تلویزیون در ایران ابزار ترویج یک گفتمان خاص از روایت شهروندی است

عضو هیئت علمی و مدرس دانشگاه صدا و سیما گفت: در چند سده اخیر، در کشور شاهد تقابل جریان‌های فکری تشیع، تصوف، گرایش به غرب و گرایش به باستان‌گرایی بوده‌ایم. از دوره صفویه به بعد، تقابل دو جریان تشیع و تصوف آغاز شد و در ادامه دو جریان دیگر یعنی گرایش به غرب و باستان‌گرایی، وارد این عرصه تقابل شدند. در دوران پهلوی قرار بود انهدام گرایش و جریان تفکر تشیع و تصوف در قالب شوونیستی اتفاق افتد. اتفاقی که بعد از انقلاب افتاد در واقع به ‌کناره ‌راندن تا حد محو شدن سه گفتمان رقیب بود. صدا و سیما بخش‌های مشترک و کمی مه‌آلود از حقوق شهروندی، حقوق بشر، حقوق و کرامت انسانی که مشترک مضمونی بین این گفتمان‌ها است را نمایندگی کند. 

به گزارش خبرنگار عطنا، نشست مجمع سالانه انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات با موضوع «حقوق شهروندی، ارتباطات و رسانه‌ها» با حضور حسام‌الدین آشنا، مشاور رئیس‌جمهور و رئیس مرکز بررسی‌های استراتژیک نهاد ریاست ‌جمهوری، باقر انصاری، استاد حقوق دانشگاه شهیدبهشتی، عبدالله بیچرانلو، استادیار دانشکده‌ علوم اجتماعی دانشگاه تهران، هادی خانیکی، مدیرگروه علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبائی و رئیس انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات، مهدی منتظرقائم، دانشیار ارتباطات اجتماعی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، عبدالله گیویان، عضو هیئت علمی و مدرس دانشگاه صدا و سیما و کامبیز نوروزی، حقوق‌دان و کارشناس رسانه، سه‌شنبه سوم بهمن‌ماه در تالار شریعتی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد.

در این نشست، عبدالله گیویان، عضو هیئت علمی و مدرس دانشگاه صدا و سیما مفهوم حقوق شهروندی را تعریف کرد و گفت: حقوق شهروندی عبارت است از تلاش‌هایی که یکی از جناح‌های حاکمیت در ایران انجام می‌دهد تا دوباره حقوق اساسی و مسلم مردم را به‌ شکل قابل ‌توجیهی مطرح کند. این بحث به علت بنیه و واقعیت فرهنگی جامعه مطرح شده است.

او ادامه داد: جامعه ایران، عرصه ارتباط، تقابل و جدال چهار جریان اصلی در کشور است. من در این‌جا نظریه معروف سه فرهنگ را به چهار فرهنگ تبدیل کرده‌ام. در چند سده اخیر، در کشور شاهد تقابل جریان‌های فکری تشیع، تصوف، گرایش به غرب و گرایش به باستان‌گرایی بوده‌ایم، هر یک از این چهار جریان، ابزارها، لوازم و نیروهای خود را در جامعه داشتند.

گیویان اضافه کرد: از دوره صفویه به بعد، تقابل دو جریان تشیع و تصوف آغاز شد و در ادامه دو جریان دیگر یعنی گرایش به غرب و باستان‌گرایی، وارد این عرصه تقابل شدند. به علت اینکه بخشی از جریان تشیع در مقام حاکمیت نیاز به ‌نوعی بازخوانی ارتباط با گفتمان‌های دیگر در سطح حقوقی دارد و این موضوع را ابزاری برای بسط ارتباط خود با توده‌های مردم قرار می‌دهد لذا نیاز به مطرح کردن مفهوم حقوق شهروندی داریم.

او با بیان اینکه تعریف انسان از دیدگاه هر یک از این گفتمان‌ها در هاله‌ای از ابهام مانده و ما با عوارض و پدیده‌های آن در زندگی روزمره مواجه شده‌ایم، اظهار کرد: حاکمیت برای سامان‌دهی به این موضوع تلاش می‌کند تعریف نسبتاً موردقبول گفتمان‌های دیگر را به فراخور قدرت آن‌ها، در قالب حقوق شهروندی ارائه دهد. بنابراین حقوق شهروندی چیز جدیدی جز همان موارد قانون اساسی را ندارد.

مدرس دانشگاه صدا و سیما با طرح سوال «آیا صداوسیما این قابلیت را داد که این چهار گفتمان معارض را نمایندگی کند یا خیر؟»، گفت: همواره عرصه سیاست ایران، عرصه بیرون رانده‌شدن به قصد ریشه‌کن‌کردن یکی دیگر از گفتمان‌ها بوده است. در دوران پهلوی قرار بود انهدام گرایش و جریان تفکر تشیع و تصوف در قالب شوونیستی اتفاق افتد. اتفاقی که بعد از انقلاب افتاد در واقع به ‌کناره ‌راندن تا حد محو شدن سه گفتمان رقیب بود.

او ادامه داد: قرار بود رادیو و تلویزیون با تبدیل نام به صداوسیما  آیین محوری اعلام هویت‌بخشی از جریان تشیع باشد. من روی کلمه «بخشی» به علت اینکه از ابتدای انقلاب، دو گرایش اصلی را در خود در قالب اصلاح‌طلب و اصول‌گرا بیان کرده است، اصرار دارم. رسانه رادیو و تلویزیون و سازمانی که قرار است این‌ها را رتق و فتق کند، درواقع به ‌عنوان نهاد مرکزی قدرت در آن بخش حاکم از تشیع قرار می‌گیرد و در این راستا عمل می‌کند.

گیویان با طرح سوال «آیا در این تزاحم گفتمانی، از لحاظ ساختاری هیچ امکانی برای به ‌رسمیت ‌شناخته شدن انسان گفتمان‌های دیگر، می‌تواند تصور شود؟ یا به عبارت دیگر، اگر حقوق انسان تعریف ‌شده در قالب یک پاره‌گفتمان به‌ دلیل حاکمیتش، قرار است تبیین، تعریف و ترویج شود آیا جایی برای دیگران می‌ماند یا خیر؟» گفت: این در واقع امتناع ساختاری که به وضوح در فعالیت‌ها و کارهای روزمره، برنامه‌ریزی‌ها و اقدامات رادیو و تلویزیون مشاهده می‌شود.

او به تجربه خود در دانشگاه صدا و سیما اشاره کرد و گفت: یکی از دانشجویان من، قصد داشت درباره معاونت سیاسی صدا و سیما که وظیفه تدارک اخبار را دارد، تحقیق کند و ببیند در آنجا چه تصوری از مخاطب وجود دارد یعنی سردبیری که متن خبر را می‌نویسد در زمان نگارش فکر می‌کند که برای چه کسی دارد می‌نویسد؟ او به کارهای مقدماتی و برقراری ارتباط پرداخت و با دست‌اندرکاران این معاونت صحبت کرد. چیزی که در نهایت با آن مواجه شد مخالفت جدی برای انجام این طرح بود و این تحقیق عملاً تعطیل شد و دانشجو ناچار شد که موضوع را تغییر دهد. این دانشجو موضوع خود را به تحلیل گفتمانی متون خبر با هدف شناسایی مخاطبان تغییر داد. نتیجه کار حاکی از این بود که این متون با در نظرگرفتن مخاطبی که اصلاً وجود خارجی ندارد، بلکه تنها تصوری از یک مخاطب است نوشته می‌شوند.

مدرس دانشگاه صدا و سیما خاطرنشان کرد: گاهی اوقات ما با واقعیت‌هایی که توصیف می‌کنیم هیچ مشکلی نداریم اما زاویه ما زمانی ایجاد می‌شود که به چرایی‌ها فکر کنیم. ما راحت می‌توانیم انتقاد کنیم و علت‌ها را هم نشان دهیم. به‌دلیل اینکه تلویزیون در ایران اصلی‌ترین ابزار و محل اصلی بومی‌سازی به ‌منزله ترویج یک گفتمان خاص از روایت شهروندی است، اساساً برای فکرکردن به حقوق شهروندی، چه به معنای حقوق اساسی و چه به معنای حقوق بشر، امکانی ندارد، به عبارت دیگر می‌توان توقع داشت که صدا و سیما بخش‌های مشترک و کمی مه‌آلود از حقوق شهروندی، حقوق بشر، حقوق و کرامت انسانی که مشترک مضمونی بین این گفتمان‌ها است را نمایندگی کند. من به ‌عنوان یک شخص ترجیح می‌دهم ابزار و امکان‌هایی که در راستای تقویت آن بخش‌های مشترک است را حتی در صدا و سیما تقویت کنم.

عضو هیئت علمی و مدرس دانشگاه صدا و سیما گفت: در چند سده اخیر، در کشور شاهد تقابل جریان‌های فکری تشیع، تصوف، گرایش به غرب و گرایش به باستان‌گرایی بوده‌ایم. از دوره صفویه به بعد، تقابل دو جریان تشیع و تصوف آغاز شد و در ادامه دو جریان دیگر یعنی گرایش به غرب و باستان‌گرایی، وارد این عرصه تقابل شدند. در دوران پهلوی قرار بود انهدام گرایش و جریان تفکر تشیع و تصوف در قالب شوونیستی اتفاق افتد. اتفاقی که بعد از انقلاب افتاد در واقع به ‌کناره ‌راندن تا حد محو شدن سه گفتمان رقیب بود. صدا و سیما بخش‌های مشترک و کمی مه‌آلود از حقوق شهروندی، حقوق بشر، حقوق و کرامت انسانی که مشترک مضمونی بین این گفتمان‌ها است را نمایندگی کند. 

به گزارش خبرنگار عطنا، نشست مجمع سالانه انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات با موضوع «حقوق شهروندی، ارتباطات و رسانه‌ها» با حضور حسام‌الدین آشنا، مشاور رئیس‌جمهور و رئیس مرکز بررسی‌های استراتژیک نهاد ریاست ‌جمهوری، باقر انصاری، استاد حقوق دانشگاه شهیدبهشتی، عبدالله بیچرانلو، استادیار دانشکده‌ علوم اجتماعی دانشگاه تهران، هادی خانیکی، مدیرگروه علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبائی و رئیس انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات، مهدی منتظرقائم، دانشیار ارتباطات اجتماعی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، عبدالله گیویان، عضو هیئت علمی و مدرس دانشگاه صدا و سیما و کامبیز نوروزی، حقوق‌دان و کارشناس رسانه، سه‌شنبه سوم بهمن‌ماه در تالار شریعتی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد.

در این نشست، عبدالله گیویان، عضو هیئت علمی و مدرس دانشگاه صدا و سیما مفهوم حقوق شهروندی را تعریف کرد و گفت: حقوق شهروندی عبارت است از تلاش‌هایی که یکی از جناح‌های حاکمیت در ایران انجام می‌دهد تا دوباره حقوق اساسی و مسلم مردم را به‌ شکل قابل ‌توجیهی مطرح کند. این بحث به علت بنیه و واقعیت فرهنگی جامعه مطرح شده است.

او ادامه داد: جامعه ایران، عرصه ارتباط، تقابل و جدال چهار جریان اصلی در کشور است. من در این‌جا نظریه معروف سه فرهنگ را به چهار فرهنگ تبدیل کرده‌ام. در چند سده اخیر، در کشور شاهد تقابل جریان‌های فکری تشیع، تصوف، گرایش به غرب و گرایش به باستان‌گرایی بوده‌ایم، هر یک از این چهار جریان، ابزارها، لوازم و نیروهای خود را در جامعه داشتند.

گیویان اضافه کرد: از دوره صفویه به بعد، تقابل دو جریان تشیع و تصوف آغاز شد و در ادامه دو جریان دیگر یعنی گرایش به غرب و باستان‌گرایی، وارد این عرصه تقابل شدند. به علت اینکه بخشی از جریان تشیع در مقام حاکمیت نیاز به ‌نوعی بازخوانی ارتباط با گفتمان‌های دیگر در سطح حقوقی دارد و این موضوع را ابزاری برای بسط ارتباط خود با توده‌های مردم قرار می‌دهد لذا نیاز به مطرح کردن مفهوم حقوق شهروندی داریم.

او با بیان اینکه تعریف انسان از دیدگاه هر یک از این گفتمان‌ها در هاله‌ای از ابهام مانده و ما با عوارض و پدیده‌های آن در زندگی روزمره مواجه شده‌ایم، اظهار کرد: حاکمیت برای سامان‌دهی به این موضوع تلاش می‌کند تعریف نسبتاً موردقبول گفتمان‌های دیگر را به فراخور قدرت آن‌ها، در قالب حقوق شهروندی ارائه دهد. بنابراین حقوق شهروندی چیز جدیدی جز همان موارد قانون اساسی را ندارد.

مدرس دانشگاه صدا و سیما با طرح سوال «آیا صداوسیما این قابلیت را داد که این چهار گفتمان معارض را نمایندگی کند یا خیر؟»، گفت: همواره عرصه سیاست ایران، عرصه بیرون رانده‌شدن به قصد ریشه‌کن‌کردن یکی دیگر از گفتمان‌ها بوده است. در دوران پهلوی قرار بود انهدام گرایش و جریان تفکر تشیع و تصوف در قالب شوونیستی اتفاق افتد. اتفاقی که بعد از انقلاب افتاد در واقع به ‌کناره ‌راندن تا حد محو شدن سه گفتمان رقیب بود.

او ادامه داد: قرار بود رادیو و تلویزیون با تبدیل نام به صداوسیما  آیین محوری اعلام هویت‌بخشی از جریان تشیع باشد. من روی کلمه «بخشی» به علت اینکه از ابتدای انقلاب، دو گرایش اصلی را در خود در قالب اصلاح‌طلب و اصول‌گرا بیان کرده است، اصرار دارم. رسانه رادیو و تلویزیون و سازمانی که قرار است این‌ها را رتق و فتق کند، درواقع به ‌عنوان نهاد مرکزی قدرت در آن بخش حاکم از تشیع قرار می‌گیرد و در این راستا عمل می‌کند.

گیویان با طرح سوال «آیا در این تزاحم گفتمانی، از لحاظ ساختاری هیچ امکانی برای به ‌رسمیت ‌شناخته شدن انسان گفتمان‌های دیگر، می‌تواند تصور شود؟ یا به عبارت دیگر، اگر حقوق انسان تعریف ‌شده در قالب یک پاره‌گفتمان به‌ دلیل حاکمیتش، قرار است تبیین، تعریف و ترویج شود آیا جایی برای دیگران می‌ماند یا خیر؟» گفت: این در واقع امتناع ساختاری که به وضوح در فعالیت‌ها و کارهای روزمره، برنامه‌ریزی‌ها و اقدامات رادیو و تلویزیون مشاهده می‌شود.

او به تجربه خود در دانشگاه صدا و سیما اشاره کرد و گفت: یکی از دانشجویان من، قصد داشت درباره معاونت سیاسی صدا و سیما که وظیفه تدارک اخبار را دارد، تحقیق کند و ببیند در آنجا چه تصوری از مخاطب وجود دارد یعنی سردبیری که متن خبر را می‌نویسد در زمان نگارش فکر می‌کند که برای چه کسی دارد می‌نویسد؟ او به کارهای مقدماتی و برقراری ارتباط پرداخت و با دست‌اندرکاران این معاونت صحبت کرد. چیزی که در نهایت با آن مواجه شد مخالفت جدی برای انجام این طرح بود و این تحقیق عملاً تعطیل شد و دانشجو ناچار شد که موضوع را تغییر دهد. این دانشجو موضوع خود را به تحلیل گفتمانی متون خبر با هدف شناسایی مخاطبان تغییر داد. نتیجه کار حاکی از این بود که این متون با در نظرگرفتن مخاطبی که اصلاً وجود خارجی ندارد، بلکه تنها تصوری از یک مخاطب است نوشته می‌شوند.

مدرس دانشگاه صدا و سیما خاطرنشان کرد: گاهی اوقات ما با واقعیت‌هایی که توصیف می‌کنیم هیچ مشکلی نداریم اما زاویه ما زمانی ایجاد می‌شود که به چرایی‌ها فکر کنیم. ما راحت می‌توانیم انتقاد کنیم و علت‌ها را هم نشان دهیم. به‌دلیل اینکه تلویزیون در ایران اصلی‌ترین ابزار و محل اصلی بومی‌سازی به ‌منزله ترویج یک گفتمان خاص از روایت شهروندی است، اساساً برای فکرکردن به حقوق شهروندی، چه به معنای حقوق اساسی و چه به معنای حقوق بشر، امکانی ندارد، به عبارت دیگر می‌توان توقع داشت که صدا و سیما بخش‌های مشترک و کمی مه‌آلود از حقوق شهروندی، حقوق بشر، حقوق و کرامت انسانی که مشترک مضمونی بین این گفتمان‌ها است را نمایندگی کند. من به ‌عنوان یک شخص ترجیح می‌دهم ابزار و امکان‌هایی که در راستای تقویت آن بخش‌های مشترک است را حتی در صدا و سیما تقویت کنم.

خانیکی مطرح کرد: نقش مثبت شبکه های مجازی در حساس سازی بحران پلاسکو

«هادی خانیکی» در نشست پیامدهای روانی – اجتماعی پوشش بحران در فضای مجازی (با نگاهی به حادثه پلاسکو) با بیان این که باید سه مرحله، پیشگیری، تشخیص بحران وارتقاء توانمندی اجتماعی پس از آن را دنبال کنیم، تصریح کرد: باید تلاش کنیم «ارتباطات مخاطره و بحران را در جامعه تفهیم و تفکیک کنیم.
رئیس انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات با اشاره به اینکه ارتباطات مخاطره الزاما مخاطرات بحران نیست، گفت: جامعه در ریسک احتمالا جامعه بحرانی نیست، بلکه ریسک می تواند باعث هوشیاری جامعه شود.

**حادثه پلاسکو یک شوک به جامعه وارد کرد
خانیکی تصریح کرد: هوشیاری ناشی از وجود ریسک در جامعه باعث می شود که آگاه شویم در چه حوزه ای ضعف داریم و آنها را بشناسیم.
رئیس انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات با بیان اینکه حادثه پلاسکو یک شوک به سطوح مختلف اجتماعی و مدیریتی و فنی وارد کرد، تصریح کرد: آتش سوزی و فرو ریختن پلاسکو هم به لحاظ شکلی و هم محتوایی در حوزه ارتباطات تکانه ای به وجود آورد که هیچ حادثه دیگری نتوانست این گونه تاثیرگذار باشد و مانند «دومینو» از مرحله ای به مرحله دیگر وارد شد.
خانیکی با اشاره به اینکه حادثه پلاسکو زمانی رخ داد که رسانه های خبری در روز پنج شنبه تعطیل بودند، گفت: در همین موقع رسانه ها و شبکه های اجتماعی فضای مجازی بلافاصله فعال شدند از طرفی دوربین شبکه خبر(رسانه ملی) به طور مستقیم آتش سوزی و فروریختن ساختمان پلاسکو را نشان می داد.
وی با اشاره به انعکاس تصویر زنده این حادثه در رسانه ملی گفت: این تصویر احساسات جامعه را برانگیخت و باعث شد فرایند اطلاع رسانی به سرعت از مرحله ای به مرحله دیگر منتقل شود.
خانیکی به یادداشت های منتشر شده همان روزها اشاره کرد که «چقدر تهران پلاسکو است»، اضافه کرد: در روند اطلاع رسانی این پیام به جامعه متبادر شد که ساختمان های تهران همه پلاسکو هستند.
رئیس انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات بیان کرد: مردم متوجه شدند که در مجتمع ها و ساختمان هایی که سکونت دارند یا کار می کنند در معرض همان اتفاق هستند، فقط آن اتفاق در پلاسکو دیده شده است.
وی گفت: در مرحله بعد مساله از یک طرف روی ضعف های مدیریت شهری و مدیریت بحران متمرکز شد و از طرف دیگر فضای به سوی نقد رفتارهای جامعه نیز رفت که چرا جامعه بیش از حد نسبت به موضع پلاسکو حساس شده است و این که حساسیت غیرسودمند است.
خانیکی ادامه داد: در نقد رفتار جامعه مطرح شد که چرا مردم جمع شده اند باید راه را باز می کردند تا ماشین های آتش نشانی، اورژانس ، امداد بتوانند عبور کنند.
وی با اشاره به سرعت انتقال نقد جامعه، رسانه ها و نخبه ها از مرحله ای به مرحله دیگر در جریان پلاسکو افزود: فضای رسانه ها به نقد همه بر ضد همه تبدیل شد، به طوری که جامعه برضد دستگاه های رسمی و دستگاه های رسمی بر ضد جامعه و نخبگان انتقاد می کردند.

**در جریان پلاسکو کسی از نقد در امان نماند
خانیکی برمبنای تحلیل محتوای فضای رسانه ای حادثه پلاسکو گفت: در این جریان کسی از نقد در امان نماند؛ از کسبه، تا موسس، سازنده و معمار ساختمان پلاسکو تا اداره کنندگان شهر و مدیران ساختمان همه نقد شدند.

** ارتباطات بحران و ارتباطات ریسک ایمنی ندارد
رئیس انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات تاکید کرد: مهمترین مساله در این حادثه که باید سیاسگذاران و مدیران ارتباطات به آن بپردازند این است که اگر ساختمان های بلند ایمنی ندارند، علاوه بر آن نسبت به «ارتباطات بحران» و «ارتباطات ریسک» نیز ایمنی نداریم.
خانیکی با اشاره به خاطره ای از دوران دفاع مقدس و جنگ شهرها و پرتاب موشک به تهران، مدیریت بحران را حائز اهمیت دانست و افزود: در آن دوران با مطالعات میدانی مشخص شد تلفات فرار مردم از شهرهای از تلفات کشته شدگان در موشک باران بیشتر بود.
خانیکی با اشاره به اینکه در جنگ روانی که دشمن به راه انداخته بود سعی می کردند مردم مقاومتشان از بین برود، گفت: مقاومت مردم زمانی از بین می رود که بترسند.
وی گفت: وظیفه ما اطلاع رسانی این مطلب بود که در جریان موشکباران، تلفات مردم درزمان ترک تهران بر اثر تصادفات، مار گزیدگی و حوادث سقوط از ارتفاعات ، بیشتر از تلفات ناشی از اصابت موشک است.
خانیکی از این که ساخت پناه گاه و ایمن سازی ساختمان پس از اتمام جنگ فراموش شد انتقاد کرد و افزود: موج ترس از زلزله در تهران نیز همین هراس را به وجود آورد؛ تا جایی که اگر زلزله ای با قدرت کم هم در چند صد کیلومتری تهران اتفاق می افتاد، مردم فکر می کردند تهران با خطر شدیدی مواجه است.
وی گفت: قرار بود در موضوع زلزله نیز در مدارس و ادارات آمادگی در مواجهه با زلزله آموزش داده شود و ساختمان ها نیز در این زمینه ایمن شود.
رئیس انجمن ایران مطالعات فرهنگی و ارتباطات: اکنون هم مساله این است که اولا چه کار باید بکنیم که حادثه ای مانند پلاسکو رخ ندهد و دوم اینکه اگر رخ داد چه کارهایی انجام دهیم تا عوارض و تبعات آن کمتر باشد.
وی گفت: شبکه های اجتماعی در حادثه پلاسکو در روزهای اول یک موج شدید برخورد منفی به وجود آوردند و البته انتقادات شدیدی هم به حضور شهروند خبرنگاران ایجاد شد.

** نقش مثبت شبکه های مجازی در حساس سازی بحران پلاسکو
خانیکی با اشاره به اینکه در این حادثه برخی افراد با تلفن همراه به «بازنمایی خود» می پرداختند، ادامه داد: پس از این کارکردها و نقش های مثبت شبکه های مجازی و در زمینه اطلاع رسانی و حساس سازی جامعه نسبت به بحران نیز مشخص شد.
رئیس انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات تصریح کرد: قدرت اطلاع رسانی این شبکه بسیار وسیع بود و جامعه را نیز حساس کرد و توانستند به قسمت هایی که نسبت به آنها توجه نمی شد بتاباند، سوال مطرح کنند، تا به «حقوق شهروندی» توجه شود.
خانیکی با اشاره به ادعای مدیریت شهری مبنی بر اخطارهای مداوم به به ساکنان ساختمان پلاسکو گفت: در جامعه این گونه مطرح می شد که نهاد ناظر و یا سیاستگذار که نباید فقط به اخطار دادن به اماکن در معرض کفایت کند، بلکه باید اقدام هم بکند، البته باید در این شرایط که برای افرادی که در ساختمان برای معیشت شان کار می کردند نیز فکر شود و سپس تصمیم گرفته شود.

**ارتباطات ریسک می تواند ما را از مخاطره نجات دهد
خانیکی در مراحل بعدی حادثه پلاسکو، کارکرد رسانه های مجازی به سمت مثبت شدن سوق پیدا کرد، گفت: ارتباطات ریسک و ارتباطات مخاطره نه تنها منجر به بحران نمی شود، بلکه می تواند در جاهایی ما را از مخاطره نیزنجات دهد.
وی بره ضرورت آموزش ارتباطات بحران اشاره کرد و افزود: ما چه تعداد روزنامه نگار داریم که بحران را به لحاظ فیزیکی و متا فیزیکی آشنایی دارد؛ یا اینکه بداند جلوی آتش برود یا نرود یا با دوربین خود چگونه عکس بگیرد و خبر را کجا و چطور مخابره کند.
خانیکی علاوه بر مسائل فنی حوزه به اهمیت رعایت ارزش های اخلاقی و حرفه ای در حوزه ارتباطات بحران اشاره کرد و افزود: باید بیاموزیم که چه نوع خبرهایی را باید بر مبنای ارزش های مثبت و منفی خبری در زمان حادثه منتشر کنیم.
وی گفت: اگر به ارتباطات بحران توجه کنیم همه بار فقط روی دوش خبرنگاران و شهروند خبرنگاران قرار نمی گیرد، بلکه نقش و وظیفه مسئولان، جامعه و نهادهای مدنی نیز مشخص می شود.
خانیکی به لزوم اطلاع و آموزش وظایف هر فردی و نهادی در بحران اشاره کرد و گفت: در این شرایط است که مردم می دانند مسیر را باید باز کنند تا آمبولانس ها و ماشین های امداد عبور کنند، یا اینکه جمع بشوند و گریه کنند.
وی بر اهمیت «آموزش شهروندی» نیز تاکید کرد و گفت: باید رابطه و نسبت بین نهادهای مدنی، رسانه ها، جامعه و دستگاه های رسمی تبیین و آموزش داده شود.
رئیس انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات گفت: موضوع ارتباطات بحران، ارتباطات ریسک، ارتباطات مخاطره را باید با روزنامه نگاری بحران را تفکیک کنیم.

**خبرنگاران حوادث و فجایع بیشتر دچار افسردگی می شوند
«فردین علیخواه»عضو هیات علمی گروه جامعه شناسی دانشگاه گیلان نیز در بخش دیگری از این نشست با اشاره به روند اطلاع رسانی حادثه پلاسکو گفت : حادثه خودش یک بحث است و تفاسیری که از حادثه می شود یک بحث جداست.
علیخواه با بیان اینکه بحث مدیریت افکار عمومی نمی تواند حرف هایی که در فضای مجازی وجود دارد را نبیند گفت: طبیعی است که من به عنوان یک شهروند که در این گروه ها می گردم می بینم که آدم های معمولی در این مورد صحبت می کنند و از آن طرف، در مورد این تفسیر شاهد سکوت هستیم.
عضو هیات علمی گروه جامعه شناسی دانشگاه گیلان با اشاره به اینکه اخبار حوادث همین طور در فضای مجازی دامن زده می شود و بیشتر می شود،افزود: همانطور که می بینید یک فعال سیاسی می آید یکی دو جمله ای می گوید و بعد این جریان می شود در گروه ها که باید به آن دقت کرد.
این استاد دانشگاه با اشاره به تحقیقات انجام شده گفت : خبرنگارانی که در حوزه حادثه و فاجعه خبررسانی می کنند افسردگی در آنها بیشتر از خبرنگاران سایر گروه های روزنامه ها و رسانه ها هست.

**لزوم توجه مدیریت کلان به تبعات روانی پس از حادثه
احمد جلیلی رئیس انجمن روانپزشکی ایران نیز در بخش دیگری از این نشست درباره تبعات روانی حین و پس از حادثه پلاسکو گفت: در این حادثه بعضی مراکز مثل مراکز سلامت روان آنجا مستقر شدند و حتی به منزل آتش نشان ها رفتند و در مورد خودکشی و مسایل دیگر صحبت کردند. این اتفاقات خیلی خوبی است.
وی تصریح کرد: مساله این است که مدیریت کلان باید برای آثار روانی بعد از این حوادث، فکری بکند.

منبع: ایرنا

یک فنجان قهوه با طعم معاشرت

دکتر ناصر فکوهی

زمانی که سخن از «کافه» و «کافه‌نشینی» به میان می‌آید، ممکن است در نخستین سطح برخورد، فکر ما به سمت گروهی از مفاهیم نزدیک به «اسنوبیسم» [تازه به دوران رسیدگی]، اشرافی‌گری، مُد و برخی از پدیده‌هایی از این دست سوق پیدا کند که بیشتر به مثابه «سبک زندگی» و در حوزه «مطالعات فرهنگی» قابل بررسی است. گاه نیز می‌توان به یک پدیده، در تحول تاریخی و بین‌فرهنگی آن در حوزه «مطالعات تطبیقی» نگریست. در این مقاله بحث را بر رابطه مستقیم «کافه» از یک سو و «شهر» و «امرشهری» از سوی دیگر متمرکز می‌کنیم.

آنچه ما امروز در شهرهای مدرن می‌بینیم، بدون شک دارای پیشینه‌ای طولانی مدت است که به دوران باستان و به زیستگاه‌های هم شهری و هم غیرشهری و روستایی از هزاران سال پیش تا امروز می‌رسد. اما هم از لحاظ شکلی و هم از لحاظ محتوایی، باید میان آن فضاها و فضاهای مشابه در دوران مدرن تفکیک قائل شد. آنچه شاید بتوان در شهرهای باستانی یا در روستاهای پیش‌صنعتی، با کافه امروزی مقایسه کرد، بیشتر فضاهای تجمع مردانه‌ای بوده‌اند که برای خوشگذرانی و جمع‌شدن جماعت‌هایی که با یکدیگر روابط کمابیش آشنایی داشتند، تشکیل می‌شد. این امر بخصوص در روستاها بیشتر صادق بود که در آنها حتی شکل قهوه‌خانه‌ها، بر اساس نشستن افراد روی خط دیوارهای مکان، به صورت مستطیل یا دایره، انجام می‌گرفت به شکلی که همه، یکدیگر را می‌دیدند و به نوعی جماعت بیرونی در قهوه‌خانه تکرار می‌شد و از همین‌رو ما به سوی مناسکی شدن‌های سنتی و کنش‌های جمعی نظیر شاهنامه‌خوانی و بازی‌های جمعی نیز می‌رفتیم.
اما در کافه مدرن مسأله کاملاً متفاوت است. در اینجا «ناشناسی شهری» به تعبیری که جامعه‌شناسان ابتدای قرن چون زیمل و تونیس از آن سخن می‌گفتند، خود را به فضای درونی شهر منتقل می‌کند. موضوع کافه و فضاهای مبادله کنشگران شهری، یا به تعبیری که کوین لینچ مطرح می‌کند به مثابه یک گره شهری، یا حتی یک «منظر شهری» موضوع مورد مطالعه بسیاری از فرهنگ‌شناسان بوده است.
از دهه ۱۹۷۰ تا امروز، نظرات اندیشمندان و متخصصان جهان معاصر و شهر؛ نظیر هانری لوفبور، دیوید هاروی، اولف هانرتز و مکتب مطالعات فرهنگی بیرمنگام (هوگارت و هال) بر «پرسمان روزمرگی» و رابطه زمانی/ فضایی خاص شهر متمرکز بوده است که میان «پرسه‌زنی»، «توقف» در شهر و مبادله در نقاط و فضا/ زمان‌های خاصی در شهر تأکید داشته‌اند. این نقاط (خیابان‌ها، مغازه‌ها، پارک‌ها، فروشکاه‌ها، پیاده‌روها، مجتمع‌های تجاری و…) را می‌توان همچون حباب‌های تنفسی برای شهر در نظر گرفت.
درست همانگونه که فرایندهایی چون کارناوال‌های شهری، امکان خروج، دست‌کم موقت، از منطق سرکوبگر روزمرگی را فراهم می‌کنند، فضا/زمان‌های خُردی چون «کافه» نیز می‌توانند امکان رابطه و مبادله میان کنشگران و فضا/ زمان‌های کلان‌تر شهری را به وجود آورند.
آنچه ما در کافه مدرن می‌بینیم، نوعی توقف زمان/مکان شهری، نوعی کند و سُست شدن فرایندهای شهری صنعتی یا شتاب‌های بی‌پایان و سرکوبگرانه‌شان برای نوعی فراغت و مبادله فراغت‌آمیز است که در نظامی مناسکی (نوشیدن و صرف غذاهای کوچک) خُرده کیهانی را می‌سازد که کنشگران را به یکدیگر هم فیزیکی و هم متافیزیکی پیوند می‌دهد. هر میز، یک نفر را (در مبادله با اندیشه خود، از خلال فرایندهایی چون مطالعه، نوشتن، ایجاد رابطه حسی با محیط واقعی یا ذهنی) یا دو نفر را، عمدتاً برای مبادله با یکدیگر، یا یک گروه را در روابطی از تعامل اجتماعی با هم، با محیط درونی و با محیط بیرونی (خیابان، جامعه) قرار می‌دهد.
در عین حال، گره زمانی/فضایی کافه، اشکال گوناگون هویت‌سازی شهری در قالب جماعت‌های مدرن را نیز ایجاد می‌کند. فاصله گرفتن از جماعت‌های قبلی (خانواده، قومیت و غیره) در جامعه پیش‌صنعتی، نیاز به هویت‌های جدید شهری را طلب می‌کند. به عبارت دیگر، شهر، مکانی است که در عین «ناشناسی»، شخص و گروه، باید به هویت‌های جدید و نقش‌های متعددی دست یابند که آنها را از خلال جماعت‌های تازه فضایی/زمانی به دست می‌آورند. پس «کافه» جایی است که می‌تواند هم خود، هویت یابد و هم به کنشگران خود هویت دهد.
اما اگر به موقعیت ایران در این زمینه بنگریم، می‌بینیم که رویکرد مکانیکی و مادی‌نگر ما به مدرنیته غربی از ابتدا (یعنی از دوره مشروطه و ابتدای پهلوی اول) سبب شد که به تقلید گسترده از کالبدهای فضایی/زمانی شهری مبادرت کنیم. از جمله فضاهایی شبیه به کافه به وجود بیاوریم، بدون آنکه حتی تلاش کنیم نظام‌های قدیمی مشابه را به مثابه پایه‌هایی برای ساخت نظام‌های جدید فضایی/زمانی استفاده کنیم. تلاش‌هایی که از سال‌های ۱۳۷۰ برای ایجاد «سفره‌خانه» و احیای قهوه‌خانه‌های قدیمی شروع شدند اما بسیار متأخر بودند و در نهایت نیز چندان راه به جایی نبردند. زیرا، قهوه‌خانه‌های پیش‌صنعتی به صورت گسترده‌ای در بخش‌هایی فقیرنشین از شهر باقی ماندند و آنچه احیای آن قهوه‌خانه‌ها نامیده شد، در نهایت به گروهی «رستوران» با برنامه‌هایی از موسیقی و سرگرمی‌های مشابه بدل شدند که عموماً در سطح بسیار گرانقیمتی هم قرار دارند و به هر رو به هیچ عنوان مشخصه «کافه» را ندارند و نه خود هویتی دارند و نه برای هویت‌بخشی و ایجاد فضا/زمان مبادله و ارضا شدن در جماعت‌های تازه شهری قابلیت دارند. از این رو، ما ناگهان همچون بسیاری موارد دیگر از «مدرنیته» ناقصی که به شکل مکانیکی در دوره پهلوی دوم در چند شهر بزرگ به وجود آورده بودیم و از جمله کافه‌هایی تأسیس شده بود که «پاتوق» به شمار می‌آمدند، به نوعی پسامدرنیته پرتاب شدیم که نسل کافی‌نت‌ها و کافی‌شاپ‌هایی بودند که از سال‌های دهه ۱۳۷۰ در تهران و برخی از شهرهای دیگر سر برآوردند و از ابتدا با قدرت حاکم در برابر هر چیزی که در چارچوب‌های تنگ تعریف شده‌اش از فرهنگ قرار نمی‌گیرد، روبه‌رو شدند. این کافه‌ها از نیمه دهه ۱۳۸۰ تا شروع دولت یازدهم با مشکلات بی‌شماری روبه‌رو بودند. بسیاری‌شان تعطیل یا محدود شدند. برخی ترجیح دادند به محافل خانگی برگردند؛ برخی به سوی زیرزمینی شدن رفتند.
اما خوشبختانه با شروع دولت یازدهم همان گشایشی که در امر نهادهای مردم‌محور اتفاق افتاد و تعداد آنها که بشدت سقوط کرده بود رو به فزونی گذاشتند، در امر کافه نیز اتفاق افتاد و کافه‌ها، کافه- کتابفروشی‌ها و پاتوق‌های فرهنگی رو به رشد گذاشتند. برخی از این کافه‌ها یا کتابفروشی‌هایی که در طول چند ساعت به محلی برای برگزاری یک جلسه سخنرانی، یک رونمایی کتاب، یک مراسم یادبود و غیره تبدیل می‌شوند، امروز در شهر ما بار دیگر فضا/زمان‌های محدودی را ایجاد کرده‌اند که نقش رساندن اکسیژن را به کالبدهای شهری و شهروندان دارند. و این نکته‌ای اساسی است که مایلم در انتهای بحث خود به آن برسم و نتیجه‌گیری کنم.
اینکه تصور کنیم می‌توانیم شهری چند میلیونی داشته باشیم و آن را بر اساس، یک سبک زندگی، یک رابطه ثابت و تعریف شده از زمان و مکان و چگونگی استفاده از کاربردهای فراغتی، کاری، زیستگاهی اداره کنیم، تمایلی نادرست است که ما را با بن‌بست‌های بزرگ روبه‌رو خواهد کرد. بنابراین بهتر است در راهی که خوشبختانه آغاز شده است و آن امکان دادن به ایجاد فضاهایی همچون کافه‌های شهری است، ادامه مسیر دهیم و حتی این رویکردها را بیشتر تسهیل و تقویت کنیم.
به وجود آوردن انجمن‌های محله‌ای که بتوانند از تسهیلات شهری برای ایجاد محیط‌های کافه‌مانند به گذران کوتاه مدتِ زمان در اوقات فراغت، امکان دهند، یکی از مسئولیت‌های شهرداری است. مسئولیتی که در عین حال، به شهرداری کمک می‌کند که بتواند شهر را به سوی آرامش و کاهش تنش ببرد و شهروندان را از زندگی در آن راضی کند.
البته روشن است که برای رضایت کافی شهروندان از زندگی شهری شرایط زیادی همچون نداشتن دغدغه نسبت به مشکلات زندگی، هوای سالم، نبود تنش‌های شهری و … لازم است.
اما این مانعی بر آن نیست که ما از خلال گسترش شبکه کافه‌ها با کمک انجمن‌های مردم‌محور و جُرم‌زدایی از مبادله و داشتن روابط سالم بین افراد جامعه به روند بالا رفتن امنیت و کیفیت زندگی در شهرهایمان کمک کنیم.

منبع: ایران

قانعی راد: فروپاشی پلاسکو، نماد فروپاشی الگوی توسعه شهری در تهران

ساختمان پلاسکو با قدمت بیش از نیم قرن، در جلوی چشم حیرت زده همگان سوخت و فروپاشید و تعدادی از آتش نشانان خدمتگزار و شهروندان حاضر در حادثه را به کام خود کشید. فروپاشی ساختمان پلاسکو متعاقب آتش گرفتن بخش‌هایی از این ساختمان رخدادی فاجعه گون و غم‌انگیز و در عین حال برای افکار عمومی نیز رخدادی مهم بود. ساختمان پلاسکو در خاطره تهرانی‌ها و حتی در خاطره مهاجرین دهه‌های چهل و پنجاه شمسی به بعد جایگاه خود را داشت و حسی نوستالژیک را برمی‌انگیخت.
برای دستیابی به راهبردهای آینده و درس گرفتن از این حادثه غم‌انگیز باید از خود ساختمان و غوغای درونی‌اش- همچون ازدحام و رفت و آمد انبوه کسبه و کارکنان و کارگران و دیگر آدمیان؛ تراکم طبقات و غرفه‌های کوچک و بعضا لانه زنبوری در برخی از بخش‌های این ساختمان؛ انبوه لباس و پوشاک با مواد قابل اشتعال چون پنبه و پلاستیک؛ فقدان امکانات وتجهیزات ایمنی- فراتر رفت و به تهران و الگوی توسعه آن و مردمانش نگریست. فرو ریختن یکی از مهم‌ترین سازه‌های شهری تهران را می‌توان به عنوان نمادی از آشفتگی الگوی توسعه شهری در تهران تلقی کرد؛ بخش زیادی از مشکلات مربوط به امدادرسانی در حادثه مزبور به الگوی طراحی فضاهای شهری در این کلان پایتخت و بخش دیگری نیز به رفتار شهروندان باز می‌گردد. الگوی فضاهای شهری در تهران به گونه‌ای است که حتی گاه یک حادثه کوچک از جمله تصادف دو خودرو، کل حمل و نقل عمومی تا شعاع وسیعی را دچار اختلال می‌کند.
از مدت‌ها پیش برای بسیاری روشن شده بود که این ساختمان نه تنها در برابر حریق، ایمنی ندارد بلکه اساسا خسته است. زمین در پیرامون این ساختمان به دلیل تراکم ساخت و ساز و ساختمان‌های مرتفع دچار فرونشست شده و در برخی مناطق این فرونشست‌ها بنیان‌های ساختمان‌ها و برج‌ها را درگیر خود کرده است و خسارت‌هایی سترگ در حال ظهوراست. در این میان فرونشست‌ها حتی دامن آثار تاریخی همچون کاخ گلستان را نیز گرفته است. منطقه چهارراه استانبول به دلیل نزدیکی به بازار و وجود ساختمان‌های بسیار و خارج از ظرفیت خاک و زمین خود را به سختی سر پا نگه می‌دارد. در واقع منطقه‌ای که در آن این حادثه رخ داد به‌طور عادی درگیر ازدحام، شلوغی و تراکم است. در واقع در اطراف پلاسکو و قلمروی بازار، یک منطقه تجاری با تراکم زیاد مراکز متعدد تولیدی، خدماتی و بازرگانی و انبوه تیمچه‌ها، کارگاه‌ها و پاساژهای متراکمی وجود دارد که به دلیل همین تراکم ومحدودیت‌های فضایی، امکان خدمات‌رسانی به آنها در شرایط بحران وجود ندارد. اما فراتر از منطقه حادثه، تهران در کلیت خود با فشردگی اماکن، انسان‌ها و سیستم حمل و نقل شهری مواجه است که این تراکم در کنار عدم رعایت ضوابط لازم از طرف شهروندان و حتی برخی نهادهای وابسته به بخش دولتی برای مدیریت بحران، محدودیت‌های راهبردی ایجاد می‌کند. در یک نگاه گسترده‌تر، کوچه‌ها و خیابان‌های تهران با عرض کم و ساختمان‌ها وبرج‌های مرتفع، امکانات خدمات‌رسانی در زمان اتفاقات غیرمترقبه و از جمله در هنگام زلزله احتمالی را کاهش می‌دهند. خیابان‌های فرعی و کوچه‌هایی که امکان عبور همزمان دو ماشین آتش‌نشانی و آمبولانس در آن وجود ندارد و در عین حال به دلیل حجم بالای تراکم و مرتفع‌سازی، به پارکینگ اتوموبیل‌ها تبدیل شده‌اند. بدون تغییر دادن الگوهای طراحی فضاهای شهری باید انتظار ناکامی‌های مشابه را در موقعیت‌های مشابه داشت.
گفته می‌شود مسوولان شهری متوجه ناایمنی ساختمان پلاسکو بوده‌اند و پیش از این در این خصوص هشدار داده بودند. چرا این مسوولان به هشدار بسنده کرده و اقدام موثرتری را انجام نداده بودند؟ شهرداری بارها از فعالیت‌های مراکز گوناگون و حتی برخی سازمان‌های دولتی به دلیل بدهکار بودن آنها به شهرداری جلوگیری به عمل آورده است چرا از ادامه کار این ساختمان تا رفع مشکلات رایج جلوگیری نشده است؟ پیش‌نگری در مدیریت بحران حرف اول را می‌زند و بنابراین مسوولان شهری باید با پیش‌بینی و تدبیر و قبل از ایجاد موقعیت‌های اضطراری و فاجعه آور به استقبال چالش‌های شهری بروند.
به نظر می‌آید که در الگوی رایج مدیریت بحران بیشتر بر عملیات میدانی – از جمله فعالیت آتش‌نشانان- تاکید می‌شود و تحلیل راهبردی از موقعیت/حادثه جایگاه زیادی ندارد. این تحلیل راهبردی موقعیت میدانی می‌توانست سیر حادثه و احمالات گوناگون از جمله امکان/احتمال فروپاشی ساختمان بر اثر تداوم آتش‌سوزی وسایر احتمالات دیگر را تجزیه و تحلیل کند. در شرایط بحران باید موقعیت‌ها تحلیل شوند نه اینکه صرفا افرادی را برای انجام اقدامات موضعی روانه کرد. در موقعیت‌های بحرانی تحلیلگران حادثه باید هوشمند و دارای نگاه استراتژیک باشند و سریعا اطلاعات را از میدان به دست آورده و آنها را تحلیل کنند و فعالیت‌های عملیاتی را با این نگاه هدایت کنند. اگر برخلاف مفروضه این نوشتار حادثه ساختمان پلاسکو به‌طور راهبردی مدیریت می‌شده است، تحلیل‌های موقعیتی باید در اختیار شهروندان قرار گیرد.
نکته دیگر از یکسو به رفتارهای مشارکتی مردم و از سوی دیگر به ناتوانی مسوولان از بهره‌گیری از انگیزه‌های مشارکت مردم باز می‌گردد. مشارکت اغلب با یک بعد هیجانی و عاطفی شروع می‌شود و سپس از طریق عقلانیت فردی یا نهادی به کاهش رنج‌ها، بهبود منافع عمومی و توجه بیشتر به مصالح مشترک مردم می‌انجامد. به نظر می‌رسد در کنار تقویت فرآیندهای آموزشی برای تقویت توانش‌های فردی برای ارزیابی موقعیت‌ها و دنبال کردن الگوهای خویشتندارانه‌تر و عقلانی‌تر مشارکت باید به تقویت سازوکارهای نهادین برای شکل دادن به رفتار مشارکتی مردم در جهت منافع عمومی جامعه نیز اندیشید. از یکسو شهروندان باید در موقعیت‌های اضطراری از ارضای کنجکاوی‌های شخصی خودشان برای منافع بزرگ‌تر چشم بپوشند و از سوی دیگر برای جلوگیری از تبدیل حضور مردم به مانعی در راه امدادرسانی باید برنامه‌های روشنی را نیز برای هدایت مشارکت‌های مردمی در این شرایط تدوین کرد.
مردم حاضر در حادثه پلاسکو را بر حسب انگیزه‌های حضورشان می‌توان به چند دسته تقسیم کرد: برخی برای نگاه‌کردن آمده بودند و این پدیده را به نحوی کارناوالیزه و به بخشی از اوقات فراغت خود تبدیل کردند. بخشی از اینان آمادگی دارند به فاجعه خیره شوند و درعین‌حال اوقات فراغت خود را پر کنند. شهروندان فرصت‌های کمی برای ابراز وجود دارند و به این دلیل از هر موقعیتی برای نمایش خویش استفاده می‌کنند و در غیاب عرصه‌های اصیل مشارکت اجتماعی در عرصه‌های اتفاقی حضور می‌یابند تا به کنجکاوی خود پاسخ دهند. در شرایطی که فرصت‌های واقعی مشارکت کاهش پیدا می‌کند مردم برای احساس خود اثر بخشی دنبال مشارکت‌های جایگزین می‌گردند. در این میان کسانی از راه دور و نزدیک در پی این بر آمدند که نقش شهروند -خبرنگار را ایفا کنند. اینان هم کنجکاوی‌ها و نگرانی‌های یک شهروند عام را داشتند و هم می‌خواستند، بگویند ما در بطن ماجرا حضور داشتیم و دیدیم چه اتفاقاتی رخ داد؛ و سرانجام اینکه با انتشار اخبار در شبکه‌های اجتماعی خود، حس مهم بودن خویش را ارضا کنند. به نظر می‌رسد در ماجرای آتش‌سوزی- فروپاشی ساختمان پلاسکو، به دلیل حساسیت رسانه‌های رسمی و غیررسمی در مقیاس شهری، ملی و بین‌المللی تقریبا خلأ حاد خبری و اطلاع‌رسانی وجود نداشت. حادثه ساختمان پلاسکو حادثه‌ای نبود که آن را بتوان پنهان کرد. نیاز به شهروند -خبرنگار زمانی ایجاد می‌شود که گرایشی از جریان رسمی می‌خواهد برخی از اخبار را مسکوت بگذارد. اینان در فقدان نیاز واقعی به شهروند-خبرنگار، در عمل، به شهروند-مزاحم تبدیل شدند و با حضور خود از سرعت کنترل پیامدهای منفی موقعیت مزبور کاستند. پدیده شهروند-خبرنگار ریشه در واقعیت‌های مجازی‌شدن فرهنگ دارد. در این شرایط با گسترش آگاهی شهروندان نوعی مطالبه‌گری خبری ایجاد شده و همه می‌خواهند بدانند چه اتفاقی افتاده است و همچنین می‌خواهند شخصا در تولید خبر و منتقل‌کردن آن به شبکه‌های اجتماعی سهمی داشته باشند؛ این گرایش در صورت عدم پیوند با اخلاق مدنی می‌تواند مشکل ساز باشد. پدیده شهروند- خبرنگار در صورتی می‌تواند در خدمت شناخت و حل بهتر مسائل شهری قرار بگیرد که از دو ویژگی سواد شهروندی و سواد رسانه‌ای برخوردار باشد؛ تولید خبر و تحلیل توسط شهروندان تنها با گسترش این آگاهی‌های اخیر می‌تواند به بهبود زندگی در شهر کمک کند.
دامنه حضور مردم البته انگیزه‌های مشارکت و تعاون و همراهی را نیز در بر می‌گرفت. برخی می‌خواستند با حضور خود به آسیب دیدگان این حادثه کمک کنند. اینان با نگرانی شخصی و برای مشارکت و همدلی در این ازدحام حضور داشتند. تعدادی از آنان اقوام و دوستان و آشنایان شاغلان در ساختمان و حتی آتش‌نشانان بودند. کسبه و پیشه وران پیرامون و نیز کارگران تولیدی‌های اطراف نگران بودند و فکر می‌کردند حضور آنان از عمق فاجعه خواهد کاست. اینان با اضطراب آمده بودند و می‌خواستند حس همدردی خود را نشان دهند و می‌خواستند از نزدیک برای کاهش رنج افراد درگیر در حادثه کاری بکنند و گامی بردارند. بالاخره در موقعیت‌های بحرانی باید احتمال حضور قشرهای حاشیه نشین و محروم شهری و دارای آمادگی برای رفتارهای بزهکارانه را نیز در نظر گرفت. اگر ساختمان پلاسکو فرو نمی‌پاشید ممکن بود این ساختمان در غیاب احتمالی پیشه وران و فقدان کنترل‌های دیگر، پس از اطفای حریق به صحنه‌ای برای غارت هم تبدیل می‌شد.
شهروندان جدای از نیت‌های متفاوت خود، و در فقدان نگرش مشارکتی وسیع، مانع امدادرسانی به حادثه دیدگان شدند و شرایط را پیچیده‌تر و کارها را مشکل‌تر کردند. آن بخشی از مردم که برای کمک‌رسانی و همدلی به دلیل ایجاد ازدحام و انسداد به جای حل مساله و کمک به مدیریت بحران، تولید مشکل کردند و به همین دلیل می‌شود گفت یک فاجعه فرهنگی رخ داد و نیت‌های خیری که به میدان آمده بود، منجر به نتایج ناخوشایندی شدند.
شهروندان البته باید به درک وسیع‌تری از الزامات اخلاق مدنی و مشارکتی دست پیدا کنند ولی تکوین اخلاق مدنی را به‌طور همزمان باید در رفتار شهروندان و رفتار مسوولان جست‌وجوکرد. شهروندان وقتی آشفتگی‌هایی در رفتار سیاستمداران ومدیران شهری می‌بینند ناخواسته از اخلاق مدنی و رفتارهای اخلاقمند فاصله می‌گیرند. با تشکیل شوراهای شهر، نهاد شهرداری استقلال زیادی از دولت پیدا کرده در حالی که ارتباط زیادی هم با بدنه جامعه ندارد؛ شهرداری در همه جای دنیا نهادی غیردولتی است و به نحوی با مردم ارتباط دارد و در مقابل مردم هم پاسخگوست و به نوعی حکومتی محلی به‌شمار می‌آید؛ اما در ایران شهرداری‌ها از دولت استقلال پیدا کرده‌اند و به‌طور مثال حرف وزیر مسکن و شهرسازی در شهرداری خریدار ندارد و از سوی دیگر هیچ نظارت نظام‌مندی هم از طرف مردم بر آنها اعمال نمی‌شود. شوراهای شهر به بخشی از فرآیند فساد شهری تبدیل شده‌اند. باید شیوه‌ای ایجاد کرد که حد و حدود اختیارات شهرداری‌ها والگوی پاسخگویی آنها باید مشخص شود. در فقدان نظارت نهادین بر عملکرد شهرداری‌ها نمی‌توان سرنوشت میلیون‌ها شهروند را به این نهاد مختار سپرد. ارتباطات شخصی بین اعضای شورای شهر ومدیران شهری و نبود نظارت مردمی و از آن طرف نظارت ضعیف دولتی همگی دست به دست هم داده‌اند و زمینه‌های فساد در مدیریت شهری را گسترش داده‌اند.
به نقطه‌ای بحرانی در تهران رسیده‌ایم و باید تصمیم جدی گرفته شود و به ویژه اینکه شهرهای دیگر از الگوهای توسعه‌ای تهران تبعیت می‌کنند. تهران به دلیل غلبه الگوی توسعه نامتوازن در کشور از فشردگی و تراکم جمعیت برخوردار است. هر روز بر جمعیت منطقه کلانشهری تهران- که در بهترین حالت ظرفیت چهار میلیون نفر را دارد نه ۱۵ میلیون نفر را- افزوده می‌شود؛ افزایش جمعیت با فراتر رفتن از ظرفیت‌های اقلیمی و زیست محیطی و زیرساخت‌های شهری، امنیت زندگی در این شهر را تهدید می‌کند. تهران، توان توسعه بیش از این اندازه را ندارد و به همین دلیل باید به سوی جریان معکوس جمعیت حرکت کرد و باید دید چگونه با برنامه‌های حساب‌شده می‌توان این جمعیت را به سایر مناطق کشور هدایت کرد. باید از این حادثه درس گرفت و باید دید برای جلوگیری از تکرار این وضعیت در موقعیت‌های بحرانی مشابه برای تهران چه می‌توان کرد؟ در این شرایط می‌توان خواستار متوقف کردن اضطراری صدور هر نوع مجوز برای ساخت برج‌های جدید به اسم توسعه تهران بود و حتی هر نوع گسترش شهر تهران را به مثابه جرم اجتماعی و عامل تهدید سلامت و زندگی روزانه شهروندان تلقی کرد وبه‌طور خاص از توزیع رانت‌های شهری به افراد و گروه‌های خاصی در قالب مجوزهای ساخت و ساز و واگذاری تراکم جلوگیری کرد. امیدواریم شاهد گسترش این درک باشیم که شیوه کنونی اداره و توسعه شهر دیگر تناسبی با جامعه در مخاطره امروزی ندارد و برای استقبال از آینده بهتر برای زندگی شهروندان باید دنبال مفهوم انسانی‌تری از شهر در همه ابعاد آن بود.

منبع: اعتماد

انتشار نخستین دیدگاه‌های صاحب‌نظران علوم اجتماعی کشور درباره حادثه پلاسکو

با گذشت کمتر از ده روز از رخ‌دادن حادثه ساختمان پلاسکو، کتاب «جستارهایی در پلاسکو» به همت پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات، منتشر شده که بازتابی از نخستین دیدگاه‌های متخصصان و صاحب‌نظران حوزه جامعه‌شناسی ایران، درخصوص این فاجعه مادی و انسانی است.

بررسی ابعاد مختلف فرهنگی، اجتماعی و رسانه‌ای حادثه‌ای که منجر به تخریب ساختمان پلاسکو و از دست رفتن سرمایه‌های انسانی و مالی برخی از شهروندان تهرانی شد، آن‌هم در فاصله کم‌تر از ده روز، برای گردآوری علل و عوامل این رخداد تلخ و ارائه راه‌کارهایی تخصصی از جانب متخصصان علوم اجتماعی کشور، دست‌مایه انتشار کتابی با عنوان «جستارهایی در پلاسکو» شده است.

این کتاب که دربرگیرنده ۵۸جستار در ۵۲۱ صفحه بوده و در حوزه‌های مدیریت و سیاست شهری؛ فرهنگ و جامعه؛ اخلاق اجتماعی و خلقیات ایرانی؛ رسانه‌های جمعی و اجتماعی؛ و تحلیل‌هایی برای آینده، و با مقدمه دکتر صالحی امیری، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی به رشته تحریر درآمده است، کوشیده تا از منظری نظری و کاربردی نشان دهد که چگونه می‌توان با اتخاذ روش‌های مطمئن و داشتن چشم‌اندازی از آن‌چه ممکن است در آینده رخ دهد، راه را بر بروز چنین بحران‌هایی سد کرد و در صورت تکرار احتمالی حوادثی مشابه، چگونه از ظرفیت‌های فرهنگی، اجتماعی و رسانه‌ای جامعه ایرانی، بهره کافی را ستاند.

جستارهایی در پلاسکو، در نخستین مبحث خود، تحت عنوان مدیریت و سیاست شهری، نشان می‌دهد که این حادثه، چه پیام‌هایی برای مدیریت شهری و ضعف‌ها و نقصان‌های آن دارد و ضمن ارائه تحلیلی جامعه‌شناختی بر بحران‌های کالبدی کلان‌شهرهای ایران، ضرورت تدوین گزارشی ملی از این واقعه و ویژگی‌ها و ظرفیت‌های آن را به دقت برمی‌شمارد. در مبحث دیگری از این کتاب، نویسندگان جستارها، با تمرکز بر فرهنگ و جامعه، نقش و رابطه متقابل این دو مفهوم را در رویارویی با این بحران ملی، عیان می‌کنند و به‌وضوح نشان می‌دهند که برخورد با چنین حوادثی، چگونه نمایان‌گر وضعیت اجتماعی و فرهنگی ماست و مفاهیمی نظیر اعتماد اجتماعی، منزلت اجتماعی، آگاهی ملی و به ویژه آموزش مهارت‌های زندگی، چگونه نقش و اهمیت خود را در تبیین علل و پیامدهای چنین وقایعی به رخ می‌کشند.

اخلاق اجتماعی و خلقیات منفی ایرانی نیز، مبحثی دیگر از این واکاوی جامعه‌شناختی را تشکیل می‌دهد که در طیفی نسبتاً گسترده از آرای صاحب‌نظران این حوزه، منعکس شده است. در این مبحث به روشنی و صریح، از رفتارها و خلقیاتی که ضمن حادثه، مورد نکوهش و ستایش جامعه ایرانی قرار گرفت، سخن به میان آمده و علل تاریخی و فرهنگی و اجتماعی چنین رفتارهایی، از زاویه‌های مختلف، مورد بحث و بررسی قرار گرفته است. همچنین متخصصان حوزه رسانه‌های جمعی و اجتماعی، با انعکاس نظرات خود در مبحثی دیگر از کتاب جستارهایی بر پلاسکو، ضمن تشریح و توصیف چگونگی رسانه‌ای شدن این رویداد، به بررسی جایگاه رسانه‌های رسمی و شبکه‌های اجتماعی در انعکاس خبری آن پرداخته و نشان می‌دهند که بازنمایی رسانه‌ای این واقعه، چه مضامینی را در پوشش آن برجسته ساخته ‌است و ابعاد تراژیک و دراماتیکش، که متأثر از جان‌فشانی شهدای آتش‌نشان است، توانسته چه مفاهیمی را تولید و بازتولید کند و بر آشکارشدن چه مواردی، سرپوش گذارد.

مبحث پایانی این کتاب نیز، با عنوان برای آینده، اهمیت برساخت فرهنگ رشادت را در قالب طراحی نمادهای گوناگون هنری نشان می‌دهد و در پایان نیز با ارائه گزارشی تحقیقی، چشم‌اندازی تیره از بحران‌های پیش‌نیامده‌ای ارائه می‌شود که ساختمان‌های مشابه پلاسکو را تهدید می‌کند.

شایان ذکر است، متولی گردآوری و بررسی علمی جستارهای این کتاب، پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات است که پیش از این نیز مجموعه جستارهای «ایران پساتوافق» و «ایران در آستانه انتخابات» را در کارنامه خود دارد که علاوه بر استقبال جامعه علمی کشور در نگارش آن، مورد اقبال نهادهای سیاست‌گذاری و اجرایی قرار گرفته است. همچنین، مجموعه «جستارهایی در سرمایه اجتماعی ایران» از سوی این موسسه پژوهشی در دست چاپ قرار دارد و «جستارهایی در ارزش‌ها و نگرش‌های ایرانیان» نیز در مرحله گردآوری و تدوین به سر می‌برد.

منبع: پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات

تاریخ‌گرایی نوین در تلاش برای کشف صداهای مکتوم است

نخستین نشست تخصصی «فرهنگ، تاریخ و پژوهش‌های میان‌رشته‌ای» در پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات با عنوان «تاریخ‌گرایی نوین» با حضور دکتر حسین مصباحیان، دکتر حسین پاینده و دکتر داریوش رحمانیان، ۱۱ بهمن ۹۵ برگزار شد.

درابتدای این نشست، دکتر پاینده با اشاره به ضرورت پرداختن به موضوع تاریخ‌گرایی نوین در جامعه امروز ایران به شالوده‌های این نحله فکری پرداخت و گفت: تاریخ‌گرایی نوین ریشه در فلسفه دارد و پس از آن وارد تاریخ و در ادامه وارد حوزه نقد ادبی شده است. پاینده افزود: حرف تاریخ‌گرایی نوین این است که باید بین تاریخ و گذشته تمایز قائل شد. تاریخ مترادف گذشته نیست. وی به اندیشه نیچه و فوکو در این باره اشاره کرد و گفت: از منظر نیچه معرفت تاریخی مبتنی بر معرفت نظرگاهی(پرسپکتیو) است. شناخت با واسطه مفاهیم و تفسیر برای سوژه امکان‌پذیر است. تاریخ‌گرایان هرگز نمی‌توانند شناخت عینی از تاریخ ارائه کنند. در واقع براساس نظر نیچه آنچه می‌خوانیم چشم‌اندازی از تاریخ است نه خود تاریخ؛ روایت موجود نیز به ذهنیت تاریخ‌نگار بستگی دارد.

دکتر پاینده با اشاره به اینکه نیچه مخالف آن است که تاریخ را زنجیره‌ای از عوامل علّی بداند، گفت: نیچه نگاهی تبارشناختی به تاریخ دارد و بر این نظر است که ارزش‌های انسانی در حال بازتفسیر شدن هستند؛ نباید شرح وقایع و رخدادها را به مجموعه‌ای از زنجیره‌های علت فروبکاهیم.

این منتقد ادبی در ادامه سخنرانی خود به فوکو و دیدگاه وی درباره حقیقت تاریخی اشاره کرد و گفت: از منظر فوکو حقیقت تاریخی ثابت نیست و دائماً در حال شدن و تغییر است. در پس هر حقیقتی، یک گفتمان نهفته است. سیرخطی در تاریخ نداریم و تاریخ به غایت متعالی منتهی نمی‌شود. در هر دوره‌ای گفتمان خاصی مسلط است و رویدادهای تاریخی را تفسیر و بازتفسیر می‌کند. بنابراین صحت و سقم گزاره‌های تاریخی براساس میزان پایبندی به ملاکهای گفتمانی ارزیابی می‌شود. از منظر فوکو هیچ کتاب تاریخ را نمی‌توان بیانگر حقیقت محض دانست.

دکتر پاینده در نتیجه‌گیری بحث خود گفت: از نگاه تاریخ‌گرایی نوین، شناخت دقیق از تاریخ ناممکن است. هر شرح تاریخی، شکلی از متنی کردن گذشته است. گذشته دسترس‌ناپذیر است. آنچه می‌گوییم تاریخ، برگرفته از ذهنی است که تفسیر می‌کند. از منظر تاریخ‌گرایی نوین از گذشته تاریخ‌های متکثری می‌توان نوشت. تاریخ‌گرایی نوین در تلاش برای کشف صداهای مکتوم است.

در ادامه این نشست، دکتر حسین مصباحیان، استاد فلسفه دانشگاه تهران، به تعریف واژه تاریخ‌گرایی نوین و ویژگی‌های آن پرداخت و گفت: امکان‌ناپذیری شناخت تاریخی از ویژگی‌های نوتاریخ‌گرایی است. شناخت گذشته تاریخی ما امکان‌پذیر نیست بلکه یک نوع روایت است که از گذشته داریم. حتی اگر راوی در زمان مورد نظر حاضر باشد، روایت او با روایت دیگری از یک زمان و یک رخداد به علت تفاوت نگاههای آنها، با یکدیگر فرق خواهد داشت. ما فقط به روایتی از واقعه و حادثه دست پیدا می‌کنیم. از دیگر ویژگی‌های تاریخ‌گرایی نوین این است که سرشت واقعی علیت حل‌نشده باقی ماند.نمی‌شود فهمید علت چیست؟ معلول کدام است؟ زیرا رابطه علت و معلول را نمی‌توان حدس زد. سومین ویژگی این نحله اجتناب‌ناپذیر بودن رخدادهای آمیخته با تفسیر رخدادهاست. نمی‌توان یک رخداد داشت. هر رخدادی آمیخته با تفسیر رخداد هم هست. امکان‌ناپذیری کشف حقیقت تاریخی نیز از دیگر ویژگی‌های نوتاریخ‌گرایی است که بر اساس آن قادر به شناخت گذشته نیستیم.

دکتر داریوش رحمانیان به‌عنوان سومین سخنران این نشست ضمن اشاره به اهداف شکل‌گیری گروه پژوهشی «فرهنگ، تاریخ و پژوهش‌های میان‌رشته‌ای» و آغاز دور جدید فعالیتهای این گروه در پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات، پرداختن به موضوع تاریخ‌گرایی نوین را برای جامعه علمی ایران ضروری دانست و گفت: تاریخ‌گرایی نوین به‌شدت مخالف رویکرد کلاسیک رشته‌ای و تخصص‌گرایی است. نوتاریخ‌گرایان بر این باورند که جامعه انسانی را نمی‌شود به حوزه‌های جدا و منفک از هم تقسیم کرد و ادعای عینیت نمود. باید منادی همگرایی بین حوزه‌های دانش شد و مبتنی بر تواضع و فروتنی بر ضعفهای هر رشته آگاه شد. تاریخ‌باوران معتقدند روشها، مفاهیم، رویکردها، ژانرها، سبکها، رشته‌ها و شاخه‌های مختلف همه تاریخ‌مندند. همه حادث‌اند، همه عرض‌اند، ذات و جوهر نیستند. نمی‌توان هویت ذاتی برای رشته‌ها، روشها و نظریه‌ها و مفهوم‌ها قائل شد. پیام نوتاریخ‌گرایی این است که عصر امروز عصر روایت است. برای مطالعه جوامع که همه تاریخ‌مندند نمی‌توان با کلان‌نظریه‌ها و کلان‌روشها بررسی کرد؛ باید بگذاریم جوامع انسانی و فرهنگی خودشان سخن بگویند.

«میان رشتگی» انقلاب علمی است

در میزگرد مهر عنوان شد؛

«میان رشتگی» انقلاب علمی است/ دموکراتیک تر شدن دانش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تعریف و علل ظهور میان رشتگی، نسبت میان علم و فلسفه در آن، امکاناتی که میان رشتگی می گشاید و اقدامات ضروری نظام آموزشی در این راستا، طی میزگردی در خبرگزاری مهر مورد بررسی قرار گرفت.

خبرگزاری مهر، گروه دین و اندیشه ــ محمد الیاس قنبری: پدیده میان رشتگی، گویای رخدادی عمیق در علوم انسانی رایج دنیا و سایر حوزه های دانش است. این پدیده تلویحا موید بن بست های نظری دانش و نظام طبقه بندی علوم مدرن است. نکته مهم درباره روند میان رشتگی در علوم نسبتی است که این پدیده با دغدغه تحول در علوم انسانی پیدا می کند. به نظر می رسد رفتن علوم به سمت میان رشته ای شدن و تحول در نظام طبقه بندی دانش ها خود، تحولی بنیادین در علوم انسانی است که در کنار اسلامی سازی و بومی سازی علوم باید مورد توجه قرار گیرد چرا که انعطاف پذیر شدن شدن دانش در رویکردهای میان رشته زمینه مساعدتری برای تحول و بومی سازی ایجاد می کنند.

فهم میان رشتگی، علل بروز و ظهور میان رشتگی، نسبت میان علم و فلسفه در میان رشته ای شدن، امکاناتی که میان رشتگی به روی ما می گشاید و اقداماتی که نظام آموزشی ما در مواجهه با این پدیده باید انجام دهد، از جمله مسائلی بود که طی میزگردی با حضور، دکتر غلامرضا ذاکرصالحی، عضو هیئت علمی مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی و دکتر محمود نجاتی حسینی، عضو هیئت علمی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم در خبرگزاری مهر به بحث گذاشته شد که در ادامه از نظر می گذرد؛

*بحث میان رشتگی بحثی است که امروز در دنیا خیلی مطرح شده و بحثش هم داغ است و روند رو به رشدی هم داشته است. در ایران هم مدتی است که این بحث مطرح شده و اتفاقاتی هم در این حوزه رخ داده است. به عنوان اولین سوال می خواستم نظر شما اساتید محترم را درباره وضعیت میان رشتگی در ایران بدانم و اینکه به نظر شما چه کارهایی لازم است صورت بگیرد تا این روند به صورت درست ادامه پیدا کند؟ البته بهتر است پیش از این، تعریف شما را درباره مفهوم میان رشتگی بدانیم.

نجاتی حسینی: یکی از مشکلاتی که ما در علوم انسانی داریم تعریف پدیده هاست. من پیش از اینکه در این جلسه حاضر شوم مشغول تورقی درباره موضوع بحث بودم که متوجه شدم تعابیر و تعاریف درمورد میان رشتگی بسیار متنوع و حتی متشتت بود. در اغلب این تعابیر اشاره ای نشده که میان رشتگی چه تفاوتی با سراسر رشته ای، تعدد رشته ای، درون رشته ای و چند رشته ای دارد.

از نظر من میان رشتگی، نوعی نگاه تلفیقی و ترکیبی و چندبعدی به یک موضوع، مفهوم و پدیده است. در میان رشتگی که من آن را مترادف با واژه بینارشته ای می دانم، هم تلفیق معارف را داریم، هم تجمیع مهارت ها و ترکیب تخصص ها. هدف از میان رشتگی تقویت معرفت ها از حیث نظری و عملی، توسعه معرفت و حل راحت تر مسائل است.

نجاتی حسینی: میان رشتگی، نوعی نگاه تلفیقی و ترکیبی و چندبعدی به یک موضوع، مفهوم و پدیده است، در میان رشتگی که من آن را مترادف با واژه بینارشته ای می دانم، هم تلفیق معارف را داریم، هم تجمیع مهارت ها و ترکیب تخصص ها

ذاکر صالحی: تعریفی که من دارم در ادامه تعریف آقای نجاتی حسینی است با این توضیح اضافی که میان رشتگی حوزه ای از دانش است که نگاه پیچیده و چندبعدی به یک مسئله پیچیده و چند بعدی دارد. اگر یک نگاه پیچیده و چندبعدی به یک موضوع ساده داشته باشیم میان رشتگی شکل نمی گیرد. نکته مهمی که می خواهم بگویم این است که میان رشتگی مخلوط کردن چند رشته نیست بلکه رسیدن به فهم بالاتر است.

باید توجه کنیم که آن را با مفاهیم مشابه مثل چند رشته ای خلط نکنیم. چندرشته ای فقط مجاورت رشته هاست ولی در میان رشته ای فهم ها و شناخت ها تلفیق می شود. یکی از مشکلات ما در حوزه میان رشته ها این است که متولیان امر با این موضوع آشنایی ندارند و مثلا وقتی می خواهند رساله فرد تحصیلکرده خارج از کشور که در یک میان رشته تحصیل کرده را ترجمه کنند به نام یکی از رشته های متداول که در ایران وجود دارد، ترجمه می کنند و در واقع ارزش کار علمی فرد را فرو می کاهند. به بیان دیگر متولیان امر ما هنوز میان رشتگی را نمی شناسند.

ذاکرصالحی: میان رشتگی مخلوط کردن چند رشته نیست بلکه رسیدن به فهم بالاتر است، چندرشته ای فقط مجاورت رشته هاست ولی در میان رشته ای فهم ها و شناخت ها تلفیق می شود. متولیان امر، هنوز میان رشتگی را نمی شناسند

*به ناکارآمدی تقسیم بندی رشته ها اشاره شد و اینکه احتمالا همین ناکارآمدی روزنه ای برای تولد میان رشتگی است، دراین باره لطفا کمی بیشتر توضیح دهید. طبقه بندی علوم دچار چه مشکلاتی است که میان رشتگی را اقتضا می کند؟

نجاتی حسینی: هایدگر در سال ۱۹۴۵ مقاله ای می نویسد و می گوید که هم تک رشته ای درست است و هم میان رشتگی. یعنی داستان تک رشته ای و میان رشته ای داستان دیو و دلبر نیست که یکی آمده که ناکارآمدی آن یکی را برطرف کند. هایدگر در همین مقاله تاکید می کند که وجود تک رشته ای برای پیشرفت علم مدرن ضروری بوده است و اگر تک رشته ای نبود علم پیشرفت نمی کرد. به بیان دیگر تک رشته ای مرحله تثبیت و پیشرفت علم و میان رشتگی مرحله تکمیل علم است.

این را هم باید در نظر داشت که یکی از آسیب های میان رشتگی این است که بازاری راه بیفتد برای حرف هایی که خیلی هم به درد بخور نیست. خطری که درباره این پدیده وجود دارد، این است که میان رشتگی، در عین همه مزایا می تواند همه چیزخوان هیچی ندان تربیت کند یعنی دانشجویی تربیت می شود که همه چیز را خوانده ولی چیزی نمی داند و این برای علم بسیار خطرناک است در حالی که تک رشته ای بودن این خطر را ندارد.

نجاتی حسینی: وجود تک رشته ای برای پیشرفت علم مدرن ضروری بوده است و اگر تک رشته ای نبود علم پیشرفت نمی کرد. به بیان دیگر تک رشته ای مرحله تثبیت و پیشرفت علم و میان رشتگی مرحله تکمیل علم است

ذاکر صالحی: این سوال و موضوعی که مطرح شد دو وجه دارد؛ یکی وجه طبیعی آن که میان رشتگی در ادامه بحث تک رشته ای و در فرایند توسعه علوم است وجه دیگر هم اینکه چه مشکلاتی بوده که این روند تسریع شده است. وجه اول به روح جستجوگری وتوسعه گرایی انسان برمی گردد و اینکه حوزه های دانش به هم دست اندازی می کنند. ماهیت علم به گونه ای است که فرمانبردار و مطیع نیست و در حصار نمی ماند و دستکاری های بیرونی هم نمی تواند آن را به سمت و سوی جدی برساند یعنی جریان طبیعی علم راه خودش را می رود.

خلاصه اینکه ما نمی خواهیم رشته را در مقابل میان رشته ای قرار بدهیم چون ما هم مثل هایدگر اعتقاد داریم که هنوز به رشته ها احتیاج داریم. ما باید علم را یک رنگین کمان ببینیم، رنگین کمانی که مرزهای رنگی آن را نمی توان از هم تمایز داد. در توضیح وجه دوم هم باید بگویم که از مسائل و مشکلاتی که روند حرکت میان رشتگی را تسریع کرد این است که در تک رشته ای انعطاف  وجود ندارد، یا مثلا اینکه گاهی ما در بحث تک رشته ای دچار سندرم تک رشته ای یا تخصص گرایی حاد می شویم این مشکل در کشورهای  غربی احساس شد و متخصصان امر متوجه شدند که این موضوع ماهیت علم را به خطر می اندازد.

ذاکرصالحی: از مسائل و مشکلاتی که روند حرکت میان رشتگی را تسریع کرد این است که در تک رشته ای انعطاف  وجود ندارد، تخصص گرایی حاد ماهیت علم را به خطر می اندازد

تحول دیگر که باعث تضعیف تک رشته ای شد ظهور پروژه های پژوهشی مسئله محور جهانی بود؛ به عنوان نمونه پدیده و بحران هایی مثل محیط زیست یا پدیده ایدز و امثال این ها پدیده هایی نیستند که فقط با یک ر شته حل شوند و حتما به رشته های دیگر احتیاج است چون بحرانی مثل ایدز یک رفتار است و علاوه بر اطلاعات پزشکی به اطلاعات رشته های دیگر هم احتیاج داریم، همین موضوع غربی ها را به فکر انداخت که روند میان رشته ای تسریع شود.

*بیشتر چه کشورهایی درگیر این موضوع شدند؟

ذاکر صالحی: در بخش فنی و مهندسی بیشتر دانشگاه های آمریکا پا به این حوزه گذاشتند. موضوع دیگری که در کشورهای غربی وارکان سازمان ملل مطرح شده، مسئله پایداری و توسعه پایدار است. پس از مطرح شدن مفهوم پایداری و توسعه پایدار توصیه شد که برنامه توسعه  چندوجهی دیده شود. بدین منظور باید ملاحظات بومی و فرهنگی و زیست محیطی در برنامه درسی تلفیق شود. این هم کمکی به پیشبرد میان رشتگی است.

نجاتی حسینی: میان رشتگی، در عین همه مزایا می تواند همه چیزخوان هیچی ندان تربیت کند یعنی دانشجویی تربیت می شود که همه چیز را خوانده ولی چیزی نمی داند

*آیا شما پدیده میان رشتگی را یک تحول بنیادین می دانید یا نه در گوشه ای از دریای علم یک اتفاقی در حال افتادن است و تجربه ای در حال رخ دادن است؟

نجاتی حسینی: من پدیده میان رشتگی را تحول بنیادین نمی بینم چون معتقدم تحول بنیادین باید تعریف شود ولی با استفاده از مطالعات علم، می توان گفت که میان رشتگی نوعی انقلاب علمی است، انقلاب به معنایی که کوهن به کار می برد. در انقلاب علمی نظام علم، نظام پرسشگری، نظام نگاه کردن به عالم و خیلی چیزهای دیگر زیر و رو می شود و به بیان دیگر یک نوع شیفت پارادایمی رخ می دهد.

متاسفانه اصحاب میان رشته کمتر به این گفته های توماس کوهن اشاره کردند و به نظرم حق مطلب را ادا نکردند. خلاصه اینکه من میان رشتگی را تحول بنیادین نمی بینم ولی یک انقلاب علمی می دانم. به بیان دیگر چون نظام تک رشته ای نتوانست به سوالات پاسخ دهد انقلاب علمی میان رشتگی رخ داد تا سوالات را جواب دهد.

ذاکر صالحی: من هم مثل جناب نجات حسینی می ترسم از واژه تحول استفاده کنم. معتقدم توسعه میان رشته ای ها نوعی بازگشت به گذشته است که تغییرات وسیعی ایجاد می کند چون در رویکرد رشته ای بخش کوچکی از واقعیت تبیین می شود و تبیین بخش کوچک واقعیت فریبنده و گمراه کننده است. در میان رشتگی، علم تعاملی تر و دموکراتیک تر و طبیعتا منجر به تغییرات وسیع تری می شود. علم وقتی از انقیاد نظم و انضباط، کنترل بیرون بیاید بهتر رشد می کند.

نجاتی حسینی: میان رشتگی نوعی انقلاب علمی است، انقلاب به معنایی که کوهن به کار می برد

*اشاره کردید که میان رشتگی نوعی بازگشت به گذشته است. کمی این مورد را توضیح بدهید؟

ذاکر صالحی: در گذشته همه علوم در دل فلسفه بود؛ در حکمت عملی سیاست مدن و تدبیر منزل داشتیم و اکثر رشته های علوم انسانی هم مربوط به یکی از این دو حوزه بود. بنابراین رویکرد شرقی رویکرد میان رشته بوده است، به مرور زمان کم کم جدا شده و امروز دوباره در حال بازگشت به گذشته است. در غرب فقط اوایل قرن ۱۸ بود که نهضت دائره المعارفی شکل گرفت. در این نهضت می گفتند که علم یک ساختار منسجم دارد که می توان این مدخل ها را کنار هم چید از فیزیک گرفته تا هنر و فلسفه و الهیات. بنابراین از ۱۷۲۸ میلادی و در تاریخ هجری از خیلی قبل تر ما مفهوم میان رشته ای را داشتیم.

*به بحث فلسفه اشاره کردید. به نظرم رویکرد میان رشتگی می تواند نسبت میان علم و فلسفه را نیز اصلاح کند. بحث میان فلسفه و علم از جمله مباحث مطرح میان رشتگی است. آیا فلسفه و علم در بحث میان رشتگی می توانند نوعی همگرایی باهم پیدا کنند یا خیر؟

نجاتی حسینی: طی یک پروسه بعد رنسانس همه دانش های علوم انسانی از دل فلسفه بیرون آمدند و برای اینکه هرکدام بتوانند شان خودشان را پیدا کنند ناگزیر به اتخاذ یک تخصص شدند، یک اتفاق خوبی که در مباحث میان رشته ای افتاده این است که علوم انسانی از فلسفه استفاده می کند حتی از فلسفه اسلامی، فلسفه مضاف و امثال این ها به عنوان چشم اندازی برای میان رشته ای بودن استفاده می شود. خلاصه کلام اینکه بینارشته ای بودن در علوم انسانی حتما به فلسفه وصل می شود.

ذاکرصالحی: توسعه میان رشته ای ها نوعی بازگشت به گذشته است که تغییرات وسیعی ایجاد می کند چون در رویکرد رشته ای بخش کوچکی از واقعیت تبیین می شود و تبیین بخش کوچک واقعیت فریبنده و گمراه کننده است

ذاکر صالحی: به اعتقاد بنده اگر ریشه توسعه میان رشتگی را نگرانی از زوال دانش بدانیم آن وقت راه برای فلسفه بیشتر باز می شود. یعنی میان رشتگی می تواند بالقوه زمینه ارتباط تنگاتنگ و بیشتری بین فلسفه و علم ایجاد بکند. امیدواریم فضای جدید کمی از کم لطفی که نسبت به فلسفه وجود داشته را کم کند و نگرش ابزاری و کنترلی به علم که علم را به فناوری تقلیل می دهد، مرتفع شود. تا اوایل قرن ۱۹ واژه علم را مترادف فلسفه می دانستند. از ۱۸۳۰ به بعد علم را برای علوم طبیعی هم به کار بردند. اگر میان رشتگی را طلیعه بازگشت به فلسفه بدانیم خیلی عالی است. چون کار ویژه فلسفه، تعالی دانش هاست. به قول کانت فلسفه عامل وحدت بخش میان همه رشته هاست.

*به تازگی رشته مطالعات فرهنگی در ایران ۱۰ ساله شد و می توان گفت تاسیس این رشته به نوعی تجربه میان رشتگی در ایران است. شما این تجربه و روند آن را طی این سال ها چگونه می بینید؟

نجاتی حسینی: به نظرم نگاه به علوم انسانی به عنوان نوعی علوم متحد، نگاه میان رشته ای و بینا رشته ای به موضوع انسان است؛ یعنی عالِم علوم انسانی باید یک نگاه بین رشته ای داشته باشد. به بیان دیگر اگر رشته های دیگر در حال وارد شدن به حوزه بینارشته ای هستند، علوم انسانی خودش یک بینارشته است و در آن غرق است. از لحاظ تیپی و شخصیتی، اگر بخواهیم از افراد بینارشته ای نام ببریم می توانیم به هابرماس و فوکو اشاره کنیم. مطالعات فرهنگی در ایران ازحیث تئوریک تجربه موفقی بوده است و پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته است البته من ارزیابی دقیقی درباره وضعیت مطالعات فرهنگی در ایران ندارم.

ذاکرصالحی: میان رشتگی می تواند بالقوه زمینه ارتباط تنگاتنگ و بیشتری بین فلسفه و علم ایجاد بکند

ذاکر صالحی: واژه مطالعات فرهنگی انگار تعمدی بوده برای پرهیز از واژه research چون research  پژوهش در یک حوزه خاص و یک محدوده کوچک است اما study مرور کلی بر جوانب مختلف یک موضوع است. در مطالعات ما ادعای research  نداریم. من این بشارت را هم بدهم که مطالعات فرهنگی در ایران رشد خواهد کرد چون ایران، بهشت مطالعات فرهنگی است. ایران یک جامعه پیچیده با گروه های حاشیه ای بسیار است. در واقع، مطالعات فرهنگی چون می خواهد مسائل بافتار و محلی را حل کند می بیند که آموزه های پوزیتویستی به دردش نمی خورد. بنابراین از روش های خاص خودش استفاده می کند. این زمینه در ایران بسیار مهیاست چون پیچیدگی های جامعه ایران بسیار زیاد است.

*در صحبت هایتان به صورت مختصر به امکانات و ظرفیت های میان رشتگی اشاره کردید. لطفا بیشتر توضیح بدهید که میان رشتگی چه امکان هایی را  در ایران می تواند بگشاید؟

ذاکر صالحی: میان رشتگی در ایران که خیلی جوان است و هنوز آثار و تبعات خودش را نشان نداده که بتوان ارزیابی کرد ولی به نظر می رسد که مسئله تعالی دانش با وجود میان رشتگی زودتر محقق شود و حتی رشته ها را هم رشد بدهد و یکبار دیگر تاکید می کنم که میان رشتگی می تواند به ایجاد فضای گفتگو دامن بزند چون ما در حوزه گفتگو خیلی قوی نیستیم و فرهنگش را نداریم ولی میان رشتگی می تواند زبان های جدید ایجاد کند و قطعا علم هم توسعه پیدا می کند و در نهایت از تلاقی این حوزه ها و رشته ها صورت های جدیدی از دانش خلق می شود و ناخواسته یک حوزه مطالعاتی به وجود می آید.

ذاکرصالحی: مطالعات فرهنگی در ایران رشد خواهد کرد چون ایران، بهشت مطالعات فرهنگی است

*سوال پایانی اینکه پیشنهاد شما به نظام آموزشی برای استفاده از فرصت میان رشتگی چیست؟ به نظرتان به چه سمتی باید برویم و چه لازم است بکنیم؟

ذاکر صالحی: تاکید اصلی من بیشتر روی این موضوع است که توجه به میان رشتگی نباید موجب شود که ما رشته ها را رها کنیم چون هنوز به رشته نیاز داریم، ما هنوز به مهندسان خوب و متخصص در رشته های خودشان احتیاج داریم منتها در کنارشان باید یکسری آموزش های عمومی هم بدهیم تا مهندس وقتی وارد کارخانه می شود، مدیریت سازمانی و رفتار سازمانی و برخورد با کارگر راهم بداند و نکته دیگر اینکه میان رشته ای ها در ایران باید براساس یکسری نیازهای واقعی شکل بگیرد نه اینکه به صورت تصنعی گروه کاری در وزارت علوم بنشینند و میان رشته ای را تعیین و بعد به دانشگاه ها ابلاغ بکنند و از دانشگاه ها بخواهند که اجرا شود چون در این صورت اتفاق خوبی نمی افتد کما اینکه چنین کاری انجام شده و نتیجه هم نداده است.

ذاکرصالحی: در میان رشتگی، علم تعاملی تر و دموکراتیک تر و طبیعتا منجر به تغییرات وسیع تری می شود. علم وقتی از انقیاد نظم و انضباط، کنترل بیرون بیاید بهتر رشد می کند

کار دیگری که باید انجام شود این است که وزارت علوم از سیستم های تشویقی استفاده کند یعنی وزارت علوم مشخص کند که اگر هر دانشگاهی یک میان رشته ایجاد کند من از آن دانشگاه و دانشجویان حمایت مادی و معنوی خواهم کرد. ارزیابی میان رشته ای هم لازم و ضروری است یعنی کلیه دروس و محتوای موجود ارزیابی بشود و مشخص شود که محتوا و دروس موجود میزان میان رشته ای بودنشان چقدر است. چون در لابلای این طرح درس ها، میان رشته ای هایی هستند که شناخته شده نیستند.

در کنار همه این ها مقررات وزارت علوم هم لازم است که تجدید نظر شود چون این مقررات ضد میان رشته ای عمل می کند. به عنوان مثال اگر امروز یک استاد حقوق مقاله ای درباره جامعه شناسی یا روانشناسی بنویسد وزارت علوم امتیاز لارم را به مقاله او نمی دهد و می گوید که مقاله باید حتما مرتبط با رشته حقوق باشد و این یعنی ضدیت با موضوع میان رشته ای. این در حالی است که در برنامه پنجم توسعه آمده است: دولت موظف است میان رشته ای ها را توسعه بدهد.

ذاکرصالحی: مقررات وزارت علوم، ضد میان رشته ای عمل می کند، این در حالی است که در برنامه پنجم توسعه آمده است: دولت موظف است میان رشته ای ها را توسعه بدهد

آخرین نکته اینکه دانشگاه ها باید در کنار دپارتمان های تخصصی خود شبکه های علمی داشته باشند و این شبکه ها را توسعه بدهند. ضمن اینکه برای کارشناسان دانشگاه ها و وزارت علوم هم باید کارگاه آموزشی گذاشته شود تا میان رشته ای ها را بشناسند.

نجاتی حسینی: میان رشتگی می تواند نظام های فکری مستقر و ثابت را به چالش بکشد، مسئله بعدی اینکه بینارشته ای بودن و میان رشته می تواند منجر به ابداع و نوآوری نظریه هم بشود؛ یعنی ممکن است از طریق آن نظریه جدیدی ساخته بشود. خاصیت عملی میان رشته ای بودن هم این است که می تواند به حل بهتر مسائل به خصوص در حوزه علوم انسانی کمک کند. اصحاب بینارشته ای معتقدند که حتی در حوزه عمومی هم میان رشتگی بسیار تاثیرگذار است و به مردم کمک می کند که مسائلشان را بهتر ببینند و درک کنند.

مطالعات فرهنگی و مناسبات قدرت

از چند دهۀ پیش مفهوم فرهنگ در ادبیات سیاسی و اجتماعی ایران با توجهی فزاینده روبرو شده است و بسیاری از مباحث جاری در کشور چه در حوزه اقتصاد و چه در سیاست، رنگی فرهنگی به خود گرفته است، تا جایی که گاهی به علت کاربرد بیرون از نظم و قاعدۀ این واژه، برخی درهم ریختگی های مفهومی را نیز در پی داشته است.

عموما واژه فرهنگ به مجموعه ای از دانش، نگرش ها و ارزش هایی اطلاق می شود که یک جامعه را شکل می دهد یا ویژگی های فردی را توصیف و بیان می کند. به این معنا، فرهنگ محصول پیشرفت های انسانی است و به شکلی بی واسطه به قدرت تحول و تغییر انسان ربط پیدا می کند. یا به تعبیر انسان شناسان، فرهنگ ظرفیت عام انسانی برای طبقه بندی، رمزگذاری و انتقال  تجربیات انسان ها به شکلی نمادین است.

در اصل و تا قرن هجدهم واژه فرهنگ (culture) را در زبان بیگانه به معنای کاشتن و پرورش دادن به کار می بردند و امروزه کاربرد آن با دلالتی این گونه در پزشکی و علوم وابسته به آن همچنان رایج است. اما در اواسط همان قرن در برابر طبیعت قرار گرفت؛ تعبیری که نشانه شناسان همچنان در نوشته هایشان به آن اشاره دارند و انسان شناسانی چون «کلود لوی اشتروس»(Claude Lévi-Strauss)  این تقابل دوگانه را مبنای «زندگی اجتماعی» (social life) می دانند. جوهره و اصل و اساس شکل گیری فرهنگ رسیدن به دانشی است که امور را بر اساس حرکت از دانسته به ندانسته تعیین می کند. به عبارت دیگر از طریق فهم وجوه گوناگون پدیده هاست که فرهنگ برای  تنظیم امور انسانی شکل می گیرد و این فهم میسر نمی شود مگر آنکه انسان راهی به سوی آن برای خود بیابد یا بسازد.

آیا باید فرهنگ و سیاست را دو واژه ی ناسازگار و حتی متناقض به شمارآورد؟ در نگاه بسیاری فرهنگ، نخست ساحت خیال، زیبایی، جستجوی امر مطلق و حقیقت است، عرصه نبوغ و آفرینشی که اندیشه ورز و هنرمند را با گونه ای از بصیرت متعالی پیوند می دهد. فرهنگ ساحت اندیشه و آزادی است؛ آزادی هنرمند، آزادی آفریننده ای که می تواند سرسپردۀ نظم و هنجاری پیشینی باشد ویا با رویگردانی از هرآنچه تاکنون بوده است، خود به آفرینشی نو دست بزند، همچنین آزادی مخاطبانی که با میل خویش ، آثاری را برمی گزینند که یا فراهم آورنده لحظه هایی سرگرم کننده و لذتبخش برایشان باشد و یا ارتقای فکری و معنوی را برایشان به ارمغان آورد. فرهنگ فرآیندی پیچیده، پویا و انضمامی است که خود را عامرانه تحمیل نمی کند. اما سیاست عرصه عمل است و ساحت اراده و خواستن. سیاست میدان رویارویی و روابط قدرت است و نیز وسوسه رام نمودن و اهلی کردن.  تجربه های تاریخی بسیاری تا کنون نشان داده اند که در برخی موارد، علاقه زیاد از حد سیاست به راهبری و مدیریت فرهنگ پیامد هایی همچون ایجاد فرهنگ و هنری رسمی، ایستا و متصلب را به دنبال داشته است. در اروپای غربی تا آن هنگام که واژه فرهنگ در انحصار زبان رسمی قدرت بوده است همواره تا مدت زمان زیادی بدگمانی و بی اعتمادی را در ذهن متبادر می کرد.

با این همه، آیا امروزه می توان پیرامون فرهنگ جدای از مناسبات قدرت اندیشید؟ نباید از یاد برد که فرهنگ «کنشی» اجتماعی نیز هست که استمرار و حیات آن در گرو داد و ستد و مشارکت در جامعه است، جامعه ای که به تعبیر «ریموند ویلیامز»(Raymond Henry Williams) تنها مجموعه ای از ساختارهای اجتماعی نیست، بلکه همچنین یک فرآیند یادگیری و ارتباط است، شکلی از ارتباط که در آنجا تجربه انسانی ثبت، ضبط و توزیع می شود و تغییر می یابد. قدرت سیاسی با هدف افزایش احتمالی اعتبار خود و رشد همبستگی گروه های اجتماعی، هیچ گاه به سنت فرهنگی در جامعه ای که در آن شکل گرفته است، بی اعتنا نبوده و همواره در تلاش بوده است تا میان تصمیم های سیاسی حکومت و دریافت های فرهنگی شهروندان به نوعی شبیه سازی دست بزند.

در دنیای مدرن کنونی شیوه زیست فرهنگی به گونه ای شده است که برای بسیاری از مردم عامه، آن بخش از محصولات فرهنگی و هنری از اقبال بیشتری برخوردارند که پاسخگوی نیازهایی مانند رفاه، فراغت، سرگرمی، لذت جویی و … باشند. از سوی دیگر تولیدکنندگان این فرآورده ها نیز تلاش می کنند تا فرهنگ را به یک صنعت سرگرمی ساده فرود بکاهند که محصولات آن مانند آنچه «هانا آرنت» (Hannah Arendt)  نیز گفته است همچون تمامی دیگر فرآورده های مصرفی  توسط جامعه استفاده شود. آیا اکنون همچنان می توان از تحلیل های« آنتونیو گرامشی»(Antonio Gramsci) پیرامون نقش فرهنگ در تعیین «مناسبات سلطُۀ سیاسی» و یا دیدگاه های انتقادی مکتب فرانکفورت دربارۀ سیاست «صنایع فرهنگی» بهره گرفت؟

جوهره و اصل و اساس شکل گیری فرهنگ رسیدن به دانشی است که امور را بر اساس حرکت از دانسته به ندانسته تعیین می کند. به عبارت دیگر از طریق فهم وجوه گوناگون پدیده هاست که فرهنگ برای  تنظیم امور انسانی شکل می گیرد و این فهم میسر نمی شود مگر آنکه انسان راهی به سوی آن برای خود بیابد یا بسازد. فراوانی اندیشه های نو مطرح شده در غرب از نیمۀ دوم قرن نوزدهم به این سو، بیانگر تحولی بنیادین در روش، بینش و دانش های مربوط به حوزۀ مطالعات فرهنگی است. هر چند باید اذعان کرد که مطالعات فرهنگی شامل تعاریف بسیار متعدد است، اما آنچه در تمام این تعاریف به صورتی مشترک به چشم می خورد، گونه ای از مقاومت در برابر استیلای گفتمان مسلط در عرصه های مختلف علم، دانش، سیاست و فرهنگ است.

همچنین، به دلیل پیشامد پدیده ای چون جهانی شدن، به واسطه راحتی حرکت و گسترده شدن ارتباطات، فرهنگ تا حدودی پیوند خود را با تعلق سرزمینی از دست داده و چنانکه سرشت آن است در جریان ها و ارتباطات انسانی گوناگون و جهانی خلق می شود. به تعبیر «تونی بنت»(Tony Bennett) مطالعات فرهنگی اساسا به بررسی «مناسبات بین فرهنگ و قدرت» می پردازد. به ویژه آنکه امروزه، فرآیند جهانی شدن فرهنگ، واکنش های مقاومت آمیزی برانگیخنه و ضرورت بررسی روابط میان فرهنگ و قدرت در سطح ملی و بین المللی را آشکارتر ساخته است.

مطالعات فرهنگی گرایشی میان رشته ای یا فرارشته ای است که ریشه در تفکرات بنیانگذاران مرکز مطالعات فرهنگی معاصر در دانشگاه بیرمنگام دارد که در دهۀ 1960 با مدیریت «ریچاد هوگارت»(Richard Hoggart) در انگلستان تاسیس شد و سپس مدیریت آن در دهۀ هفتاد به « استوارت هال»(Stuart Hall ) واگذار گردید، دو چهره ای که در گسترش و تحول این رشته نقش انکارناپذیری ایفا نمودند. همچنین جا دارد به «ریموند ویلیامز» نیز اشاره کرد که متاثر از نقدهای اومانیستی روشنفکران اهل ادب در دهه های 1950 و 1960 تلاش کرد تا جان تازه ای به سنت ادبی رمانتیک نقد اجتماعی ببخشد. از دیدگاه دیالکتیک فرهنگی، فرهنگ ها پدیده های متصلب و تغییرناپذیر نیستند بلکه همواره به واسطۀ تاثیرات متقابل در حال تغییرند و اشکال تازه ای می یابند. به همین منوال حوزه مطالعات فرهنگی نیز متناسب با شرایط و تغییر و تحولات تاریخی، اجتماعی و سیاسی در مسیر شکل گیری خود از منابع فکری و مکاتب  گوناگون و متنوعی مانند: مارکسیسم، فمینیسم، نشانه شناسی، پساساختارگرایی، نظریه انتقادی، پست مدرنیسم و … بهره گرفته است. مطالعات فرهنگی سعی دارد تا فرهنگ را نه به عنوان یک کلیت یک پارچه، بلکه به مثابۀ مفهوم و پدیده ای چند وجهی و انضمامی فهم نماید و بسترهای سیاسی و اجتماعی که فرهنگ خود را در آنها نشان می دهد، تحلیل و بررسی کند. در همین راستا رویکرد جدید این گرایش در پی کند وکاو پیرامون روابط و مناسبات میان تولیدات فرهنگی با دیگر مظاهر اجتماعی، به ویژه ساختارهای سیاسی و سلسله مراتب اجتماعی است. دیگر آنکه، مطالعات فرهنگی ضمن تمایز و بها دادن  به دو نوع فرهنگ «والا» و «عامه»، توجه  بیشتری به فرهنگ «عامه پسند» و مردمی در مقابل فرهنگ « نخبه گرا» از خود نشان می دهد.

اگر به جهان پیرامون خود و عصری که در آن به سر می بریم نظری از سر تامل بیفکنیم، به وضوح درخواهیم یافت که بر اثر نقش فزایندۀ ارتباطات و رسانه ها به عنوان قدرتمندترین بازیگران مظاهر فرهنگی و سیاسی، وضعیت های جدید فرهنگی شکل گرفته اند که تاکید مجددی بر وجه معنوی فرهنگ و تلاش برای خلق، تولید و انتقال معانی از طریق نمادها را شاهد هستیم. در واقع امروزه مفهوم فرهنگ در معنای وسیع آن به الگوهای زندگی و تفکر باز می گردد و کاربرد مفهوم فرهنگ با نظام نمادین و آنچه با معنا ارتباطی مستقیم پیدا می کند، سرو کار دارد، یعنی موضوعی که به توافق رسیدن بر سر آن دشوارترین کارهاست. برخی مطالعات اخیر نشان می دهد که در بسیاری از کشورها حیات فرهنگی مردم دیگر برخاسته از فعالیت های فرهنگی سنتی مانند رفتن به تئاتر، موزه و یا کتابخانه نیست بلکه بیشتر متاثر از فناوری های جدید در عرصۀ محصولات فرهنگی و هنری در دنیای مجازی است. بدین ترتیب خانه با همراهی یک کامپیوتر شخصی به کانون اصلی فعالیت های فرهنگی تبدیل می شود.

می توان از خود پرسید آیا مقولات و مطالعات فرهنگی دارای یک معنا و کاربست در جوامع و رژیم های مختلف است؟ کوشش برای پی بردن به معانی کنش های سیاسی در جامعه ای معین، به گونه ای ناگزیر، به معنای مراجعه به مجموع نظام معانی و فرهنگ آن جامعه است. از چند دهۀ پیش مفهوم فرهنگ در ادبیات سیاسی و اجتماعی ایران با توجهی فزاینده روبرو شده است و بسیاری از مباحث جاری در کشور چه در حوزه اقتصاد و چه در سیاست، رنگی فرهنگی به خود گرفته است، تا جایی که گاهی به علت کاربرد بیرون از نظم و قاعدۀ این واژه، برخی درهم ریختگی های مفهومی را نیز در پی داشته است.

سرزمین کهنی مانند ایران در سیر تاریخی خود پیوسته در معرض ورود اندیشه های گوناگون از افق های دور- زمانی فرهنگ و اندیشه یونان و روم و گاهی اعراب و اسلام- بوده است و این داد و ستد فرهنگی کشور را از ایستایی و خمودگی باز داشته است. بی تردید، درهر دوره ای از چرخش های تاریخی ضرورت بازبینی و بازاندیشی دانش های رایج از منظر روش شناختی و معرفت شناختی احساس می شود. رویکردها و برداشت های تازه در مسیر سیاست گذاری فرهنگی و از سوی دیگر پیچیدگی روزافزون فرهنگ، نیاز به پرداختن بیشتر به پژوهش های فرهنگی را دو چندان می کند. این اندک نوشتار، تنها بهانه ای بود برای اندیشه ورزی بی طرفانه پیرامون یکی از مهم ترین مسائل جامعه کنونی ما و تلاشی در راستای پرسشگری و نه الزاما پاسخگویی.

 جمال کامیاب
منبع: سایت رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران