به روی ما می گشاید و اقداماتی که نظام آموزشی ما در مواجهه با این پدیده باید انجام دهد، از جمله مسائلی بود که طی میزگردی با حضور، دکتر غلامرضا ذاکرصالحی، عضو هیئت علمی مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی و دکتر محمود نجاتی حسینی، عضو هیئت علمی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم در خبرگزاری مهر به بحث گذاشته شد که در ادامه از نظر می گذرد؛

*بحث میان رشتگی بحثی است که امروز در دنیا خیلی مطرح شده و بحثش هم داغ است و روند رو به رشدی هم داشته است. در ایران هم مدتی است که این بحث مطرح شده و اتفاقاتی هم در این حوزه رخ داده است. به عنوان اولین سوال می خواستم نظر شما اساتید محترم را درباره وضعیت میان رشتگی در ایران بدانم و اینکه به نظر شما چه کارهایی لازم است صورت بگیرد تا این روند به صورت درست ادامه پیدا کند؟ البته بهتر است پیش از این، تعریف شما را درباره مفهوم میان رشتگی بدانیم.

نجاتی حسینی: یکی از مشکلاتی که ما در علوم انسانی داریم تعریف پدیده هاست. من پیش از اینکه در این جلسه حاضر شوم مشغول تورقی درباره موضوع بحث بودم که متوجه شدم تعابیر و تعاریف درمورد میان رشتگی بسیار متنوع و حتی متشتت بود. در اغلب این تعابیر اشاره ای نشده که میان رشتگی چه تفاوتی با سراسر رشته ای، تعدد رشته ای، درون رشته ای و چند رشته ای دارد.

از نظر من میان رشتگی، نوعی نگاه تلفیقی و ترکیبی و چندبعدی به یک موضوع، مفهوم و پدیده است. در میان رشتگی که من آن را مترادف با واژه بینارشته ای می دانم، هم تلفیق معارف را داریم، هم تجمیع مهارت ها و ترکیب تخصص ها. هدف از میان رشتگی تقویت معرفت ها از حیث نظری و عملی، توسعه معرفت و حل راحت تر مسائل است.

نجاتی حسینی: میان رشتگی، نوعی نگاه تلفیقی و ترکیبی و چندبعدی به یک موضوع، مفهوم و پدیده است، در میان رشتگی که من آن را مترادف با واژه بینارشته ای می دانم، هم تلفیق معارف را داریم، هم تجمیع مهارت ها و ترکیب تخصص ها

ذاکر صالحی: تعریفی که من دارم در ادامه تعریف آقای نجاتی حسینی است با این توضیح اضافی که میان رشتگی حوزه ای از دانش است که نگاه پیچیده و چندبعدی به یک مسئله پیچیده و چند بعدی دارد. اگر یک نگاه پیچیده و چندبعدی به یک موضوع ساده داشته باشیم میان رشتگی شکل نمی گیرد. نکته مهمی که می خواهم بگویم این است که میان رشتگی مخلوط کردن چند رشته نیست بلکه رسیدن به فهم بالاتر است.

باید توجه کنیم که آن را با مفاهیم مشابه مثل چند رشته ای خلط نکنیم. چندرشته ای فقط مجاورت رشته هاست ولی در میان رشته ای فهم ها و شناخت ها تلفیق می شود. یکی از مشکلات ما در حوزه میان رشته ها این است که متولیان امر با این موضوع آشنایی ندارند و مثلا وقتی می خواهند رساله فرد تحصیلکرده خارج از کشور که در یک میان رشته تحصیل کرده را ترجمه کنند به نام یکی از رشته های متداول که در ایران وجود دارد، ترجمه می کنند و در واقع ارزش کار علمی فرد را فرو می کاهند. به بیان دیگر متولیان امر ما هنوز میان رشتگی را نمی شناسند.

ذاکرصالحی: میان رشتگی مخلوط کردن چند رشته نیست بلکه رسیدن به فهم بالاتر است، چندرشته ای فقط مجاورت رشته هاست ولی در میان رشته ای فهم ها و شناخت ها تلفیق می شود. متولیان امر، هنوز میان رشتگی را نمی شناسند

*به ناکارآمدی تقسیم بندی رشته ها اشاره شد و اینکه احتمالا همین ناکارآمدی روزنه ای برای تولد میان رشتگی است، دراین باره لطفا کمی بیشتر توضیح دهید. طبقه بندی علوم دچار چه مشکلاتی است که میان رشتگی را اقتضا می کند؟

نجاتی حسینی: هایدگر در سال ۱۹۴۵ مقاله ای می نویسد و می گوید که هم تک رشته ای درست است و هم میان رشتگی. یعنی داستان تک رشته ای و میان رشته ای داستان دیو و دلبر نیست که یکی آمده که ناکارآمدی آن یکی را برطرف کند. هایدگر در همین مقاله تاکید می کند که وجود تک رشته ای برای پیشرفت علم مدرن ضروری بوده است و اگر تک رشته ای نبود علم پیشرفت نمی کرد. به بیان دیگر تک رشته ای مرحله تثبیت و پیشرفت علم و میان رشتگی مرحله تکمیل علم است.

این را هم باید در نظر داشت که یکی از آسیب های میان رشتگی این است که بازاری راه بیفتد برای حرف هایی که خیلی هم به درد بخور نیست. خطری که درباره این پدیده وجود دارد، این است که میان رشتگی، در عین همه مزایا می تواند همه چیزخوان هیچی ندان تربیت کند یعنی دانشجویی تربیت می شود که همه چیز را خوانده ولی چیزی نمی داند و این برای علم بسیار خطرناک است در حالی که تک رشته ای بودن این خطر را ندارد.

نجاتی حسینی: وجود تک رشته ای برای پیشرفت علم مدرن ضروری بوده است و اگر تک رشته ای نبود علم پیشرفت نمی کرد. به بیان دیگر تک رشته ای مرحله تثبیت و پیشرفت علم و میان رشتگی مرحله تکمیل علم است

ذاکر صالحی: این سوال و موضوعی که مطرح شد دو وجه دارد؛ یکی وجه طبیعی آن که میان رشتگی در ادامه بحث تک رشته ای و در فرایند توسعه علوم است وجه دیگر هم اینکه چه مشکلاتی بوده که این روند تسریع شده است. وجه اول به روح جستجوگری وتوسعه گرایی انسان برمی گردد و اینکه حوزه های دانش به هم دست اندازی می کنند. ماهیت علم به گونه ای است که فرمانبردار و مطیع نیست و در حصار نمی ماند و دستکاری های بیرونی هم نمی تواند آن را به سمت و سوی جدی برساند یعنی جریان طبیعی علم راه خودش را می رود.

خلاصه اینکه ما نمی خواهیم رشته را در مقابل میان رشته ای قرار بدهیم چون ما هم مثل هایدگر اعتقاد داریم که هنوز به رشته ها احتیاج داریم. ما باید علم را یک رنگین کمان ببینیم، رنگین کمانی که مرزهای رنگی آن را نمی توان از هم تمایز داد. در توضیح وجه دوم هم باید بگویم که از مسائل و مشکلاتی که روند حرکت میان رشتگی را تسریع کرد این است که در تک رشته ای انعطاف  وجود ندارد، یا مثلا اینکه گاهی ما در بحث تک رشته ای دچار سندرم تک رشته ای یا تخصص گرایی حاد می شویم این مشکل در کشورهای  غربی احساس شد و متخصصان امر متوجه شدند که این موضوع ماهیت علم را به خطر می اندازد.

ذاکرصالحی: از مسائل و مشکلاتی که روند حرکت میان رشتگی را تسریع کرد این است که در تک رشته ای انعطاف  وجود ندارد، تخصص گرایی حاد ماهیت علم را به خطر می اندازد

تحول دیگر که باعث تضعیف تک رشته ای شد ظهور پروژه های پژوهشی مسئله محور جهانی بود؛ به عنوان نمونه پدیده و بحران هایی مثل محیط زیست یا پدیده ایدز و امثال این ها پدیده هایی نیستند که فقط با یک ر شته حل شوند و حتما به رشته های دیگر احتیاج است چون بحرانی مثل ایدز یک رفتار است و علاوه بر اطلاعات پزشکی به اطلاعات رشته های دیگر هم احتیاج داریم، همین موضوع غربی ها را به فکر انداخت که روند میان رشته ای تسریع شود.

*بیشتر چه کشورهایی درگیر این موضوع شدند؟

ذاکر صالحی: در بخش فنی و مهندسی بیشتر دانشگاه های آمریکا پا به این حوزه گذاشتند. موضوع دیگری که در کشورهای غربی وارکان سازمان ملل مطرح شده، مسئله پایداری و توسعه پایدار است. پس از مطرح شدن مفهوم پایداری و توسعه پایدار توصیه شد که برنامه توسعه  چندوجهی دیده شود. بدین منظور باید ملاحظات بومی و فرهنگی و زیست محیطی در برنامه درسی تلفیق شود. این هم کمکی به پیشبرد میان رشتگی است.

نجاتی حسینی: میان رشتگی، در عین همه مزایا می تواند همه چیزخوان هیچی ندان تربیت کند یعنی دانشجویی تربیت می شود که همه چیز را خوانده ولی چیزی نمی داند

*آیا شما پدیده میان رشتگی را یک تحول بنیادین می دانید یا نه در گوشه ای از دریای علم یک اتفاقی در حال افتادن است و تجربه ای در حال رخ دادن است؟

نجاتی حسینی: من پدیده میان رشتگی را تحول بنیادین نمی بینم چون معتقدم تحول بنیادین باید تعریف شود ولی با استفاده از مطالعات علم، می توان گفت که میان رشتگی نوعی انقلاب علمی است، انقلاب به معنایی که کوهن به کار می برد. در انقلاب علمی نظام علم، نظام پرسشگری، نظام نگاه کردن به عالم و خیلی چیزهای دیگر زیر و رو می شود و به بیان دیگر یک نوع شیفت پارادایمی رخ می دهد.

متاسفانه اصحاب میان رشته کمتر به این گفته های توماس کوهن اشاره کردند و به نظرم حق مطلب را ادا نکردند. خلاصه اینکه من میان رشتگی را تحول بنیادین نمی بینم ولی یک انقلاب علمی می دانم. به بیان دیگر چون نظام تک رشته ای نتوانست به سوالات پاسخ دهد انقلاب علمی میان رشتگی رخ داد تا سوالات را جواب دهد.

ذاکر صالحی: من هم مثل جناب نجات حسینی می ترسم از واژه تحول استفاده کنم. معتقدم توسعه میان رشته ای ها نوعی بازگشت به گذشته است که تغییرات وسیعی ایجاد می کند چون در رویکرد رشته ای بخش کوچکی از واقعیت تبیین می شود و تبیین بخش کوچک واقعیت فریبنده و گمراه کننده است. در میان رشتگی، علم تعاملی تر و دموکراتیک تر و طبیعتا منجر به تغییرات وسیع تری می شود. علم وقتی از انقیاد نظم و انضباط، کنترل بیرون بیاید بهتر رشد می کند.

نجاتی حسینی: میان رشتگی نوعی انقلاب علمی است، انقلاب به معنایی که کوهن به کار می برد

*اشاره کردید که میان رشتگی نوعی بازگشت به گذشته است. کمی این مورد را توضیح بدهید؟

ذاکر صالحی: در گذشته همه علوم در دل فلسفه بود؛ در حکمت عملی سیاست مدن و تدبیر منزل داشتیم و اکثر رشته های علوم انسانی هم مربوط به یکی از این دو حوزه بود. بنابراین رویکرد شرقی رویکرد میان رشته بوده است، به مرور زمان کم کم جدا شده و امروز دوباره در حال بازگشت به گذشته است. در غرب فقط اوایل قرن ۱۸ بود که نهضت دائره المعارفی شکل گرفت. در این نهضت می گفتند که علم یک ساختار منسجم دارد که می توان این مدخل ها را کنار هم چید از فیزیک گرفته تا هنر و فلسفه و الهیات. بنابراین از ۱۷۲۸ میلادی و در تاریخ هجری از خیلی قبل تر ما مفهوم میان رشته ای را داشتیم.

*به بحث فلسفه اشاره کردید. به نظرم رویکرد میان رشتگی می تواند نسبت میان علم و فلسفه را نیز اصلاح کند. بحث میان فلسفه و علم از جمله مباحث مطرح میان رشتگی است. آیا فلسفه و علم در بحث میان رشتگی می توانند نوعی همگرایی باهم پیدا کنند یا خیر؟

نجاتی حسینی: طی یک پروسه بعد رنسانس همه دانش های علوم انسانی از دل فلسفه بیرون آمدند و برای اینکه هرکدام بتوانند شان خودشان را پیدا کنند ناگزیر به اتخاذ یک تخصص شدند، یک اتفاق خوبی که در مباحث میان رشته ای افتاده این است که علوم انسانی از فلسفه استفاده می کند حتی از فلسفه اسلامی، فلسفه مضاف و امثال این ها به عنوان چشم اندازی برای میان رشته ای بودن استفاده می شود. خلاصه کلام اینکه بینارشته ای بودن در علوم انسانی حتما به فلسفه وصل می شود.

ذاکرصالحی: توسعه میان رشته ای ها نوعی بازگشت به گذشته است که تغییرات وسیعی ایجاد می کند چون در رویکرد رشته ای بخش کوچکی از واقعیت تبیین می شود و تبیین بخش کوچک واقعیت فریبنده و گمراه کننده است

ذاکر صالحی: به اعتقاد بنده اگر ریشه توسعه میان رشتگی را نگرانی از زوال دانش بدانیم آن وقت راه برای فلسفه بیشتر باز می شود. یعنی میان رشتگی می تواند بالقوه زمینه ارتباط تنگاتنگ و بیشتری بین فلسفه و علم ایجاد بکند. امیدواریم فضای جدید کمی از کم لطفی که نسبت به فلسفه وجود داشته را کم کند و نگرش ابزاری و کنترلی به علم که علم را به فناوری تقلیل می دهد، مرتفع شود. تا اوایل قرن ۱۹ واژه علم را مترادف فلسفه می دانستند. از ۱۸۳۰ به بعد علم را برای علوم طبیعی هم به کار بردند. اگر میان رشتگی را طلیعه بازگشت به فلسفه بدانیم خیلی عالی است. چون کار ویژه فلسفه، تعالی دانش هاست. به قول کانت فلسفه عامل وحدت بخش میان همه رشته هاست.

*به تازگی رشته مطالعات فرهنگی در ایران ۱۰ ساله شد و می توان گفت تاسیس این رشته به نوعی تجربه میان رشتگی در ایران است. شما این تجربه و روند آن را طی این سال ها چگونه می بینید؟

نجاتی حسینی: به نظرم نگاه به علوم انسانی به عنوان نوعی علوم متحد، نگاه میان رشته ای و بینا رشته ای به موضوع انسان است؛ یعنی عالِم علوم انسانی باید یک نگاه بین رشته ای داشته باشد. به بیان دیگر اگر رشته های دیگر در حال وارد شدن به حوزه بینارشته ای هستند، علوم انسانی خودش یک بینارشته است و در آن غرق است. از لحاظ تیپی و شخصیتی، اگر بخواهیم از افراد بینارشته ای نام ببریم می توانیم به هابرماس و فوکو اشاره کنیم. مطالعات فرهنگی در ایران ازحیث تئوریک تجربه موفقی بوده است و پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته است البته من ارزیابی دقیقی درباره وضعیت مطالعات فرهنگی در ایران ندارم.

ذاکرصالحی: میان رشتگی می تواند بالقوه زمینه ارتباط تنگاتنگ و بیشتری بین فلسفه و علم ایجاد بکند

ذاکر صالحی: واژه مطالعات فرهنگی انگار تعمدی بوده برای پرهیز از واژه research چون research  پژوهش در یک حوزه خاص و یک محدوده کوچک است اما study مرور کلی بر جوانب مختلف یک موضوع است. در مطالعات ما ادعای research  نداریم. من این بشارت را هم بدهم که مطالعات فرهنگی در ایران رشد خواهد کرد چون ایران، بهشت مطالعات فرهنگی است. ایران یک جامعه پیچیده با گروه های حاشیه ای بسیار است. در واقع، مطالعات فرهنگی چون می خواهد مسائل بافتار و محلی را حل کند می بیند که آموزه های پوزیتویستی به دردش نمی خورد. بنابراین از روش های خاص خودش استفاده می کند. این زمینه در ایران بسیار مهیاست چون پیچیدگی های جامعه ایران بسیار زیاد است.

*در صحبت هایتان به صورت مختصر به امکانات و ظرفیت های میان رشتگی اشاره کردید. لطفا بیشتر توضیح بدهید که میان رشتگی چه امکان هایی را  در ایران می تواند بگشاید؟

ذاکر صالحی: میان رشتگی در ایران که خیلی جوان است و هنوز آثار و تبعات خودش را نشان نداده که بتوان ارزیابی کرد ولی به نظر می رسد که مسئله تعالی دانش با وجود میان رشتگی زودتر محقق شود و حتی رشته ها را هم رشد بدهد و یکبار دیگر تاکید می کنم که میان رشتگی می تواند به ایجاد فضای گفتگو دامن بزند چون ما در حوزه گفتگو خیلی قوی نیستیم و فرهنگش را نداریم ولی میان رشتگی می تواند زبان های جدید ایجاد کند و قطعا علم هم توسعه پیدا می کند و در نهایت از تلاقی این حوزه ها و رشته ها صورت های جدیدی از دانش خلق می شود و ناخواسته یک حوزه مطالعاتی به وجود می آید.

ذاکرصالحی: مطالعات فرهنگی در ایران رشد خواهد کرد چون ایران، بهشت مطالعات فرهنگی است

*سوال پایانی اینکه پیشنهاد شما به نظام آموزشی برای استفاده از فرصت میان رشتگی چیست؟ به نظرتان به چه سمتی باید برویم و چه لازم است بکنیم؟

ذاکر صالحی: تاکید اصلی من بیشتر روی این موضوع است که توجه به میان رشتگی نباید موجب شود که ما رشته ها را رها کنیم چون هنوز به رشته نیاز داریم، ما هنوز به مهندسان خوب و متخصص در رشته های خودشان احتیاج داریم منتها در کنارشان باید یکسری آموزش های عمومی هم بدهیم تا مهندس وقتی وارد کارخانه می شود، مدیریت سازمانی و رفتار سازمانی و برخورد با کارگر راهم بداند و نکته دیگر اینکه میان رشته ای ها در ایران باید براساس یکسری نیازهای واقعی شکل بگیرد نه اینکه به صورت تصنعی گروه کاری در وزارت علوم بنشینند و میان رشته ای را تعیین و بعد به دانشگاه ها ابلاغ بکنند و از دانشگاه ها بخواهند که اجرا شود چون در این صورت اتفاق خوبی نمی افتد کما اینکه چنین کاری انجام شده و نتیجه هم نداده است.

ذاکرصالحی: در میان رشتگی، علم تعاملی تر و دموکراتیک تر و طبیعتا منجر به تغییرات وسیع تری می شود. علم وقتی از انقیاد نظم و انضباط، کنترل بیرون بیاید بهتر رشد می کند

کار دیگری که باید انجام شود این است که وزارت علوم از سیستم های تشویقی استفاده کند یعنی وزارت علوم مشخص کند که اگر هر دانشگاهی یک میان رشته ایجاد کند من از آن دانشگاه و دانشجویان حمایت مادی و معنوی خواهم کرد. ارزیابی میان رشته ای هم لازم و ضروری است یعنی کلیه دروس و محتوای موجود ارزیابی بشود و مشخص شود که محتوا و دروس موجود میزان میان رشته ای بودنشان چقدر است. چون در لابلای این طرح درس ها، میان رشته ای هایی هستند که شناخته شده نیستند.

در کنار همه این ها مقررات وزارت علوم هم لازم است که تجدید نظر شود چون این مقررات ضد میان رشته ای عمل می کند. به عنوان مثال اگر امروز یک استاد حقوق مقاله ای درباره جامعه شناسی یا روانشناسی بنویسد وزارت علوم امتیاز لارم را به مقاله او نمی دهد و می گوید که مقاله باید حتما مرتبط با رشته حقوق باشد و این یعنی ضدیت با موضوع میان رشته ای. این در حالی است که در برنامه پنجم توسعه آمده است: دولت موظف است میان رشته ای ها را توسعه بدهد.

ذاکرصالحی: مقررات وزارت علوم، ضد میان رشته ای عمل می کند، این در حالی است که در برنامه پنجم توسعه آمده است: دولت موظف است میان رشته ای ها را توسعه بدهد

آخرین نکته اینکه دانشگاه ها باید در کنار دپارتمان های تخصصی خود شبکه های علمی داشته باشند و این شبکه ها را توسعه بدهند. ضمن اینکه برای کارشناسان دانشگاه ها و وزارت علوم هم باید کارگاه آموزشی گذاشته شود تا میان رشته ای ها را بشناسند.

نجاتی حسینی: میان رشتگی می تواند نظام های فکری مستقر و ثابت را به چالش بکشد، مسئله بعدی اینکه بینارشته ای بودن و میان رشته می تواند منجر به ابداع و نوآوری نظریه هم بشود؛ یعنی ممکن است از طریق آن نظریه جدیدی ساخته بشود. خاصیت عملی میان رشته ای بودن هم این است که می تواند به حل بهتر مسائل به خصوص در حوزه علوم انسانی کمک کند. اصحاب بینارشته ای معتقدند که حتی در حوزه عمومی هم میان رشتگی بسیار تاثیرگذار است و به مردم کمک می کند که مسائلشان را بهتر ببینند و درک کنند.

گفتگوی حسین پاینده با روزنامه‌ی «آرمان امروز»: نقد ادبی راهی برای فهم جهان و تغییر آن است

حسین پاینده بیش از دو دهه است که در فضای دانشگاهی و ادبی ایران قلم می‌زند، درس می‌دهد و تأثیر بسزایی بویژه در نقد ادبی داشته است. این تأثیرگذاری را می‌توان هم در تدریس نظریه و نقد ادبی در دانشگاه و کارگاه‌های بیرون از دانشگاه دید و هم در کتاب‌های تألیفی و ترجمه‌ی ایشان. اما شاید فقر ما در نظریه و نقد ادبی در طول این سال‌ها بیشتر به چشم بیاید و همین فقر است که وقتی به کارنامه‌ی پاینده نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم در این فقرزدایی سهم بسزایی داشته است. جز این دو، مطالعات فرهنگی و مطالعات بینارشته‌ای هم که از سوی ایشان به صورت جدی به آن پرداخته می‌شود باید افزود. «داستان کوتاه در ایران»، «گشودن رمان»، نقد ادبی و مطالعات فرهنگی»، «گفتمان نقد»، «نقد ادبی و دموکراسی»، «رمان پسامدرن و فیلم» از جمله تألیفات ایشان هستند که در این گفت‌وگو نیز به آن‌ها اشاره شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی مونا رستا، منتقد ادبی و داستان‌نویس، با دکتر حسین پاینده استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی است.

در کتاب «گفتمان نقد» همان‌طور که از عنوان فرعی آن «مقالاتی در نقد ادبی» برمی­‌آید، بر پایه­‌ی بنیانهای تئوریک گوناگون به تحلیل آثاری در قالب­‌های متفاوت پرداخته­‌اید؛ اما در تألیفات بعدی همچون «گشودن رمان» و «داستان کوتاه در ایران» به سمت وحدت در قالب آثار مورد بررسی و وحدتِ روش میل کرده‌­اید. این روند ناشی از تجربه­‌ای بود که کسب کردید؟ یا خوانندگان کتابی مانند «گشودن رمان» احتیاج به بستر و زمینه‌­ای داشتند که با کتابی همچون «گفتمان نقد» فراهم می‌شد؟

پاینده: عنوان فرعی «گفتمان نقد» نشان می‌دهد که این کتاب مجموعه‌ای از مقالات مختلف است. طبیعی است که هر منتقدی می‌تواند در نوشتن مقالات گوناگون از رویکردهای متفاوت استفاده کند. وقتی این مقالات گردآوری و ویرایش می‌شوند تا در قالب یک کتاب منتشر شوند، همچنان تنوع و تکثری را منعکس می‌کنند که به طور طبیعی بین مقالات مختلف وجود دارد. نشان دادن این تنوع یکی از اهداف اصلی این مجموعه مقاله است. اما کتاب «گشودن رمان» و «داستان کوتاه در ایران» هیچ‌کدام مجموعه مقاله نیستند. اهداف هر یک از این کتاب‌ها را در مقدمه‌شان توضیح داده‌ام و با خواندن آن‌ها مشخص می‌شود که برای مثال در کتاب «گشودن رمان»‌ خواسته‌ام روش معیّنی در نقد رمان را به ده رمان شاخص ایرانی اِعمال کنم. این موضوع عیناً در مورد کتاب «داستان کوتاه در ایران» هم صدق می‌کند.

با آن‌که در بدایت گفت‌وگو سخن از کتاب «گشودن رمان» به میان آمد، این کتاب تا به امروز آخرین اثر تألیفی شماست که در سال ۱۳۹۳ برندهی جایزهی جلال آل‌­احمد در بخش نقد ادبی نیز شده و در سه نوبت به چاپ رسیده است؛ پس اجازه بدهید گفت‌وگو را با صحبت از همین کتاب ادامه دهیم. در این کتاب با تحلیل صحنه­‌ی آغازین ده رمان ایرانی بر پایه­‌ی تئوری­‌های گوناگون به نقد آن­‌ها پرداخته‌اید. در میان این ده رمان، نمونه‌­هایی از هر سه سبک­ رئالیسم، مدرنیسم و پسامدرنیسم به چشم می‌­آید. با این مقدمات به نظر می­‌رسد که در این کتاب به صورت ضمنی با ده رمان برتر ایرانی از نگاه حسین پاینده نیز آشنا می­‌شویم؛ این‌طور نیست؟

پاینده: به عبارتی همین‌طور است. مقصودم این است که البته از نظر من این ده رمان درخور بررسی بوده‌اند، یا هر کدام از حیث خاصی نشان‌دهنده‌ی سبک یا مضمون معیّنی بوده‌اند که در رمان ایرانی اهمیت داشته است. اما وقتی صحبت از «رمان برتر» می‌کنید، ممکن است این‌طور القا شود که کار نقد ادبی ارزش‌گذاری است و این البته گزاره‌ی دقیقی نیست و نیاز به توضیح دارد. در گذشته تعریف بسیار تکرارشده‌ای از نقد ادبی در دانشگاه‌ها و محافل ادبی رواج داشت که مطابق با آن گفته می‌شد «نقد یعنی تشخیص سَره از ناسَره». از این تعریف چنین برمی‌آمد که منتقد ادبی باید معلوم کند کدام آثار ادبی واجد کیفیات بهتری هستند. اما در زمانه‌ی ما چنین تعریفی از نقد ادبی، پذیرفتنی نیست. «نقد» به معنای «انتقاد» کردن یا یافتن عیب‌وایرادهای متن نیست که منتقد بر اساس آن معلوم کند کدام آثار برتر یا کدام آثار کهترند. معلوم کردن ارزش‌های نسبی یک اثر ادبی، شاید آخرین و حاشیه‌ای‌ترین کاری باشد که منتقد باید انجام دهد. کار اصلی منتقد ادبی، بحث درباره‌ی معانی تلویحی متن و تکنیک‌های به‌کاررفته در متن برای القای آن معانی است. قاعدتاً وقتی منتقدی متن ادبی‌ای را بررسی می‌کند، به این موضوع نظر دارد که آن متن واجد معانی خاصی است و صناعاتی در آن به کار رفته است. اما این به معنای ارزش‌گذاری (به مفهومی که در محافل ادبی ما مستفاد می‌شود) نیست. وقتی صحبت از برتر بودن یا ارزشمند بودن یک اثر ادبی می‌کنیم، این تصور پیش می‌آید که منتقد ادبی قائل به سلسله‌مراتب ارزشی است و می‌خواهد جایگاه هر اثر ادبی در این سلسله‌مراتب را مشخص کند. این تصور از نقد ادبی باعث مشکلاتی بین منتقدان و نویسندگان هم می‌شود. بارها از من خواسته شده که «نقد مثبتی» بر فلان رمان یا مجموعه شعر و غیره بنویسم تا «ارزش‌های» آن برای همگان مشخص شود و وقتی هم که من توضیح می‌دهم در کار یک منتقد، «نقد مثبت» یا «نقد منفی» اصلاً معنایی ندارد و کار نقد ادبی چیز دیگری است، مخاطبم متعجب می‌شود. به همین دلیل، اعتقاد دارم که باید واژگان متعارف درباره‌ی نقد ادبی را تصحیح کنیم.

اصلاح این واژگان کاری است که شما در تألیفات‌تان به صورت کاربردی در حال انجام آن هستید، ولی آیا نیاز نیست دست به تألیفاتی بزنیم که به صورت مستقیم به این موضوع بپردازد؟

پاینده: بله، حتماً. در فرهنگ‌هایی که نقد ادبی کارکردی نهادینه و اجتماعی دارد، به «فرهنگ اصطلاحات نقد» یا «واژه‌نامه‌های توصیفی نقد ادبی» برمی‌خوریم و این نشان می‌دهد که نقد، واژگان یا به طور کلی زبان خاص خود را می‌طلبد. عباراتی مانند «نقد مثبت» یا «نقد منفی» فقط به این دلیل خطا نیستند که ما در نقد ادبی اصولاً مذمت یا تحسین نمی‌کنیم، بلکه همچنین و مهم‌تر از این نظر غلط است که تصور نادرستی راجع به کارکرد نقد را اشاعه می‌دهد. زبان ارتباط مستقیمی با ادراک یا معرفت ما از پدیده‌ها و مفاهیم دارد. برای تصحیح یک برداشت نادرست از مفهومی ذهنی یا حتی پدیده‌ای عینی، لازم است زبانی را هم که به طور معمول برای سخن گفتن از آن مفهوم یا پدیده به کار می‌بریم تصحیح کنیم. این همان بحثی است که فمینیست‌ها درباره‌ی فرهنگ مردسالارانه مطرح می‌کنند. به اعتقاد آنان، برای پایان دادن به تبعیض جنسیتی، نه فقط قوانین جدیدی در صیانت از حقوق زنان باید به تصویب برسند، بلکه همچنین کلمات و عباراتی که حکایت از تحقیر زنان است، باید از زبان روزمره و عمومی زدوده شود. یا مثلاً برای رسیدن به آگاهی زیست‌محیطی و جلوگیری از تخریب طبیعت، باید هر گونه تعبیر زبانی را که نشان‌دهنده‌ی بی‌اعتنایی به محیط زیست است از زبان حذف کنیم.

سؤال بعدی من به عنوان فرعی این کتاب، یعنی «رمان ایران در پرتو نظریه و نقد ادبی» بازمی­‌گردد. در این کتاب، در عین حال که تصویر کامل و روشنی از رمانهای بررسی‌شده به مخاطب ارائه می‌کنید، توصیفی از جایگاه رمانهای مذکور در سپهر ادبیات ایران یا حتی جهان در مقایسه با سایر نمونه­‌ها ندارید. آیا این به آن معناست که ما در عرصه‌­ی رمان‌نویسی چیزی برای گفتن در مقابل نمونه­‌های خارجی نداریم یا نتوانستهایم این مقوله­‌ی وارداتی را از آنِ خود کنیم و مؤلفههای مخصوص به خود را به آن ببخشیم؟

پاینده: هدف من در این کتاب بررسی جایگاه رمان ایرانی در سطحی جهانی نبوده است. این قبیل مقایسه‌ها کار دیگری است و تازه وقتی هم که مبادرت به آن کار می‌کنیم باید دقت داشته باشیم که دچار احساسات شوونیستی نشویم. این‌که ادبیات ایران برتر یا فروتر از ادبیات جهان است، یا این‌که رمان ایران حرفی برای گفتن «در مقابل» نمونه‌های خارجی دارد یا نه، در دایره‌ی ملاحظات پژوهشگر نقد ادبی قرار نمی‌گیرد. این قبیل سخنان بیشتر بار احساسی (و اخیراً سیاسی) دارد. در نقد ادبی نظریه‌هایی برای تحلیل متن و تبیین معانی آن وجود دارد و عنوان فرعی کتاب من هم به مخاطب اعلام می‌کند که محتوای این کتاب، کاربرد آن نظریه‌ها برای تبیین معانی رمان ایران است.

شما مؤلف مجموعه‌­ای با عنوان «داستان کوتاه در ایران» هستید. تا به امروز سه جلد از این مجموعه که در قالب آن، شاخصترین داستان­‌های کوتاه ایرانی در سبک‌­های رئالیسم، ناتورالیسم، مدرنیسم و پسامدرنیسم جمع­‌آوری و تحلیل شده‌­اند، به چاپ رسیده است. آیا از مقایسهی حجم این مجموعه با آن دسته از تألیفات شما که به رمان اختصاص دارد می‌­توان نتیجه گرفت که ادبیات معاصر ایران در داستان کوتاه حرف­‌های بیشتری برای گفتن دارد؟

پاینده: نمی‌دانم چرا این استنباط را کرده‌اید، چون تعداد کتاب‌ها و مقالاتی که من درباره‌ی رمان و نقد رمان دارم، کمتر از کارهایم در زمینه‌ی داستان کوتاه نیست. درباره‌ی رمان کتاب «نظریه‌های رمان» را منتشر کرده‌ام؛ همچنین کتاب «مدرنیسم و پسامدرنیسم در رمان» را. کتابی تألیفی هم دارم با عنوان «رمان پسامدرن و فیلم». مقالاتی هم که درباره‌ی جنبه‌های نظری رمان، یا در نقد رمان‌های خاص نوشته‌ام، به مراتب بیشتر از مقالاتم درباره‌ی داستان کوتاه است. درست متوجه نشدم که چرا فقط تألیفات را در نظر گرفته‌اید. ترجمه هم مبیّن علائق پژوهشی کسی است که آن ترجمه را انجام می‌دهد. همچنین اگر کارگاه‌های خارج از دانشگاه را هم شاخصی از علائق پژوهشی بدانیم، کارگاه‌های من در نقد رمان کمتر از کارگاه‌هایم در نقد داستان کوتاه نیست. به طور کلی، من به هر دو حوزه توجه دارم. البته با بررسی داستان‌های کوتاه نویسندگان معاصر به این نتیجه رسیده‌ام که بسیاری (اما قطعاً نه همه‌ی) این داستان‌ها صناعتمندتر از رمان‌های معاصر ایرانی هستند، اما این بحث دیگری است.

با توجه به اینکه خود، مدرس کارگاه‌­های داستان­‌نویسی هستید و داوری بسیاری از جوایز ادبی را در کارنامه دارید، آینده‌­ی داستان ایرانی را چطور می‌بینید؟

پاینده: پیشبینی آینده کار سختی است، اما شاید بشود گفت در مجموع داستان‌های کوتاهی که نسل امروز ما می‌نویسند از بسیاری جهات تکنیکی‌تر از خیلی از داستان‌های پیشگامان این ژانر در ایران است. از این موضوع نباید تعجب کرد. نویسنده‌ی امروز دسترسیِ به مراتب بیشتری به منابع دارد. انبوهی از منابع نظری ادبیات داستانی که در گذشته هنوز ترجمه نشده بودند، اکنون در اختیار نسل جدید نویسندگان ما قرار دارند، ضمن این‌که امکانات دیجیتالی و فضای مجازی نیز این دسترس‌پذیری را به نسبت گذشته فوق‌العاده تسهیل کرده‌اند. بسیاری از نویسندگان معاصر ما به درستی دریافته‌اند که علاوه بر علاقه به داستان‌نویسی، باید دانش خودشان درباره‌ی سبک‌ها و تکنیک‌های داستان‌نویسی را هم بیشتر کنند. در نتیجه، گاهی به نویسندگانی برمی‌خوریم که اطلاعات آن‌ها، دامنه‌ی مطالعات‌شان و آشنایی‌شان با ادبیات جهان خیلی بیشتر از نسل‌های پیشین است. این عوامل باعث می‌شوند که چشم‌انداز روشنی از پیشرفت داستان‌نویسی در ایران ترسیم کنیم. با این همه، نباید از این نکاتی که در بیان وضعیت امروز گفتم، به سادگی یا خودبه‌خود نتیجه بگیریم که بنابر این داستان‌نویسی در کشور ما لزوماً آینده‌ی درخشانی خواهد داشت. در مقابل آن عده از نویسندگانی که رنج خواندن شاهکارهای ادبی و کتاب‌های نظری درباره‌ی ادبیات را به خود می‌دهند تا آثار پخته‌تر و صناعتمندتری بنویسند، بارها به نویسندگانی هم برخورده‌ام که تصور می‌کنند کافی است قلم را روی کاغذ بگذارند تا اثری ادبی خودبه‌خود از آن تراوش کند. این عده می‌خواهند هرچه سریع‌تر مجموعه داستان یا رمانی منتشر کنند و به گفته‌ی خودشان «وقت ندارند» آثار ادبی ایران و جهان را بخوانند. ناگفته پیداست که کارهای این اشخاص نمی‌تواند تأثیر بسزایی در پیشبرد ادبیات داستانی ما باقی بگذارد.

تا صحبت از جوایز ادبی در میان است اجازه بدهید ارزیابی شما را از تأثیر و جایگاه این جوایز نیز جویا شوم. شما قاعدتاً موافق این جوایز هستید که به عضویت هیئت داوران آن‌­ها درمیآیید، ولی این جوایز منتقدانی هم دارند.

پاینده: اگر مقصودتان از «موافق» این است که همه‌ی جنبه‌های این جوایز را تأیید می‌کنم (مثلاً طرز تفکر یا ایدئولوژی برگزارکنندگان، روال بررسی یا اعلام برگزیدگان و غیره)، باید بگوییم اصلاً این‌طور نیست. این‌جا و آن‌جا از من دعوت می‌شود که در هیأت داوران برخی از جوایز مشارکت کنم و من هم بسته به وقتی که بتوانم برای این کار بگذارم، ممکن است بپذیرم. اما این پذیرش به معنای صحّه گذاشتن بر همه‌چیز نیست. اگر هم یقین پیدا کنم که نظر داوران ملحوظ نمی‌شود و جایزه با روالی خارج از روال داوری اعطا می‌شود، دیگر هرگز با کسانی که آن جایزه را می‌دهند همکاری نمی‌کنم. از بیان نام معذورم، اما این اتفاق در گذشته چند بار رخ داده است که با این یا آن نهاد دولتی یا خصوصی در مورد داوری همکاری کرده‌ام و چون مشاهداتم من را به یقین رساند که آن‌ها به نظر داوران احترام نمی‌گذارند و به اصطلاح کار خودشان را می‌کنند، در نوبت‌های بعدی دعوت آن‌ها برای مشارکت در داروی را نپذیرفتم. این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که تعلق جایزه به این رمان یا آن مجموعه داستان و غیره اصلاً به معنای بی‌اهمیت بودن سایر آثاری که جایزه نگرفتند نیست. اعطای جایزه به آثار ادبی یکی از راه‌های اعتلای ادبیات است، نه بی‌فایده دانستن سایر آثار.

گذشته از جنبهی آموزشی مجموعه‌­ی «داستان کوتاه در ایران» که بر کسی پوشیده نیست، این مجموعه در معرفی داستان‌نویسان روز ایران و نمونه‌­های شاخص داستان کوتاه به مخاطب نیز نقشی مخصوص به خود بازی کرده است. این ویژگی در جلد چهارم این مجموعه که با محوریت داستان‌­های جنگ ایران و عراق در حال تألیف است، به سبب کلیشه‌هایی که از این نوع داستان در ذهن مخاطب شکل گرفته، اهمیتی بیش از پیش می­‌یابد. آیا در جلد چهارم نیز همان رویکرد جلدهای پیشین را مد نظر دارید؟

پاینده: بله، همین‌طور است چون می‌خواهم رویکردی یکدست را در همه‌ی مجلدهای این کتاب حفظ کنم. لازم به توضیح می‌بینم که ما در مطالعات ادبی، به ادبیات جنگ آن‌گونه که شایسته بوده است نپرداخته‌ایم. ژانر داستان‌های جنگ از اواخر جنگ ایران و عراق آرام‌آرام در ادبیات ما شروع شد و بعد از خاتمه‌ی جنگ، زمانی که فراغت کافی برای بازنگری درباره‌ی رویدادهای جنگ هشت‌ساله برای‌مان فراهم شد، نضج گرفت و تبدیل به یکی از جدیدترین حوزه‌های رشد در ادبیات داستانی ما شد. به هیچ دلیلی نباید از این ژانر غفلت کرد. حتی می‌توانیم متقابلاً بگوییم که به دلایل مختلف ضرورت دارد که به بازنمایی جنگ در داستان‌های کوتاه و کلاً ادبیات معاصر ایران توجه کنیم. بخشی از تاریخ و هویت ما در دهه‌های اخیر با رویداد بزرگ و تأثیرگذارِ جنگ گره خورده است. وقتی به ادبیات معاصر اروپا نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که جنگ جهانی دوم هنوز در خاطره‌ی جمعی اروپائیان زنده است. نشانه‌اش این است که نویسندگان و فیلمسازان‌شان هنوز درباره‌ی جنگ جهانی دوم رمان می‌نویسند و فیلم سینمایی تولید می‌کنند. چرا ما نباید این جنبه از تاریخ معاصرمان را در ادبیات بازنمایی کنیم و  بکاویم؟ به گمانم دو دیدگاه ظاهراً متباین اما در واقع همسو، دست به دست هم داده‌اند تا پژوهش‌های ادبی در کشور ما آن‌چنان که باید به جنگ نپردازند. یکی دیدگاه ایدئولوژیک و رسمی‌ای است که هدف خود را صرفاً شُکوه دادن به جنگ می‌داند و لذا به جنبه‌های ادبیِ این داستان‌ها کاری ندارد و دیگری دیدگاه ایضاً سیاسی‌ای که اهمیت و ضرورت دفاع از کشور در جنگ را تشخیص نمی‌دهد و بنابر این کلاً پرداختن به موضوع جنگ در ادبیات را لازم نمی‌بیند. به اعتقاد من، هر دو دیدگاهی که برشمردم در این زمینه باعث خسران در مطالعات ادبی شده‌اند. آنچه ما نیاز داریم، همانا رویکردی علمی و مبتنی بر نظریه‌های ادبی برای کاویدن مضامین و تکنیک‌های داستان‌های جنگ است. این رویکرد نباید با ملاحظات سیاسی تعدیل شود چون در آن صورت صبغه‌ی علمی خود را از دست می‌دهد.

در مجموعه‌­ی «داستان کوتاه در ایران» به ارتباط برخی گونه­‌های داستان کوتاه با نقاشی و شعر می‌پردازید، در کتاب‌های «گشودن رمان» و «گفتمان نقد» بخش­‌هایی را به نقد فیلم اختصاص داده‌اید، در بعضی جلسات در جایگاه یک منتقد ادبی به نقد فیلم پرداخته­‌اید و حتی کتابی با عنوان «رمان پسامدرن و فیلم» تألیف کرده­‌اید. این رویکرد بین­‌رشته­‌ای که به مکتب آمریکایی ادبیات تطبیقی بازمی­‌گردد، در ادبیاتِ روز فارسی­‌زبان مهجور مانده است. با توجه به تألیفات و دغدغه‌­ای که در زمینه­‌ی مطالعات فرهنگی دارید، نتایج این دورماندگی را چطور ارزیابی می­‌کنید؟

پاینده: من ادبیات را بخشی از گفتمان‌های اجتماعی می‌دانم و لذا معتقدم مطالعات ادبی بدون در نظر گرفتن روش‌شناسی‌های دیگری که امکان شناخت این گفتمان‌ها را به ما می‌دهند، مطالعاتی ناقص و کم‌فایده خواهد بود. خودم هم در آن نوع آکادمی تربیت شدم که به عنوان تکلیف درسی موظفم می‌کرد با نگاهی میان‌رشته‌ای ادبیات را یاد بگیرم و تحلیل کنم. در دانشگاه‌های ما هنوز در برابر رویکردهای میان‌رشته‌ای مقاومت می‌شود و می‌گویند «این که دیگر ادبیات نیست»، اما در دانشگاه‌های کشورهای پیشرفته چندین دهه است که مطالعات فیلم، مطالعات ترجمه، مطالعات فرهنگی و حوزه‌هایی از این قبیل راه خودشان را به مطالعات ادبی باز کرده‌اند. به راستی، آیا تحلیل شخصیت‌های رمان کمابیش همان کاری نیست که در تحلیل شخصیت‌های فیلم سینمایی و سریال‌های تلویزیونی انجام می‌دهیم؟ یا آیا فضاسازی موضوعی نیست که علاوه بر ادبیات داستانی، با تحلیل تأثیر رنگ‌ها در نقاشی هم انجام می‌دهیم؟ تجربه‌ی من مؤید این موضوع است که وقتی ادبیات به روشی میان‌رشته‌ای تدریس می‌شود، توجه و علاقه‌ی مخاطب هم بیشتر می‌شود. نه دور ماندن، بلکه مقاومت فعالانه در برابر رویکردهای میان‌رشته‌ای در آکادمی ایرانی، پیامدهای زیانباری داشته است که کمترینش بی‌علاقگی دانشجویان به درس‌های‌شان است. من تلاش کرده‌ام این مافات را نه فقط در کلاس‌هایم، بلکه همچنین در کتاب‌هایم تا حدی جبران کنم.

شما از سال ۱۳۷۱ در جایگاه استاد نظریه و نقد ادبی، عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبائی هستید. آکادمی در ایران به علت فاصله از ادبیات خلاقه­ و نظریه‌­های ادبی روز، همواره مورد انتقاد بوده است. شما تا چه حد بحران نقد ادبی و به زعم برخی، نارسایی ادبیات داستانی خلاقه­ را ناشی از این رویکرد دانشگاه می‌­دانید؟

پاینده: در کشور ما دانشگاه همیشه تافته‌ای جدابافته از جامعه محسوب شده است. روشنفکران به تحصیل در دانشگاه مباهات کرده‌اند، اما نتوانسته‌اند از آموخته‌های‌شان در دانشگاه برای بهبود اوضاع اجتماعی بهره ببرند. این وضعیت تا همین اواخر در رشته‌های غیر علوم انسانی هم وجود داشت، اما امروز می‌توانیم بگوییم که در رشته‌هایی مانند داروسازی، نانوتکنولوژی، هوافضا و بسیاری از رشته‌های علوم پایه و مهندسی وضعیت فرق کرده است و دانش‌آموختگان دانشگاه توانسته‌اند با نوآوری‌های‌شان برخی از نیازهای جامعه را پاسخ دهند. در علوم انسانی این‌طور نیست و نه فقط کسانی که در رشته‌های ادبیات تحصیل می‌کنند، بلکه دیگرانی هم که فلسفه و تاریخ و انسان‌شناسی و غیره می‌خوانند نتوانسته‌اند شکاف بین دانشگاه و جامعه را در حوزه‌های مربوط به خودشان پُر کنند. در زمینه‌ی نقد ادبی هم وضعیت دقیقاً همین است. ادبیات معاصر و ژانرهایی مانند ادبیات داستانی هنوز جایگاه و اهمیت شایسته‌ی خودشان را در برنامه‌های درسی مصوب پیدا نکرده‌اند و بخش بزرگی از آنچه در دانشگاه به دانشجویان آموزش داده می‌شود، عملاً در هیچ حرفه‌ای به کار آنان نمی‌آید. اگر نظریه و نقد ادبی به روشی علمی به دانشجویان علوم انسانی و بخصوص دانشجویان رشته‌های ادبیات آموخته بشود، فارغ‌التحصیلان این رشته‌ها می‌توانند با پژوهش‌ها و مقالات‌شان، در وضعیت کنونی ادبیات تأثیر بگذارند و حتی سمت‌وسوی آن را تغییر بدهند. پُرواضح است که آگاهی از نظریه و نقد ادبی می‌تواند به صناعتمندتر شدن داستان‌های نویسندگان ما هم کمک کند. دانشگاه می‌تواند برای رسیدن به این هدف نقش بسزایی ایفا کند که تا به حال به علت غرقه شدنش در موضوعات نامرتبط به ادبیات امروز از آن غفلت کرده است. البته دانشجویان منتظر دانشگاه نمانده‌اند. آن‌ها وقتی می‌بینند آموخته‌های‌شان در درس‌های مصوب و رسمی کمکی به فهم ادبیات نمی‌کند، با شرکت در کارگاه‌های خارج از دانشگاه می‌کوشند آن ضعف یا خلاء را برطرف کنند. اکثر کسانی که در کارگاه‌های خود من شرکت می‌کنند دانش‌آموختگان دوره‌های فوق‌لیسانس و دکتری‌اند که به رغم داشتن مدرک تحصیلی این نیاز را در خودشان حس می‌کنند.

تأثیر تدریس شما بر شاگردان‌تان از استقبالی که از کلاس­‌های دانشگاه، دوره‌های آزاد و سخنرانیهای شما به عمل می‌آید، روشن است؛ اما سؤال من به روی دیگر سکهی تدریس بازمی‌گردد؛ این‌که تدریس بر خود شما و آثارتان چه تأثیری داشته است؟

پاینده: تدریس تخدیرکننده‌ی روح و روانی آن کسانی است که می‌خواهند وظیفه‌ی خودشان را شرافتمندانه و به بهترین شکل انجام دهند. اگر شما کارتان را مطابق با آنچه موظف هستید انجام دهید، اکثر مخاطبان کلاس‌های رسمی از شما ناخرسند و ناراحت می‌شوند. آن‌ها بیشتر آن نوع استادانی را می‌پسندند که حرف چندانی برای گفتن ندارند و با پخش کردن مقاله بین دانشجویان دوره‌های تحصیلات تکمیلی، فقط می‌نشینند تا دانشجو به قول خودشان کنفرانس بدهد. خیلی مواقع این استادان اصلاً همان مقالاتی را که به دانشجو داده‌اند، خودشان نخوانده‌اند. دانشجو می‌بیند با حفظ کردن و بازگفتن عین جملات یک مقاله و شرکت در یک امتحانِ سرتاپا فرمالیته، نمره‌ی عالی (اغلب بین ۵/۱۸ تا ۲۰) می‌گیرد. این نهایت خواسته‌ی اکثر دانشجویان است. اما کافی است که شما بخواهید موضوعی را واقعاً یاد بدهید. آن‌گاه بلافاصله با مقاومت اکثر مخاطبان‌تان روبه‌رو می‌شوید، چون آن‌ها در کلاس‌های دیگر عادت داده شده‌اند به این‌که شنونده‌ی صرف باشند، فکر نکنند، ذهن تحلیلی نداشته باشند و عین حرف‌های استاد را در ورقه‌ی امتحان بازنویسی کنند. بارها اتفاق افتاده که وقتی دانشجو سؤالی کرده و من پاسخ داده‌ام، بلافاصله از من عذرخواهی کرده است. اوایل نمی‌فهمیدم که چرا عذرخواهی می‌کنند. بعدها متوجه شدم که در اکثر کلاس‌ها هر چه دانشجو بگوید استاد صرفاً بر آن مهر تأیید می‌زند تا دانشجو از استاد «راضی» باشد. لذا وقتی من سؤالی را با صرف وقت به طور کامل جواب می‌دهم، یا وقتی منبعی برای مطالعه‌ی بیشتر به دانشجو معرفی می‌کنم، سؤال‌کننده گمان می‌کند که من از او ناراحت شده‌ام و در واقع به زعم خودش با معذرت‌خواهی تلاش می‌کند ناراحتی‌ای را که تصور می‌کند در من ایجاد کرده برطرف کند! این حاصل تربیت شدن در نظام دانشگاهی ما است. در چنین وضعیتی، مخاطبان واقعی من در واقع آن اقلیت کوچک اما فرهیخته و جدی‌ای هستند که حتماً در هر کلاسی پیدا می‌شوند و واقعاً می‌خواهند چیزی بیاموزند. من برای آن‌ها احترام قائلم و تمام تلاشم را می‌کنم که نیازهای علمی‌شان را پاسخ دهم. همان‌ها بهترین مشوقان غیرمستقیم من برای نوشتن کتاب‌ها و مقالاتم هستند. وقتی مراجعه می‌کنند و نکاتی از نوشته‌هایم را با من صحبت می‌کنند، متوجه می‌شوم که با این نوشته‌ها به فکر کردن سوق داده شده‌اند، نه فقط فکر کردن درباره‌ی این یا آن اثر ادبی، بلکه فکر کردن درباره‌ی زندگی خودشان و جهان پیرامون‌شان. این نهایت خواسته‌ی من است، این‌که مخاطبانم قدرت تفکر انتقادی را پیدا کنند. در کتاب «نقد ادبی و دموکراسی» این موضوع را مفصلاً توضیح داده‌ام که نقد ادبی ربط مستقیمی با تفکر انتقادی دارد و ظرفیت ما انسان‌ها برای مدارا و شنیدن سخن «دیگری» را بیشتر می‌کند. تدریس خارج از مجاری رسمی، یعنی در کارگاه‌های آزاد، به مراتب ارضاکننده‌تر است چون کسانی که به آن کارگاه‌ها می‌آیند کلاً انگیزه‌های متفاوتی دارند. دنبال مدرک تحصیلی و عنوان و از این قبیل نیستند. می‌خواهند چیزی بیاموزند که در درجه‌ی اول پاسخ‌گوی نیازهای روحی و روانی خودشان باشد و بعد هم عملاً به کارشان بیایید. بارها کسانی را دیده‌ام که هر هفته از شهرستان‌های دور به کارگاه‌هایم می‌آیند. رنج سفر چندین ساعته در این جاده‌های مرگبار را به جان می‌خرند تا دو ساعت در کارگاه باشند و دوباره به شهر خودشان برگردند. خیلی از آن‌ها مهندس و متخصص علوم آزمایشگاهی و مدیر و عضو هیأت علمی و غیره هستند، اما از سر عشق به ادبیات و فهم نقادانه‌ی جهان به این کارگاه‌ها می‌آیند. این اشخاص بسیار قابل احترام‌اند و خودشان نمی‌دانند که نوشته شدن مقالات من چقدر مرهون دمخور شدن با آن‌هاست.

آقای دکتر پاینده، شما همیشه از مقایسه و اظهارنظرهای حاشیه‌ساز دوری کرده‌­اید. این در حالی است که سابق بر این، حتی در میان آکادمیسین‌های ایرانی، منتقدانی داشتهایم که اظهارنظرهای جنجال‌سازشان هنوز در کتاب­‌ها، مطبوعات و اذهان باقی مانده است. سؤال من این است که رویکرد شما ناشی از ویژگی شخصیتی شماست یا به برداشتی که از نقد ادبی دارید مربوط می‌شود؟

پاینده: قلم برای من حرمتی دارد که باعث می‌شود اصلاً نتوانم آن را برای آن نوع کارهایی که شما به درستی از آن‌ها با عنوان «حاشیه‌سازی» یاد می‌کنید، به کار ببرم. من در بهترین حالت پژوهشگر نقد ادبی و مطالعات فرهنگی هستم و بهتر است بکوشم کار خودم را به بهترین نحو انجام دهم. کسانی که برای خودشان رسالت‌های سیاسی و غیره قائل هستند البته ممکن است راه‌وروش دیگری را بپسندند. تفکر نقادانه به روش خاص خودش مخاطب را تحت تأثیر قرار می‌دهد و نیازی به جنجال و حاشیه‌سازی نیست. همان مباحثی که با رویکردهای مختلف نقد درباره‌ی وقایع این داستان و آن فیلم بحث می‌کنم، زنجیره‌ای از تفکر را در مخاطب ایجاد می‌کند. مقصودم از «زنجیره» این است، که به تفکر ختم نمی‌شود، بلکه تفکر نقطه‌ی آغاز کنش ایجابی برای درانداختن طرحی نو است. فکر کردن به ادبیات ما را به صرافت فکر کردن به زندگی واقعی‌مان می‌اندازد. تحلیل موقعیت‌ها در داستان و رمان، نطفه‌ی تحلیل موقعیت‌های واقعی در زیست‌جهانی است که ما خود بخشی از آن هستیم. نقد ادبی راهی برای فهم جهان و تغییر آن است.

 

گفت‌وگو از مونا رستا

عبداللهیان کتاب «پرسش و روش در مطالعات فرهنگی» را ترجمه می‌کند

حمید عبداللهیان در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) از ترجمه کتاب «پرسش و روش در مطالعات فرهنگی» خبر داد و اظهار کرد: این کتاب را که با همکاری علی صباغی ترجمه کردم به روش‌شناسی در مطالعات فرهنگی می‌پردازد. کتاب شامل مجموعه مقالاتی در این حوزه است که به ویراستاری میمی وایت و جیمز شواچ صورت پذیرفته است.

وی ادامه داد: درباره روش‌شناسی مطالعات فرهنگی منبع زیادی در دسترس نیست و کتاب حاضر به زبانی ساده کوشیده تا مسایل ابتدایی روش‌شناسی را شرح دهد. در فصل‌های دهم و یازدهم کتاب نیز مثال‌های جالبی بیان شده که به طور مثال اگر کسی بخواهد در مطالعات فرهنگی به صورت عملی کار کند چگونه باید پیش برود.

عبداللهیان با بیان اینکه کتاب مختص به یک منطقه خاص نیست و از سوی نویسندگان اسکاندیناوی و اروپایی نگاشته شده، افزود: مولفان در این اثر رویکرد انتقادی مطالعات فرهنگی و منطقه‌ای خاص را مبنای تولید علم قرار نداده‌اند.

به گفته این استاد دانشگاه، کتاب از نقد مساله، مقیاس و اندازه‌گیری توسط آنا مک کارتی آغاز می‌شود و به تدریج به مباحثی می‌رسد که ویلیامز در اثر مطرح کرده است. در ادامه نیز این سوال مطرح می‌شود که آیا مطالعات فرهنگی می‌تواند روش‌شناسی داشته باشد؟ پاسخ به این سوال مثبت است اما قطعیت ندارد.

عبداللهیان در توضیح بیشتر این کتاب افزود: یکی از نویسندگان کتاب نیز در مقاله‌ای چهار قدم را برای انسجام روش‌شناسی مطرح می‌کند: 1- استفاده از متون عمیق، 2- تفسیر از درون، 3- تاکید بر جغرافیای انتقادی تکنولوژیک و صنعتی، 4 – مناسک و آیین.

وی یادآور شد: این کتاب افراد را به سمت روش‌شناسی مطالعات فرهنگی سوق می‌دهد اما مجبورشان نمی‌کند. کتاب روی مسائل مهم مطالعات فرهنگی مانند مردم‌نگاری مجازی و اینترنتی، انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی و موسیقی‌شناسی تکیه می‌کند. همچنین روش‌شناسی مختلط و پیچیده را نیز درنظر می‌گیرد. یکی دیگر از مسائلی که در این کتاب بیان شده این است که آیا جهانی شدن اصول مدرنیته را زیر سوال می‌برد.

عضو هیئت علمی گروه ارتباطات دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در پایان گفت: این کتاب به احتمال فراوان تا پایان تابستان سال آینده منتشر می‌شود.

مطالعات فرهنگی و مناسبات قدرت

از چند دهۀ پیش مفهوم فرهنگ در ادبیات سیاسی و اجتماعی ایران با توجهی فزاینده روبرو شده است و بسیاری از مباحث جاری در کشور چه در حوزه اقتصاد و چه در سیاست، رنگی فرهنگی به خود گرفته است، تا جایی که گاهی به علت کاربرد بیرون از نظم و قاعدۀ این واژه، برخی درهم ریختگی های مفهومی را نیز در پی داشته است.

عموما واژه فرهنگ به مجموعه ای از دانش، نگرش ها و ارزش هایی اطلاق می شود که یک جامعه را شکل می دهد یا ویژگی های فردی را توصیف و بیان می کند. به این معنا، فرهنگ محصول پیشرفت های انسانی است و به شکلی بی واسطه به قدرت تحول و تغییر انسان ربط پیدا می کند. یا به تعبیر انسان شناسان، فرهنگ ظرفیت عام انسانی برای طبقه بندی، رمزگذاری و انتقال  تجربیات انسان ها به شکلی نمادین است.

در اصل و تا قرن هجدهم واژه فرهنگ (culture) را در زبان بیگانه به معنای کاشتن و پرورش دادن به کار می بردند و امروزه کاربرد آن با دلالتی این گونه در پزشکی و علوم وابسته به آن همچنان رایج است. اما در اواسط همان قرن در برابر طبیعت قرار گرفت؛ تعبیری که نشانه شناسان همچنان در نوشته هایشان به آن اشاره دارند و انسان شناسانی چون «کلود لوی اشتروس»(Claude Lévi-Strauss)  این تقابل دوگانه را مبنای «زندگی اجتماعی» (social life) می دانند. جوهره و اصل و اساس شکل گیری فرهنگ رسیدن به دانشی است که امور را بر اساس حرکت از دانسته به ندانسته تعیین می کند. به عبارت دیگر از طریق فهم وجوه گوناگون پدیده هاست که فرهنگ برای  تنظیم امور انسانی شکل می گیرد و این فهم میسر نمی شود مگر آنکه انسان راهی به سوی آن برای خود بیابد یا بسازد.

آیا باید فرهنگ و سیاست را دو واژه ی ناسازگار و حتی متناقض به شمارآورد؟ در نگاه بسیاری فرهنگ، نخست ساحت خیال، زیبایی، جستجوی امر مطلق و حقیقت است، عرصه نبوغ و آفرینشی که اندیشه ورز و هنرمند را با گونه ای از بصیرت متعالی پیوند می دهد. فرهنگ ساحت اندیشه و آزادی است؛ آزادی هنرمند، آزادی آفریننده ای که می تواند سرسپردۀ نظم و هنجاری پیشینی باشد ویا با رویگردانی از هرآنچه تاکنون بوده است، خود به آفرینشی نو دست بزند، همچنین آزادی مخاطبانی که با میل خویش ، آثاری را برمی گزینند که یا فراهم آورنده لحظه هایی سرگرم کننده و لذتبخش برایشان باشد و یا ارتقای فکری و معنوی را برایشان به ارمغان آورد. فرهنگ فرآیندی پیچیده، پویا و انضمامی است که خود را عامرانه تحمیل نمی کند. اما سیاست عرصه عمل است و ساحت اراده و خواستن. سیاست میدان رویارویی و روابط قدرت است و نیز وسوسه رام نمودن و اهلی کردن.  تجربه های تاریخی بسیاری تا کنون نشان داده اند که در برخی موارد، علاقه زیاد از حد سیاست به راهبری و مدیریت فرهنگ پیامد هایی همچون ایجاد فرهنگ و هنری رسمی، ایستا و متصلب را به دنبال داشته است. در اروپای غربی تا آن هنگام که واژه فرهنگ در انحصار زبان رسمی قدرت بوده است همواره تا مدت زمان زیادی بدگمانی و بی اعتمادی را در ذهن متبادر می کرد.

با این همه، آیا امروزه می توان پیرامون فرهنگ جدای از مناسبات قدرت اندیشید؟ نباید از یاد برد که فرهنگ «کنشی» اجتماعی نیز هست که استمرار و حیات آن در گرو داد و ستد و مشارکت در جامعه است، جامعه ای که به تعبیر «ریموند ویلیامز»(Raymond Henry Williams) تنها مجموعه ای از ساختارهای اجتماعی نیست، بلکه همچنین یک فرآیند یادگیری و ارتباط است، شکلی از ارتباط که در آنجا تجربه انسانی ثبت، ضبط و توزیع می شود و تغییر می یابد. قدرت سیاسی با هدف افزایش احتمالی اعتبار خود و رشد همبستگی گروه های اجتماعی، هیچ گاه به سنت فرهنگی در جامعه ای که در آن شکل گرفته است، بی اعتنا نبوده و همواره در تلاش بوده است تا میان تصمیم های سیاسی حکومت و دریافت های فرهنگی شهروندان به نوعی شبیه سازی دست بزند.

در دنیای مدرن کنونی شیوه زیست فرهنگی به گونه ای شده است که برای بسیاری از مردم عامه، آن بخش از محصولات فرهنگی و هنری از اقبال بیشتری برخوردارند که پاسخگوی نیازهایی مانند رفاه، فراغت، سرگرمی، لذت جویی و … باشند. از سوی دیگر تولیدکنندگان این فرآورده ها نیز تلاش می کنند تا فرهنگ را به یک صنعت سرگرمی ساده فرود بکاهند که محصولات آن مانند آنچه «هانا آرنت» (Hannah Arendt)  نیز گفته است همچون تمامی دیگر فرآورده های مصرفی  توسط جامعه استفاده شود. آیا اکنون همچنان می توان از تحلیل های« آنتونیو گرامشی»(Antonio Gramsci) پیرامون نقش فرهنگ در تعیین «مناسبات سلطُۀ سیاسی» و یا دیدگاه های انتقادی مکتب فرانکفورت دربارۀ سیاست «صنایع فرهنگی» بهره گرفت؟

جوهره و اصل و اساس شکل گیری فرهنگ رسیدن به دانشی است که امور را بر اساس حرکت از دانسته به ندانسته تعیین می کند. به عبارت دیگر از طریق فهم وجوه گوناگون پدیده هاست که فرهنگ برای  تنظیم امور انسانی شکل می گیرد و این فهم میسر نمی شود مگر آنکه انسان راهی به سوی آن برای خود بیابد یا بسازد. فراوانی اندیشه های نو مطرح شده در غرب از نیمۀ دوم قرن نوزدهم به این سو، بیانگر تحولی بنیادین در روش، بینش و دانش های مربوط به حوزۀ مطالعات فرهنگی است. هر چند باید اذعان کرد که مطالعات فرهنگی شامل تعاریف بسیار متعدد است، اما آنچه در تمام این تعاریف به صورتی مشترک به چشم می خورد، گونه ای از مقاومت در برابر استیلای گفتمان مسلط در عرصه های مختلف علم، دانش، سیاست و فرهنگ است.

همچنین، به دلیل پیشامد پدیده ای چون جهانی شدن، به واسطه راحتی حرکت و گسترده شدن ارتباطات، فرهنگ تا حدودی پیوند خود را با تعلق سرزمینی از دست داده و چنانکه سرشت آن است در جریان ها و ارتباطات انسانی گوناگون و جهانی خلق می شود. به تعبیر «تونی بنت»(Tony Bennett) مطالعات فرهنگی اساسا به بررسی «مناسبات بین فرهنگ و قدرت» می پردازد. به ویژه آنکه امروزه، فرآیند جهانی شدن فرهنگ، واکنش های مقاومت آمیزی برانگیخنه و ضرورت بررسی روابط میان فرهنگ و قدرت در سطح ملی و بین المللی را آشکارتر ساخته است.

مطالعات فرهنگی گرایشی میان رشته ای یا فرارشته ای است که ریشه در تفکرات بنیانگذاران مرکز مطالعات فرهنگی معاصر در دانشگاه بیرمنگام دارد که در دهۀ 1960 با مدیریت «ریچاد هوگارت»(Richard Hoggart) در انگلستان تاسیس شد و سپس مدیریت آن در دهۀ هفتاد به « استوارت هال»(Stuart Hall ) واگذار گردید، دو چهره ای که در گسترش و تحول این رشته نقش انکارناپذیری ایفا نمودند. همچنین جا دارد به «ریموند ویلیامز» نیز اشاره کرد که متاثر از نقدهای اومانیستی روشنفکران اهل ادب در دهه های 1950 و 1960 تلاش کرد تا جان تازه ای به سنت ادبی رمانتیک نقد اجتماعی ببخشد. از دیدگاه دیالکتیک فرهنگی، فرهنگ ها پدیده های متصلب و تغییرناپذیر نیستند بلکه همواره به واسطۀ تاثیرات متقابل در حال تغییرند و اشکال تازه ای می یابند. به همین منوال حوزه مطالعات فرهنگی نیز متناسب با شرایط و تغییر و تحولات تاریخی، اجتماعی و سیاسی در مسیر شکل گیری خود از منابع فکری و مکاتب  گوناگون و متنوعی مانند: مارکسیسم، فمینیسم، نشانه شناسی، پساساختارگرایی، نظریه انتقادی، پست مدرنیسم و … بهره گرفته است. مطالعات فرهنگی سعی دارد تا فرهنگ را نه به عنوان یک کلیت یک پارچه، بلکه به مثابۀ مفهوم و پدیده ای چند وجهی و انضمامی فهم نماید و بسترهای سیاسی و اجتماعی که فرهنگ خود را در آنها نشان می دهد، تحلیل و بررسی کند. در همین راستا رویکرد جدید این گرایش در پی کند وکاو پیرامون روابط و مناسبات میان تولیدات فرهنگی با دیگر مظاهر اجتماعی، به ویژه ساختارهای سیاسی و سلسله مراتب اجتماعی است. دیگر آنکه، مطالعات فرهنگی ضمن تمایز و بها دادن  به دو نوع فرهنگ «والا» و «عامه»، توجه  بیشتری به فرهنگ «عامه پسند» و مردمی در مقابل فرهنگ « نخبه گرا» از خود نشان می دهد.

اگر به جهان پیرامون خود و عصری که در آن به سر می بریم نظری از سر تامل بیفکنیم، به وضوح درخواهیم یافت که بر اثر نقش فزایندۀ ارتباطات و رسانه ها به عنوان قدرتمندترین بازیگران مظاهر فرهنگی و سیاسی، وضعیت های جدید فرهنگی شکل گرفته اند که تاکید مجددی بر وجه معنوی فرهنگ و تلاش برای خلق، تولید و انتقال معانی از طریق نمادها را شاهد هستیم. در واقع امروزه مفهوم فرهنگ در معنای وسیع آن به الگوهای زندگی و تفکر باز می گردد و کاربرد مفهوم فرهنگ با نظام نمادین و آنچه با معنا ارتباطی مستقیم پیدا می کند، سرو کار دارد، یعنی موضوعی که به توافق رسیدن بر سر آن دشوارترین کارهاست. برخی مطالعات اخیر نشان می دهد که در بسیاری از کشورها حیات فرهنگی مردم دیگر برخاسته از فعالیت های فرهنگی سنتی مانند رفتن به تئاتر، موزه و یا کتابخانه نیست بلکه بیشتر متاثر از فناوری های جدید در عرصۀ محصولات فرهنگی و هنری در دنیای مجازی است. بدین ترتیب خانه با همراهی یک کامپیوتر شخصی به کانون اصلی فعالیت های فرهنگی تبدیل می شود.

می توان از خود پرسید آیا مقولات و مطالعات فرهنگی دارای یک معنا و کاربست در جوامع و رژیم های مختلف است؟ کوشش برای پی بردن به معانی کنش های سیاسی در جامعه ای معین، به گونه ای ناگزیر، به معنای مراجعه به مجموع نظام معانی و فرهنگ آن جامعه است. از چند دهۀ پیش مفهوم فرهنگ در ادبیات سیاسی و اجتماعی ایران با توجهی فزاینده روبرو شده است و بسیاری از مباحث جاری در کشور چه در حوزه اقتصاد و چه در سیاست، رنگی فرهنگی به خود گرفته است، تا جایی که گاهی به علت کاربرد بیرون از نظم و قاعدۀ این واژه، برخی درهم ریختگی های مفهومی را نیز در پی داشته است.

سرزمین کهنی مانند ایران در سیر تاریخی خود پیوسته در معرض ورود اندیشه های گوناگون از افق های دور- زمانی فرهنگ و اندیشه یونان و روم و گاهی اعراب و اسلام- بوده است و این داد و ستد فرهنگی کشور را از ایستایی و خمودگی باز داشته است. بی تردید، درهر دوره ای از چرخش های تاریخی ضرورت بازبینی و بازاندیشی دانش های رایج از منظر روش شناختی و معرفت شناختی احساس می شود. رویکردها و برداشت های تازه در مسیر سیاست گذاری فرهنگی و از سوی دیگر پیچیدگی روزافزون فرهنگ، نیاز به پرداختن بیشتر به پژوهش های فرهنگی را دو چندان می کند. این اندک نوشتار، تنها بهانه ای بود برای اندیشه ورزی بی طرفانه پیرامون یکی از مهم ترین مسائل جامعه کنونی ما و تلاشی در راستای پرسشگری و نه الزاما پاسخگویی.

 جمال کامیاب
منبع: سایت رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران

غربت ايران در ايران: در نشست رونمايي از كتاب « فيلسوف سياست» با سخنراني وزير راه و سيد جواد طباطبايي

محسن آزموده

جشن رونمايي از كتاب «فيلسوف سياست» عصر ديروز به همت نشر فلات، خانه انديشمندان علوم انساني، انجمن علوم سياسي ايران و نشريه سياست‌نامه با حضور سيد جواد طباطبايي و شمار قابل توجهي از استادان و پژوهشگران علوم انساني، در خانه انديشمندان علوم انساني برگزار شد. در اين جلسه كه به تقدير از جايگاه علمي طباطبايي اختصاص داشت كساني چون رضا داوري اردكاني، عباس آخوندي، حكمت‌الله ملاصالحي، موسي غني‌نژاد و داوود فيرحي حضور داشتند. در اين جلسه رضا داوري، خاطرات خود را از طباطبايي بيان كرد و به اهميت مساله ايران اشاره كرد و آن را فراتر از موضوع ناسيوناليسم خواند. داوود فيرحي نيز به بيان خاطراتي از استاد سابق خود پرداخت و به اهميت او اشاره كرد. موسي غني‌نژاد نيز به بيان تفاوت ديدگاه طباطبايي درباره ايران با مساله ناسيوناليسم تاكيد كرد. در ادامه، گزارشي از سخنان ملاصالحي، آخوندي و طباطبايي در اين همايش را مي‌خوانيد. مشروح اين گزارش نيز در شماره آينده صفحه سياستنامه روزنامه «اعتماد»، منتشر خواهد شد.

‌ طباطبايي، قلندر دو اقليم
حكمت‌الله ملاصالحي، استاد باستان‌شناسي دانشگاه تهران، نخستين سخنران اين جلسه بود كه عنوان بحث خود را «قلندر دو اقليم» خواند. وي با اشاره به اهميت اينكه انسان متعلق به چه فرهنگ و مليتي است گفت وقتي انسان نمي‌داند كجايي تاريخ ايستاده و اراده و آگاهي لازم در او نيست در چه عصري زندگي مي‌كند فرقي نمي‌كند كه كجا باشد و در چه فضايي زيست مي‌كند. وي در ادامه به تحول بنياديني كه در عصر جديد در تمدن غربي رخ داده به تحولات ناشي از آن اشاره كرد و گفت امروز ما در دو عالم و اقليم زندگي مي‌كنيم و متاسفانه بسياري اين تحولات را درك نكردند يا نتوانستند آن را هضم كنند. اما دكتر طباطبايي توانسته با انديشه و آگاهي و اصالت معناي ايراني بودن را درك كند و به ديگران نيز مخاطرات زندگي در چنين عصري را گوشزد كند. وي تاكيد كرد كه بحث طباطبايي مساله ناسيوناليسم نيست بلكه مساله گفتن واقعيت‌ها و ديدن خطراتي است كه ديگران نمي‌بينند. فيلسوف قلندر ما در دو جغرافيا و اقليم زيسته و زندگي مي‌كند و توانسته يكي را خوب بفهمد و به ديگري وفادار بماند.

‌ غربت ايران در ايران
عباس آخوندي، وزير راه و شهرسازي يكي از حاضران در جلسه رونمايي از جشن نامه سيدجواد طباطبايي بود كه بحث خود را با اشاره به آشنايي خود با آثار طباطبايي آغاز كرد و گفت اهميت انديشه ايرانشهري براي كسي كه در حوزه شهرسازي و حمل و نقل كار مي‌كند اين است كه وقتي مي‌خواهيم راجع به توسعه ايران فكر كنيم مساله كليدي آن است كه بدانيم ايران چيست. متاسفانه طي پنج – شش دهه گذشته ايران براي كارگزاران توسعه مساله نبوده است و ما به اين توجه نكرده‌ايم كه مفهوم مكان و مفهوم زمان براي ما كه در اين خطه زندگي مي‌كنيم چيست و ما چگونه ايران را مي‌شناسيم. چگونه ايران را در تاريخ زندگي كرده‌ايم.
چگونه در اين جغرافيا زيسته‌ايم. آخوندي تاكيد كرد بعد از ٣٥ سال مسووليت اجرايي به دو مساله اصلي رسيده‌ام؛ يكي اينكه توسعه بدون شهروند امكان‌پذير نيست، دوم اينكه آيا بايد اين شهروند، پسوند ايراني داشته باشد يا خير. آيا مفهوم ايرانيت اساسا محل بحث هست يا خير. آيا در خيابان‌ها يا ساختمان‌هايي كه ايجاد كرده‌ايم حس و هواي ايراني وجود دارد يا خير. آيا توسعه، انباشت فعاليت‌هاي عمراني كوركورانه است كه نتيجه آن ماتم آب و هوا و دسترسي به منابع اوليه زندگي است. آيا اگر در چنين وضعيتي هستيم به اين دليل نيست كه مساله ايران را نشناخته‌ايم؟ آخوندي در پاسخ گفت براي من بعد از يك تجربه طولاني، اصلي‌ترين مساله به عنوان خلاصه تجربه اجرايي، اين است كه اساسا توسعه بدون فهم مساله ايران امكان‌پذير نيست. نكته بسيار مهم انديشه ايرانشهري براي هر كسي كه در هر سمتي است اين است كه بداند ايران كجا است. مشكل ما اتفاقا غربت ايران در ايران است كه مفهوم ايران، مساله ايران و خود ايران براي ما غريب‌ترين موضوع است و ما دچار اين گرفتاري شده‌ايم كه فكر مي‌كنيم مي‌توانيم بدون توجه به مساله ايران، نسخه‌اي براي برنامه توسعه ارايه دهيم. وي در پايان گفت ما متاسفانه تحت تاثير آتش‌فشان تجدد فكر كرده‌ايم مي‌توانيم نسخه‌هايي همه‌شمول به عنوان برنامه توسعه بنويسيم.
بنابراين، دو نكته مهم بحث من يكي مساله ايران و ديگري اهميت آن است. ما بايد قبل از پروژه‌هاي انبوه و ميلياردي راجع به فهم ايران و ايرانشهر در تاريخ و جغرافيا كه در قالب انديشه تجلي مي‌يابد، تامل كنيم. من سپاس خود را نسبت به كسي كه مفهوم ايران را مورد بازخواني قرار داده و مساله ايران را براي ما ايرانيان گفته ابراز مي‌دارم. مهم نيست كه موافق يا مخالف انديشه‌هاي دكتر طباطبايي باشيم، هر انديشه‌اي قابل نقد و گفت‌وگو است، مهم اين است كه يك نفر يك بار ديگر مساله ايران را مورد بازخواني قرار داده است. اميدوارم به تدريج از اين نگاه ساده‌انگارانه به توسعه خارج شويم و متوجه شويم بدون فهم ايرانشهر و تمدن ايراني، امكان توسعه ايران ميسر نيست.

طباطبايي: همچنان ايستاده‌ام
‌ سيدجواد طباطبايي، در آغاز به عدم تمايل خود نسبت به انتشار جشن‌نامه و برگزاري اين مراسم اشاره كرد و گفت حالا كه اين مراسم برگزار شده ناچارم بايستم و ادامه بدهم و بگويم كه همچنان ايستاده‌ام. وي در ادامه به چندين هزار صفحه از آثار خود كه هنوز منتشر نشده اشاره كرد و گفت فكر مي‌كنم امكان اينكه اين آثار را بتوانم منتشر كنم نخواهم داشت به همين خاطر سعي مي‌كنم پراكنده به برخي نكات اشاره كنم. طباطبايي، بحث خود را با اشاره به نكته‌اي كه رضا داوري درباره پرداختن او به فارابي مطرح كرده بود ادامه داد و گفت نكته‌اي كه ايشان نگفت اين بود كه از حدود ١١٠ سال پيش كه نظام آموزشي ما متحول شد و موسسات و نهادهاي آموزش عالي جديد تاسيس شدند چه علتي داشت. اين نكته‌اي است كه عوام علما مثل آل احمد
نيز نفهميد. او مقدار زيادي راجع به دانشگاه تهران و بد بودن آن گفته اما نگفته كه دانشگاه تهران به ضرورتي تاسيس شد. يعني گروهي فهميدند كه مشكلاتي وجود دارد كه با امكانات قدمايي، قابل حل نيست. آل‌احمد، دانشگاه تهران را پرچم استيلاي غربزدگي خوانده كه صرفا حرفي ادبي و بي‌ربط است، نمي‌دانسته كه دانشگاه يعني چه. دانشگاه زماني تاسيس شد كه نظام علمي ايران از ٤-٣ قرن پيش از آن
ايستاده بود.
وقتي طاعون به تهران آمد بيش از نيمي از مردم را كشت و طب سنتي ما نيز ديگر نمي‌توانست كاري از پيش ببرد. به همين دليل، دانشكده طب را ساختند. همين اتفاق در حوزه سياست نيز رخ داد؛ وقتي دو قدرت جهاني از شمال و جنوب ايران را از بين مي‌بردند شاهد آخرين كوشش‌هايي بوديم كه از سوي قائم‌مقام بر مبناي نظام قديم براي حفظ ايران صورت مي‌گرفت. قائم مقام، آخرين فردي بود كه در درون سنت قدمايي مناسبات قدرت‌ها مي‌انديشيد و مي‌دانست كه شكست خورده و راه فراري نيز از مناسبات نيروها در جهان جديد وجود ندارد. به همين خاطر، به سفراي روس و انگليس مي‌گفت به هر حال من اينجا ايستاده‌ام كه منافع اين كشور را حفظ كنم. او به نماينده ايران در انعقاد قرارداد تركمنچاي گفت وقتي مي‌خواهي قرارداد بنويسي به زور ميرزايي چنان كلمات را مبهم بنويس كه بتوانيم دبه كنيم، اين سخن در ادامه سنت مردي و نامردي در مناسبات نيروها است. طباطبايي، تاسيس مدرسه علوم سياسي را ناشي از ناتواني سنت قدمايي در توضيح مناسبات نيروها در جهان جديد خواند و گفت به خلاف نظر آل احمد، تاسيس اين مدرسه نشان سلطه نبود بلكه نشان اين بود كه ما شكست خورده بوديم و اين شكست بيش از همه در حوزه انديشه بود. يعني منطق مناسبات جهان جديد را نمي‌فهميديم. مدرسه علوم سياسي به دليل خلأ چند دهه‌اي در نظام سنت قدمايي پديد آمده بود. طباطبايي در ادامه به وضعيت اسف بار علوم انساني در ايران به زعم خود اشاره كرد و گفت دانشكده حقوق و علوم سياسي با تقليد ‌زاده شد و اكنون نيز مرده است و ديگر چيزي را نمي‌تواند توليد كند. اهميت فارابي از همين جا است چون از وقتي مقلدانه رفتيم و دانشكده را تاسيس كرديم و چند درس نيز آورديم، اتفاق مهم اين بود كه ما مقلد بوديم زيرا دانشگاه ما به خلاف دانشگاه‌هاي تمام دنيا بر حوزه علميه بنا نشد. اينجا گسستي صورت گرفته بود؛ اين غربزدگي نيست، فهم واقعيتي است كه هنوز امكان فهم آن صورت نگرفته بود.

در حقوق لا‌اقل درباره اصول بحث مي‌شود
طباطبايي با تاكيد بر اهميت فارابي به عنوان معلم ثاني و كسي كه فلسفه سياسي در دوره اسلامي را بنا گذاشته گفت فارابي، افلاطون را موسس فلسفه سياست در يونان مي‌خواند يعني مي‌خواهد روي ردپاي افلاطون قدم بگذارد. به همين دليل، او را موسس فلسفه سياسي در جهان اسلام مي‌خوانم اما بعد از او، دست‌كم در اين طرف دنيا فيلسوف سياسي نداريم. وي به تجربه خود در ورود به دانشكده حقوق و علوم سياسي اشاره كرد و گفت وقتي در رشته حقوق وارد اين دانشكده شدم متوجه شدم كه علم اين دانشكده بنيان درستي ندارد و فارغ‌التحصيلان اين دانشكده در بهترين حالت، كارمند وزارت امور خارجه يا كارمند ساير وزارتخانه‌ها خواهند بود. از اين دانشكده، عالم علم سياست بيرون نيامده و نمي‌تواند بيايد. من نيز از رشته حقوق شروع كردم، در حقوق لااقل درباره اصول بحث مي‌شد.

خاطره طباطبايي از تعليق‌اش در دانشگاه
طباطبايي به دو يا سه بار حضور اندك و ناكام خود در دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران اشاره كرد و گفت كه دفعه اول قرار بود دكتر شيخ‌الاسلامي مرا استخدام كند اما وقتي مداركم را بردم، متوجه شدم در همين حين نجفقلي حبيبي، با خود ١٣ نفر را از تربيت مدرس به دانشگاه تهران آورده و شبانه استاد كرده‌اند. پرونده‌هاي قبلي را نيز تعطيل كردند مرا هم كه نمي‌شناختند اما چون دكتر شيخ‌الاسلامي كراوات داشت، گفتند لابد كسي كه او با خود به دانشگاه بياورد نيز كراوات دارد. به همين خاطر، به تعليق رفتم. بعد از ١٠ سال كه باز به دانشكده برگشتم، متوجه شدم كه به تعبير هايدگر، همچنان نيست، نيستي مي‌كند يا خلأ مي‌خلئد يا عدم، مي‌عدماند. البته به نتيجه نرسيدم و متوجه شدم از اينجا چيزي براي من درنخواهد آمد. آن فكر اجتهادي كه فكر مي‌كردم بايد بتوانيم بر مبناي علم سياست جديد در علوم انساني به اتحاد برسيم در اينجا شدني نيست. در شرايطي كه اخراج شده بودم دكتر عارف پيغام داد كه پيش او بروم و با اكراه رفتم. او گفت تو شكايتي نكردي كه ما بتوانيم رسيدگي كنيم من هم گفتم تفهيم اتهام نشده‌ام. گفت مي‌گويند ملي‌گرا، سكولار و ليبرال هستي، من نيز گفتم خلاف اين را نمي‌گويم اما ايشان نه مي‌دانستند ليبرال چيست و نه ملي‌گرا.

ما در ايران ملي‌گرايي نداريم
طباطبايي به بحث ملي‌گرايي اشاره كرد و گفت كه بحث من ملي‌گرايي نبود ما در ايران ملي‌گرايي نداريم. بحث من اين است كه بتوانيم ايران را به عنوان يك مشكل و نه مساله، مطرح كنيم. دانشگاه ما زماني جهاني مي‌شود كه بتواند به مشكل ايران بپردازد. اگر نتوانيم موضوع خودمان را مشخص كنيم هرگز نخواهيم توانست علم تاسيس كنيم، آن موضوع براي ما ايران است. طباطبايي با مقايسه دانشگاه در ايران با دانشگاه‌هاي غربي گفت: دانشگاه ما از اين جهت شبيه دانشگاه در فرانسه و انگليس نيست بلكه مشابه دانشگاه در آلمان است زيرا در آلمان، آغاز قرن نوزدهم دانشگاهي تاسيس شده بود كه نسبتي با نظام سنتي دانش آنها نداشت و به همين خاطر، فيلسوفان به دانشگاه پرداختند.

ضرورت اجتهاد در سنت
طباطبايي در بخش ديگري از سخنان خود، بر ضرورت نگاه مجتهدانه به سنت از يك سو و دانش جديد از سوي ديگر تاكيد كرد و گفت دانشگاه ما نه در سنت و نه در تجدد براي اجتهاد ساخته نشده است. ما در وهله اول، بايد در وجه سلبي، دانشگاه را از ايدئولوژي خالي كنيم و سپس به اين بپردازيم كه اولا ايران چيست و ثانيا غرب چيست. وي بحث خود را مشكل ايران خواند و گفت: بحث من، مطلقا در حوزه علوم انساني رايج قرار نمي‌گيرد بلكه من مي‌خواهم با بازتعريف مفاهيم جديد و فهم اجتهادي از آنها و تنقيح آنها، درباره تاريخ خودمان بحث كنم. در غير اين صورت، منطق توليد علم را متوجه نمي‌شويم. هدف من، اين است كه فهم خود را از منطق نظام سنت قدمايي و تحول آن به دوره جديد از يك سو و منطق تحول فكر در غرب از سوي ديگر بيان كنم. در ملتقاي اين دو است كه منطق ايران و منطق مشكل ايران توضيح پيدا خواهد كرد.
روي سخن من با جوانان اين است كه بدانيم بدون فهم اين مسيري كه ديگران تا حدي هموار كرده‌اند به جايي نخواهيم رسيد و نياز به كوشش‌هاي اساسي داريم تا بتوانيم حداقل طرح مساله كنيم.

منبع: اعتماد

 

ژاک لکان و داستان پایان‌نامه‌ها و همایش‌ها در دانشگاه‌های ما

یکی از بنیانی‌ترین تفاوت‌های روانکاوی لکانی با روانکاوی فرویدی، جایگاه مهمی است که لکان به تأسی از پساساختارگرایان برای زبان و نسبت آن با ضمیر ناخودآگاه قائل است. فروید رؤیا را شاهراهی برای راه بردن به هزارتوی تاریک و پیچیده‌ی ناخودآگاه می‌دانست. به اعتقاد او، ایماژهایی که در رؤیا می‌بینیم (خواه رؤیاهای هنگام خواب در شب و خواه رؤیاهای هنگام بیداری در روز) بیانی نمادین از امیال کام‌نیافته یا هراس‌ها و اضطراب‌های وجودیِ ما هستند. در نظریه‌ی روانکاویِ کلاسیک، درمان بیمار با کاویدن همین ایماژها شروع می‌شود.

45008_496

خواب‌ها ساختار روایی دارند و اغلبْ خودِ ما شخصیت‌های اصلیِ این روایت‌های پُررمزوراز هستیم. به زعم فروید، آنچه در رؤیا به نمایش درمی‌آید صرفاً «محتوای آشکار» امیال و هراس‌هایی است که در ژرف‌ترین لایه‌های ذهن ما جای گرفته‌اند و سلامت روان‌مان را مختل کرده‌اند. صورت ظاهریِ رؤیاها بسی فریبنده است چون امیال و آرزوهای ناخودآگاهانه غالباً با موازین اخلاقِ عمومی همخوانی ندارند و برای عبور از سانسورِ ضمیر آگاه، ناچار به صورتی دیگرگون به نمایش درمی‌آیند، صورتی که در نظریه‌ی روانکاوی «محتوای آشکار» نامیده می‌شود. روانکاو می‌بایست با تحلیل موشکافانه‌ی «محتوای آشکار» بکوشد تا به «محتوای نهفته‌ی رؤیا» برسد، محتوایی که به سبب ناخودآگاهانه بودنش بسی حیرت‌آور است و بیمار با انواع‌واقسام مقاومت‌ها می‌کوشد آن را کتمان کند.

لکان با شالوده‌های نظریه‌ی فروید درباره‌ی ضمیر ناخودآگاه و اهمیت رؤیا کاملاً همرأی است، اما استدلال می‌کند که نقش زبان در این نظریه را باید بسیار بنیانی‌تر از آن چیزی دانست که فروید می‌پنداشت. از نظر او ضمیر ناخودآگاه ساختاری زبان‌مانند دارد و رؤیا را باید برحسب فرایندهای زبانی تحلیل کرد. لکان زبان را نه شکلی از بیان، بلکه گریز از بیان می‌داند. در نظریه‌های زبان‌شناسی، زبان ابزار مراوده بین گویشوران معرفی می‌شود، اما از نظر لکان مدلول‌های زبان همگی لغزنده و بی‌ثبات‌اند و دال‌ها به جای ارجاع به مدلول‌های معیّن و ثابت، به زنجیره‌ی بی‌پایانی از سایر دال‌ها ارجاع می‌کنند. از این حیث، زبان بیش از این‌که هستنده‌ای در جهان عینی را نشان دهد (به اشیاء و موجودیتِ مکان‌ها و غیره دلالت کند)، همچنین بیش از این‌که معنایی را به مخاطب القا کند (ارتباط زبانیِ گویشوران را برقرار سازد)، پنهان‌کننده است زیرا محتوایی نهفته را از ساحت آگاهی بیرون نگه می‌دارد. اما از نظر لکان، زبان در عین کارکرد پنهان‌کننده‌اش، برملاکننده نیز هست. این پارادوکس در روانکاوی لکانی به این معناست که گرچه کاربرد زبان تلاشی ناخودآگاهانه برای کتمان امیال واقعی است، ولی این تلاشِ عبث نمی‌تواند امیال باطنی را پنهان کند زیرا استعاره و مجاز، به شکلی غیرمستقیم، محتوای ضمیر ناخودآگاهِ ما را عیان می‌کنند. هر استعاره‌ای کوششی است برای نگفتن مستقیمِ یک موضوع، در عین این‌که حکم گفتن را نیز دارد چون به هر حال به کار بردن استعاره یعنی ورود به ساحت زبان.

نباید تعجب کرد که نظریه‌ی لکان از محدوده‌ی درمان روانکاوانه بیرون آمده است و از جمله در نقد ادبی بسیار کاربرد دارد. منتقد ادبی همان هدفی را دنبال می‌‌کند که روانکاو لکانی هم دارد: تبیین معنایی تصریح‌نشده اما القاشده در متن (معنای که مستقیماً یا صراحتاً گفته نشده است و با این حال نشانه‌های تلویحیِ آن را می‌توان در متن پیدا کرد). منظری که لکان بر کاربرد پنهان‌کننده‌ـ‌برملاکننده‌ی زبان می‌گشاید نه فقط رهیافتی برای خوانش متون (اعم از ادبی و جز آن)، بلکه همچنین راهی برای فهم مقصود ناخودآگاهانه‌ی گویندگان، به معنای اعم کلمه، است. سوژه‌ی بیانگر ناخواسته (ناخودآگاهانه) از استعاره و مجاز استفاده می‌کند تا آنچه را با هنجار اخلاقی یا موازین قانونی سازگار نیست به زبان آورد. ذکر دو اپیزود از مکالمه‌هایی با دو همکار من در دانشگاه، شاید قدری به فهم این جنبه از روانکاوی لکانی کمک کند.

اپیزود اول: «تبریک» بابت راهنمایی پایان‌نامه

اخیراً در جلسه‌ای در دانشگاه درخواست دانشجویی که مایل است با راهنمایی من کار تحقیق برای نگارش پایان‌نامه‌اش را انجام دهد، مطرح و تصویب شد. در پایان جلسه، یکی از همکاران هنگام خروج از اتاق جلسه خطاب به من گفت: «مبارک باشد!». مورد خطاب قرار گرفتن با این جمله‌ی به‌غایت ساده که شاید از نظر برخی کسان اصلاً درخور فکر هم نباشد، چه رسد به پاسخ و چه رسد به ژرف‌اندیشی، ابتدا باعث حیرتم شد، اما بعداً به نظرم آمد که تبریک آن همکار اتفاقاً بسیار هم درخور تأمل است و شاید گشودن منظری لکانی بر آن بتواند نشان دهد که در آکادمی ایران چه می‌گذرد. بگذارید بررسی‌مان را با طرح این پرسش آغاز کنیم که: پایان‌نامه‌ی دانشگاهی چیست؟ در پاسخ می‌توان گفت پایان‌نامه در حکم تلاش دانشجوی تحصیلات تکمیلی برای انجام دادن پژوهش زیر نظر استادی پژوهشگر است که می‌تواند با نظارت بر کار دانشجو، اشکالات و ایرادهای روش‌شناختیِ کارِ او را برطرف کند. اما از نظر برخی از همکاران ما در دانشگاه‌ها (نه صرفاً در دانشگاه علامه طباطبائی)، پایان‌نامه فرصتی طلایی برای کسب درآمدِ بی‌زحمت است. به زعم این کسان، نیازی به وقت گذاشتن برای خواندن پایان‌نامه و تصحیح اشتباهات دانشجو نیست؛ کافی است چند اشتباه تایپی و لزوم یکدست کردن ارجاع‌ها به مآخذ را به دانشجو یادآور شوید و سپس چندین میلیون تومان پول را به راحتی (بدون انجام دادن هیچ کاری) از دانشگاه دریافت کنید. از این زاویه، تصویب طرحنامه‌ی دانشجو البته دلیلی برای تبریک گفتن به استاد راهنمای آن پایان‌نامه است. اندیشیدن به چند پرسش می‌‌تواند ابعادی از وضعیت گوینده و من در آن مکالمه را روشن کند: در چه مواقعی گوینده‌ای به دیگری تبریک می‌گوید؟ معنای تبریک گفتن به استاد راهنمای پایان‌نامه‌ای که هنوز حتی یک سطر آن نوشته نشده چیست؟ حتی اگر تمام پایان‌نامه به رشته‌ی تحریر در آید و در جلسه‌ی دفاع هم به تأیید برسد، چه معنایی می‌تواند بر تبریک گفتن به استاد راهنمای آن پایان‌نامه مترتب باشد؟ کدام ذهنیت با کدام امیالِ بیان‌ناشده درباره‌ی پایان‌نامه‌های دانشگاهی می‌تواند موجد جمله‌ی «مبارک باشد» شود؟ «مبارک باشد» برای که و چرا؟ اگر از منظری لکانی به این پرسش‌ها بیندیشیم، بسیاری از امیال ناخودآگاهِ گوینده‌ی آن تبریکِ کذایی روشن می‌شود و درمی‌یابیم که، به قول لکان، هر «سوژه‌ی بیانگر» لزوماً «سوژه‌ای بیان‌شده» است. این‌جا استعاره‌ای در کار است.

اپیزود دوم: پرسش درباره‌ی «سود» یک همایش

اخیراً طرحی را برای یک همایش بین‌المللی درباره‌ی نقد روان‌پژوهانه‌ی ادبیات به دانشگاه تسلیم کردم. این همایش با بیش از بیست عضو در کمیته‌ی علمی، برای برگزاری در دو روز و دو دانشکده طراحی شده است و علاوه بر استادان و پژوهشگران طراز‌ اول در سه حوزه‌ی روانکاوی، روان‌شناسی و روان‌پزشکی، استادان و پژوهشگران برجسته‌ی ادبیات در حوزه‌ی نقد ادبی نیز در آن مشارکت خواهند داشت. در این همایش همچنین چندین سخنران خارجی و استاد ایرانی مقیم خارج با ارائه‌ی مقاله شرکت خواهند کرد. پس از مطرح شدن موضوع این همایش، یکی از همکارانم با مراجعه به من پرسید «از این همایش چه چیزی در کاسه‌ی شما می‌افتد؟» کلمه‌ی «کاسه»، فعل «افتادن» و تعبیر «چیزی در کاسه‌ی کسی افتادن» مرا به فکر فرو برد. به گمانم نظریه‌ی لکان درباره‌ی ساختار زبانیِ ضمیر ناخودآگاه و بیان مجازی در زبان، می‌تواند ابعادی از این گفته‌ی همکارم را روشن کند. چه چیزی از «کاسه‌ی» یک همایش درباره‌ی نقد ادبی به من (شخص من، حسین پاینده) می‌رسد؟ ظاهراً پرسش‌کننده می‌خواهد بداند که برگزاری چنین همایشی چه فایده‌ای برای من دارد. پاسخ روشن است: پیشبرد دانش در حوزه‌ی مطالعات میان‌رشته‌ای در علوم انسانی (و البته علوم پزشکی، با توجه به ماهیت رشته‌ی روان‌پزشکی)؛ یاری رساندن به تحقیقات آینده درباره‌ی رابطه‌ی روان‌پژوهی و ادبیات؛ نشان دادن مسیر حرکت به دانشجویان و پژوهشگرانی که مایل‌اند در این حوزه تحقیق کنند؛ ایده‌پردازی درباره‌ی درس‌هایی جدید با محتوایی میان‌رشته‌ای؛ تبدیل کردن نقد روانکاوانه به موضوعی مهم در مطالعات ادبی؛ دامن زدن به فعالیت‌های علمی در آکادمی؛ و … . این‌ها و امثال این‌ها، اما نه چیزی جز این‌ها، از برگزاری چنین همایشی عاید من می‌شود. اما با اتخاذ رویکردی لکانی می‌توان استدلال کرد که پرسش به ظاهر ساده‌ی آن همکار، محتوایی نه چندان آشکار را پنهان می‌کند و در عین حال لو می‌دهد. در این‌جا نیز طرح چند پرسش از منظر تحلیلیِ لکان می‌تواند راهگشا باشد: «افتادن» یعنی چه؟ تعبیر «افتادن چیزی در کاسه‌ی کسی» را برای توصیف چه وضعیتی یا چه رخدادی به کار می‌بریم؟ چه موقعی چیزی در «کاسه‌ی» کسی «می‌افتد»؟ به افتادن سیب از درخت فکر کنید. وقتی می‌گوییم «سیبی در دامنم افتاد»، منظورمان این است که بی آن‌که من تلاشی بکنم، میوه‌ای رسیده و آماده‌ی خوردن نصیبم شد. موضوع خوردن در این گفته به صراحت بیان نشده، بلکه مستتر است. «کاسه» مجاز مرسل است، از نوع جزءبه‌کل، برای آنچه می‌خوریم. ولی از یاد نبریم که خوردن علاوه بر معنای قاموسی‌اش (معنایش مطابق با آنچه در فرهنگ لغت آمده است)، معنایی تلویحی نیز دارد. در فرهنگ سخن، معنای خوردن این‌گونه ضبط شده است: «جویدن و سپس فرو بردن مواد غذایی از راه دهان و گلو و بلعیدن آن». اما «خوردن» همچنین به معنای سود کردن است. سود مالی بردن در دادوستد و تجارت هم نوعی «خوردن» محسوب می‌شود. اگر از این منظر به جمله‌ی کذایی آن همکار بیندیشیم، ابعادی ناپیدا از ذهنیت او، تصورش راجع به برگزاری همایش در دانشگاه، توقعش از طرح پیشنهاد چنین فعالیتی و خلاصه جنبه‌هایی از سازوکارهای روانیِ این قبیل اشخاص بر ما معلوم می‌شود. ظاهراً از نظر این همکار و کسانی مانند او، برگزاری همایش و اصولاً هر فعالیت دیگری در دانشگاه فقط راهی برای کسب منافع شخصی است. باز هم می‌بینیم که مطابق با نظریه‌ی لکان، «سوژه‌ی بیانگر» به «سوژه‌ی بیان‌شده» تبدیل شده است. این‌جا مجازی در کار است (از نوع جزءبه‌کل).

دکتر حسین پاینده

hosseinpayandeh.blogfa.com

بازخوانی مفهوم نسل در نزد کریستوفر بالِس: به بهانه تجمع دهه هشتادی ها

شکل‌گیری نسل‌ها

هر نسلی آن زمانی به «دهه‌ی خاص خودش» می‌رسد که پس از طی کردنِ دوره‌ی کودکی، به آهستگی خود را شکل داده باشد. نسل والدینْ فرهنگِ پدر و مادریِ مخصوصِ خودش را ایجاد می‌کند، و این فرهنگ عبارت است از همان محیطی که کودکان در آن می‌زیند و خود را می‌شناسند. من در دهه‌ی ۱۹۵۰ بزرگ شدم؛ به عبارت دقیق‌تر، متولد ۱۹۴۳ هستم و در سال ۱۹۵۳ ده ساله بودم. اُبژه‌های سیاسی‌ای که به من و معاصرانم ارائه شد، عبارت بودند از آیزنهاور، استیونسون و ریچارد نیکسون. ریاست جمهوری ترومن را به یاد ندارم، لیکن نخستین رقابت استیونسن و آیزنهاور در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را می‌توانم به خاطر آورم. پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایم اهل سیاست نبودند، ولی خاطرات‌شان از جوانیِ خود در اوایل قرن بیستم را برای من بازمی‌گفتند. آن‌ها درباره‌ی شهرهای کوچک آمریکا، باغ‌های مرکبات کالیفرنیا، باغستان‌های آووکادو، کاروان‌های بزرگ اروپائیان در جاده‌های پُرپیچ‌وخم، و مهاجرانِ سخت‌کوشِ نواحی شمال مرکزی آمریکا با من سخن می‌گفتند. والدین من با نسلِ خودشان «همنوا» بودند. تاسکانینی[۴]، ت.س. الیوت[۵]، راخمانینوف[۶] و اَدلی استیونسن[۷] همگی جزو اُبژه‌های خوب محسوب می‌شدند و نیکسون، شرکت جنرال موتورز، خواهران مکگوایر[۸]، و «کمیته‌ی بررسی فعالیت‌های غیرآمریکایی»[۹] جزو اُبژه‌های بد. به گمانم هر یک از ما که در سال ۱۹۵۰، ده الی هفده ساله بود، می‌توانست هزاران اُبژه‌ی فرهنگی از این قبیل را ــ‌که برای همگی ما آشنا بودند ــ برگزیند. این اُبژه‌ها را والدین‌مان و نیز نسل‌های کهنسال‌تر گاهی به عنوان اُبژه‌های مطلوب و گاه به عنوان اُبژه‌های نامطلوب به ما ارائه کرده بودند و ما نیز آن اُبژه‌ها را به شکلی متفاوت مورد استفاده قرار می‌دادیم.

در اینجا مایلم تعریفی از اُبژه‌های نسلی ارائه کنم که به اعتقاد من زیرگونه‌ی اُبژه‌های فرهنگی‌اند: می‌توان گفت اُبژه‌های نسلی آن پدیده‌هایی هستند که برای ایجاد حسِ هویتِ نسلی به کار می‌بریم. این اُبژه‌ها چه بسا توسط نسل‌های قبلی نیز استفاده شده باشند، اما برای آنان حکم چهارچوب شکل‌دهنده‌ی یک نسل را نداشته‌اند؛ حال آن‌که، برای کودکانی که بعدها در سنین جوانی با تجربه کردن این اُبژه‌ها به نحوی ناخودآگاهانه احساس همبستگی [نسلی] می‌کنند، چنین حکمی را دارند.

اگر کسانی را که با یکدیگر همسفره می‌شوند رفیقِ هم بدانیم، آن‌گاه می‌توان گفت نسل عبارت است از مجموعه‌ای از انسان‌ها که در اُبژه‌های نسلی با یکدیگر سهیم شده‌اند، یعنی کسانی که از اُبژه‌های معیّنی برخوردار شده، آن اُبژه‌ها را به خوبی درک کرده‌اند و در نتیجه اکنون به آهستگی بینشی درباره‌ی واقعیت اجتماعی برای خود به وجود می‌آورند. هر بار که آحاد یک نسل این اُبژه‌ها را به خوبی درک می‌کند، در واقع عملی ویرانگرانه در ابعادی کوچک رخ می‌دهد. کودکان اُبژه‌های والدین را دگرگون می‌کنند و بی‌تردید درباره‌ی بسیاری از اُبژه‌های ارائه‌شده به خود همواره همان احساسی را دارند که درباره‌ی اضطراب‌های دوره‌ی کودکی. نسل پدر و مادرها در هراس از تجاوزگری روسیه‌ی دورانِ استالین، نحوه‌ی مصون ماندن از بمباران‌های هوایی را با کودکانِ دهه‌ی ۱۹۵۰ تمرین کردند. در این تمرین که چندین بار در سال تکرار می‌شد، ما زیر میزهای تحریر می‌نشستیم، و این نوعی «تحصنِ» مضحک بود. لیکن در آن زمان هیچ‌کس نمی‌دانست که دفعه‌ی بعد (در برکلی در سال ۱۹۶۴)، با انجام دادنِ این تحصن می‌خواستیم نشان بدهیم که قصد دگرگون کردن اُبژه‌های نسلی را داریم. در سال ۱۹۵۴ والدین از ما خواستند زیر میزهای تحریرمان بنشینیم تا از خطر بمب در امان بمانیم؛ در ۱۹۶۴ ما بار دیگر کلاس‌های درس را اشغال کردیم، میزهای تحریر را کنار کشیدیم و اعلام کردیم که از فرط خشم منفجر شده‌ایم.

ما به این موضوع وقوف داریم که دوره‌ی نوجوانی اصولاً زمانی است که نسلی خشونت خود را به نسلی دیگر اِعمال می‌کند، به این ترتیب که نسل نوظهور باید والدین و اُبژه‌های آنان را «دور بریزد» تا بتواند بینشی درباره‌ی دوره‌ی خود به وجود آورد. لیکن گمان نمی‌کنم که نوجوانان به ذهنیتِ نسلی دست یابند، زیرا فرهنگِ کودکیِ آنان هنوز دستخوش تغییری بنیانی است تا از نو تعریف شود و لذا هنوز شکلی نهایی به خود نگرفته است.

اگر اشیاء داخل اتاق‌های فرزندان‌مان را به دقت بنگریم، می‌توانیم زیر و رو شدن اُبژه‌ها در مرحله‌ی پیشانسلی را تا حدودی مشاهده کنیم. (در واقع، بررسی روانشناسیِ نسل‌ها از دیدگاهی واقعاً مردم‌شناسانه مستلزم موزه‌ای عظیم از اتاق‌های کودکان است، موزه‌ای که نشان بدهد جمع برگزیده‌ای از کودکانِ معمولی در طول دوره‌ی کودکی با چه اشیائی اتاق‌های‌شان را تزئین کردند. در چنین موزه‌ای، با مقایسه‌ی کودکان دهه‌ی ۱۹۳۰، ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، می‌توانیم ببینیم که اُبژه‌های فرهنگی‌ای که بخشی از دیرینه‌شناسی ذهنیت نسلی‌اند، چگونه زیر و رو شدند.) یک سال پیش، بر روی دیوارهای اتاق دخترخوانده‌ی پانزده‌ساله‌ی من، عکس‌های جیمز دین[۱۰]، سْید ویشِس[۱۱]، سکس پیستولز[۱۲]، مَرِیلین مونرو[۱۳] و امثال آنان را می‌شد دید. اکنون هیچیک از آن عکس‌ها بر جای خود قرار ندارد. در عوض، یکی از دیوارهای اتاق با پارچه‌ای پوشیده شده که نقش‌ونگارهای هندی از طریق چاپ مومی بر آن نقش بسته است؛ بر سایر دیوارها نیز پوستری از رائول دوفی[۱۴]، پوستر انجمن دوستداران جوئن کالینز[۱۵] و چندین پارچه‌ی تکه‌کاری‌شده به چشم می‌خورَد. کلیه‌ی این اشیاء را خودِ دخترخوانده‌ام برای تزئین اتاقش انتخاب کرده است. اشیاء داخل اتاق پسر یازده‌ساله‌ام ــ‌که درست در مجاورت اتاق دخترخوانده‌ام قرار دارد ــ نشان می‌دهد که والدینش تأثیر مستقیم‌تری در تزئین فضای داخل اتاق او داشته‌اند. پسرم یک پوستر بیانو[۱۶]، یکی دو پوستر کونگ فو، و یک بومِرَنگ بر روی دیوارهای اتاقش قرار داده است؛ من و همسرم نیز مجموعه‌ای از کدوها و تبرهای سرخپوستان آمریکا، نموداری از تکامل تدریجی دایناسورها و چند شیء دیگر در اتاقش گذاشته‌ایم. یکی دو سال دیگر پسرم محق خواهد بود که اتاقش را کاملاً متعلق به خود بداند و طی سالیان آتی این نگارخانه‌ی کوچک، تکامل تدریجی فرهنگ نسل او را پیش از آن‌که این نسل به [تفاوتِ] خود وقوف یابد، نشان خواهد داد. اتاق هر بچه‌ای، فضایی بینابینی است (بینابینِ فرهنگ والدین آن بچه و دنیای خودِ او) که هم نسل نوظهور و هم والدین در تزئین آن سهم دارند.

جوانان فقط هنگامی احساس می‌کنند نسلی کاملاً مستقل‌اند که از سال‌های دگرگون‌کننده‌ی نوجوانی «خارج» شوند و به بیست‌وچندسالگی برسند. ناگفته پیداست که این احساس تا حدی ناشی از این است که در آن سن‌وسال، آنان دیگر از خانه‌ی والدین‌شان می‌روند و زندگی جداگانه‌ی خود را آغاز می‌کنند. در واقع، هر نوجوانی درمی‌یابد که جایگاه او، بینابینِ خانواده‌اش و گروه‌های کوچکی (از قبیل همسر، فرزندان و همکارانش) است که آینده‌ی او را به وجود می‌آورند. این حسِ تک‌افتادگی می‌تواند برای هر جوانی جانفرسا باشد، لیکن وقوف به این امر که وی جزئی از یک مجموعه (یعنی پاره‌فرهنگ نوجوانی) است، او را تسلی می‌دهد. فرهنگ توده‌ایِ نوجوانان، بر اثر شکاف نسل‌ها و زمانی شکل می‌گیرد که نوجوان فرایند ناخودآگاهانه‌ی تبدیلِ خودش از کودک به فردِ بالغ را از سر می‌گذراند. پیدایش هر گروه موسیقی راک را می‌توان به جار زدنِ شروع عصری جدید تعبیر کرد، زیرا توانایی موسیقیاییْ نخستین استعدادی است که کودکان از آن برخوردار می‌گردند. همچنین کودکان به مدد موسیقی می‌توانند حضور خود را ماهرانه‌تر بیان کنند تا به مدد سایر شکل‌های بازنمایی. گفته‌ی ریچارد پویریر[۱۷] درباره‌ی گروه موسیقی «بیتل‌ها»، کم‌وبیش در مورد سایر گروه‌های موسیقی راک نیز مصداق دارد: هویت فردی به بخشی از هویت جمعیِ به مراتب فراگیرتری تبدیل می‌شود. از این لحاظ، گروه راک منعکس‌کننده‌ی زندگی گروهیِ نوجوانان است و گرچه شرکت‌های ضبط و تکثیر موسیقی ممکن است در دست نسل‌های قبلی باشد، اما مصرف‌کنندگانِ نوجوان با به‌کارگیری منطقی که در قدرت مصرفْ نهفته است، آنچه را در معرض فروش است برای ایجاد گرایشی [جدید] در سبک‌وسیاق موسیقیْ مورد استفاده قرار خواهند داد.

برای ایجاد هویت نسلی، اِعمال کردن خشونت نسلی امری ضروری است. در واقع، فقط زمانی که نسلی نوظهور سلیقه‌های نسل قبلی را به وضوح نقض می‌کند است که می‌توان فهمید نسلی جدید ظهور کرده است. این نکته تعریف مطلوب من از نسل را (یعنی تعریفی که مطابق آن هر ده سال یک نسل جدید به وجود می‌آید را) به میزان زیادی تعدیل می‌کند. زیرا بررسی ماهیت هر نسلی، مستلزم ژرف‌نگری در ماهیت تحول نسل‌هاست. نسلی که در حال شکل‌گیری است، جایگاه خود را در ارتباط با نسل‌های قبلی چگونه تعیین می‌کند؟ نسل قدیمی‌تر چه برداشتی از نسل نوظهور دارد، چگونه با آن مواجه می‌شود و چه کمکی به پیشرفتش می‌کند؟ نسل نوظهوری که به جنگ گسیل می‌شود و در معرض خطر نابودی قرار می‌گیرد، در وابستگی‌های بین‌نسلی‌اش فرق خواهد داشت با نسلی که در بازارِ کار برایش امکان اشتغال فراهم آورده می‌شود. نسل نوظهور به نوبه‌ی خود ممکن است نسل‌های قدیمی‌تر را به شدت بهت‌زده کند. در دهه‌ی ۱۹۶۰ کم‌وبیش همین‌طور شد: جوانان موهای‌شان را بلند کردند، در نافرمانیِ مدنی خبره شدند، رابطه‌ی جنسی بی‌ثبات را ستودند، و یکدیگر را به ترک تحصیل توصیه کردند. شاید علت پُرطرفدار بودن «بیتل‌ها» این بود که گرچه آنان ارزش‌های طبقه‌ی متوسطِ نسل قبلی را به سُخره گرفتند، اما ــ‌همان‌گونه که پویریر نیز متذکر می‌شود ــ به سوی همه‌ی نسل‌ها دست یاری دراز کردند. در عکس روی جلدِ صفحه‌ی گرامافونی که گروه «بیتل‌ها» در سال 1967 روانه‌ی بازار کردند، چهره‌ی شصت‌ودو نفر به چشم می‌خورد، از جمله چهره‌ی اسکار وایلد[۱۸]، ه‍.‌ج. ولز[۱۹]، یونگ[۲۰] و جانی وایزمولر[۲۱]. به اعتقاد من، چاپ عکس این اشخاص مختلف این فکر را در ذهن القا می‌کرد که بی‌کس بودنِ جوانان در فاصله‌ی بین گذشته و آینده‌شان ــ‌یعنی فکری که قطعاً مخلّ آرامش ذهن است ــ از بی‌کس بودنِ همه‌ی ابناء بشر حکایت می‌کند. شعله‌ی گرمابخشِ زندگی خانوادگی این حس انسانی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد، لیکن آدمی در همه‌ی عمر ناگزیر از آن رنج می‌برد.

ترجمه: دکتر حسین پاینده

[۱]. Christopher Bollas

[۲]. Beat

[۳]. Marc Block

[۴]. Arturo Toscanini ۱۹۵۷-۱۸۶۷، موسیقی‌دان و رهبر ارکستر ایتالیایی. (م)

[۵]. T.S. Eliot ۱۹۶۵-۱۸۸۸، شاعر و منتقد ادبی آمریکایی که تابعیت بریتانیایی اختیار کرد. (م)

[۶]. Sergei Rachmaninoff ۱۹۴۳-۱۸۷۳، موسیقی‌دان روس. (م)

[۷]. Adlai Stevenson ۱۹۶۵-۱۹۰۰، سیاستمدار و حقوق‌دان آمریکایی. (م)

[۸]. McGuire Sisters ، نام سه خواهر آمریکایی که در دهه‌های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ خواننده‌های مشهورِ ترانه‌های پاپ بودند. (م)

[۹]. «کمیته‌ی بررسی فعالیت‌های غیرآمریکایی»: نام سابق «کمیته‌ی امنیت داخلی» در مجلس نمایندگان آمریکا که فعالیت‌های احزاب و شخصیت‌های چپگرای این کشور را رصد و مؤاخذه می‌کرد. (م)

[۱۰]. James Dean ۱۹۵۵-۱۹۳۱، بازیگر سینما، آمریکایی. (م)

[۱۱]. Sid Vicious ۱۹۷۹-۱۹۵۷، نوازنده‌ی گیتار، انگلیسی. (م)

[۱۲]. Sex Pistols، نام یک گروه موسیقی راک که در سال ۱۹۷۵ فعالیت‌هایش را در انگلستان آغاز کرد. (م)

[۱۳]. Marilyn Monroe ۱۹۶۲-۱۹۲۶، بازیگر سینما، آمریکایی. (م)

[۱۴]. Raoul Dufy ۱۹۵۳-۱۸۷۷، طراح و هنرمند فرانسوی. (م)

[۱۵]. Joan Collins (متولد ۱۹۳۳)، بازیگر سینما، انگلیسی. (م)

[۱۶]. Beano، نام یک مجله‌ی فکاهی مصّور که از سال ۱۹۳۸ شروع به انتشار کرد. (م)

[۱۷]. Richard Poirier

[۱۸]. Oscar Wilde ۱۹۰۰-۱۸۵۴، داستان‌نویس انگلیسی. (م)

[۱۹]. H.G. Wells ۱۹۴۶-۱۸۶۶، رمان‌نویس انگلیسی. (م)

[۲۰]. Carl Gustav Jung ۱۹۶۱-۱۸۷۵، روانپزشک سوئیسی. (م)

[۲۱]. Johnny Weissmuller ۱۹۸۴-۱۹۰۴، ورزشکار و بازیگر سینما، رومانیایی. (م)

برچسب‌ها: نظریه‌ی روانکاوی, اختلاف نسل‌ها, ذهنیت نسلی, اُبژه‌های نسلی,کریستوفر بالِس

+ نوشته ش